تبليغاتX
در این هیر و ویر!
یادداشتها
 

امروز هوا ابری و سرد است. بی مقدمه یاد تو افتادم و آن روز توی مدرسه. هوا ابری و سرد بود. شما نیمکت ته تهی مینشستید با صنم. آن یکی صنم. موهای تو روشن بود و همیشه بلند و همیشه بافته. داشتی داستان یک مهمانی را تعریف میکردی. تعریف میکردی که فلان شد، بهمان شد. موضوع اصلی کسی بود توی آن مهمانی. پسره شاعر بود. بعد، شعری که خوانده بود را درآوردی و خواندی برایمان. تا اینجایش را عادی داشتی تعریف میکردی. یکدفعه سرت را گذاشتی روی دو تا دستهایت روی میز و با آن گیسهای بافته های و های شروع کردی به گریه کردن. قیافه صنم انگار که الان جلوی چشمم باشد.بدون مکث، با لبخند پت و پهنی گفت هه ... تو عاشق شدی. من تا آن روز عاشق نشده بودم. من تا آن روز عاشق ندیده بودم. من تا آن روز کسی را ندیده بودم که بتواند عاشق شدن کسی را تشخیص بدهد. امروز، بعد اینهمه سال، صبح که هوا ابری و سرد بود، وسط کارهای تمام نشدنی و اعصاب خرد کن، وسط انواع تحلیلها و توجیه های توی کله ام که هیچ هم کارگر نبودند، یک لحظه عجیب دلم خواست سرم را بگذارم روی دو تا دستهایم روی میز و های و های گریه بکنم. بی مقدمه یاد آن روز افتادم و مدرسه و تو. کسی با لبخند پت و پهنی توی ذهنم گفت هه.. تو عاشق شدی! من گفتم خفه شو.  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 13:55  توسط ..  | 
 

خانه که می­رسیدم، پسره میپرید روی بالاترین میله که همقد من بشود. از وقتی کلید را توی قفل در می­انداختم، بلند سلام و علیک و حال و احوال میکردم با دوتاییشان و یکی من میگفتم و یکی او جواب میداد توی صورتم، روی آخرین میله. همین فصل بود که بعد از شب خاک کردن جفتش، صبح زود با قفسش، گذاشتمش دم آن اتاقک، سپردمش به نگهبان پارک. دیوانه بازی درمی­آورد و خودش را به در و دیوار میزد که دور شدم. من، زن گنده، تا میدان آزادی گریه کردم های های. هنوز هم که از دم آن پارک رد میشوم دلم میلرزد. چند بار رفتم دیدنش. نگهبان باور نمیکرد که بین آنهمه پرنده رنگی میشناسیمش. قیافه گرفته بود و خودش را قلمبه کرده بود و از پرنده­های دیگر با اکراه فاصله میگرفت. دلم را خوش کرده بودم به اینکه حالا میتواند بپرد لااقل. گیرم چهار انگشت. ولی هیچوقت نخواهم فهمید که پریدن را ترجیح میداد یا قربان صدقه­های مدام من را که آنطور چشمهایش را میبست وقت شنیدنشان. بعد از آن هیچ قرارم نبود که جک و جانور جماعت توی زندگیم راه بدهم. پسره را هم من از اول آورده بودم خانه که یک دقیقه آرام بگیرد و ماندنی شد. هر روز جای خالی قفسشان را کنار مبل دیدن و طبق عادت سلام و علیک کردن با خانه خالی و گه گداری پیدا کردن پرهای رنگی و ارزنهای پخش و پلا این گوشه و آن گوشه آنقدری برای باقی عمرم بس بود که لازم به تکرار دوباره این تجربه نباشد. اما جک و جانور جماعت دوباره راه خودش را باز کرد توی زندگی ما و این یکی عجیب هم خودش را جا کرد لابلای زندگی ما. برای همیشه، هر بار که از پاسداران رد بشوم دلم خواهد لرزید. هر شبی که هوا سرد باشد نگران خواهم بود.این یکی را یک شب توی سرما پیدا کردیم. رویش لحاف کشیدیم. شبها که میترسید ساعتها بغلش کردیم، توی بغل ما خوابش برد. وقت طوفان، وقت رعد و برق، وقتی که میلرزید، ساعتها کنارش نشستیم. بعدتر، روزهای آفتابی با هم بازی کردیم، دویدیم، سر حال آمدنش را دیدیم، با هم بالا پایین پریدیم. با هم از آن فصلهای سرد گذر کردیم. حالا دوباره همان فصل است. انگار دوباره وقتش رسیده که هر کدام به راه خودمان برویم. باید به راه خودش ادامه بدهد، انگار نه انگار که ما خودمان آن شبی که سرگردان راهش را گرفته بود و میرفت، راهش را عوض کردیم. اهلیش کردیم. میمانم از این انسانها. من به جای همه کسانی که دارند این تصمیم را میگیرند میترسم. من از اینکه حتی ذره­ای نقش داشته باشم در این تصمیم میترسم. از من همین برمی­آید که این روزها ساعتها توی بغلم بگیرمش، به اندازه همه روزهای پیش رویش، به جای همه انسانهایی که سگهای گنده را توی بغلشان نمیگیرند. به جای همه انسانهایی که معلوم نیست چه­شان است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:38  توسط ..  | 
 

دارم بالا پایین میپرم. دامن پشمی و چکمه و کلاه و پالتو میپوشم و در می­آورم. نقشه میخوانم و نقشه میکشم. دارم میروم رُ.م. این "دارم" چند دقیقه است که کلاً مسجل شده برایم. اولش هی غر زدم به این و آن، فراخوان دادم به سرتاسر دنیا، برنامه این و آن را تا جایی که میشد بالا پایین کردم. بعد در کل هیچ کسی پیدا نشد که بتواند با من بیاید. بعد هی غر زدم که تنها بروم چه کنم من آخه. غر زدم که من که دق میکنم که توی کافه رستورانهای ر.م  بنشینم و صندلی روبرویم خالی باشد. که من چقدر هی تنهایی در و دیوار ایتا.لیا را نگاه کنم و کسی نباشد که برایش آی و وای کنم که بیا این دیوار را ببین، آن در را ببین. که من تنهایی با چه کسی عکس بگیرم با گردن کج، بعد چه کسی از من عکس بگیرد، با آن لبخندهای ملیح قلابی ِ یعنی من خیلی ملایمم ِ توی عکسهایم و کلاه و گردن کج؟ بعد چند دقیقه پیش که دست زیر چانه، لپ چین خورده زیر فشار دست، یک چشم جمع، در مجموع انسانی کاملاً عاطل و باطل، فری سل بازی میکردم و زیر چشمی موبایلم را میپاییدم و ساعت کامپیوتر را و تعداد روزهای بیخبری از آن از خدا بیخبر و تعداد روزهای باقی مانده از اعتبار ویزاهه را میشمردم، به یکباره از اینهمه همیشه منتظر این و آن بودن در زندگی­ام شرمزده شدم. بعد در همین چند دقیقه بنا شد که عازم رم باشم. فکر کردم که باید با ص برویم ر.م، تنهایی. باید این چمدان را که از سفر قبلی هنوز وسط اتاق مانده دوباره پر کنیم، دامن پشمی بپوشیم و با چکمه و کلاه و آن لبخند ملیحمان راه بیفتیم برویم فرودگاه و با همه خداحافظی کنیم و احساس اگر بار گران بودیم بهمان دست بدهد. بعد باید توی هواپیما با قیافه عاقلانه بروشورهای ر.م مطالعه کنیم و احساس دنیادیدگی بهمان دست بدهد. بعد کیف روی کول و چمدان بدست بپریم توی دنیایی که هیچ نمیدانیم ازش و تنهایی غذاهایی که دوست داریم را بخوریم تا خرخره، تنهایی و بدون عجله بنشینیم توی کافه­ای و به خودمان فکر کنیم و قهوه بخوریم، بدون آن عجله همیشگی قدم بزنیم، در و دیوار تماشا کنیم و فارغ از آنهمه برنامه­ریزی همیشگی، فردایش سر از ونیزی جایی در بیاوریم. بدون برنامه­ریزی، شاید فردا، شاید هفته دیگر، شاید همین آخر هفته، من و ص میرویم که چند روز تنها باشیم.  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 18:50  توسط ..  | 
 

چطور توی این دانشگاه درس میدهی؟ همین یک روز دوباره مرا با زر زر روانه خانه کرد. من که هنوز خیره به در و دیوارها راه میروم که اا اینجا همچین شد؟ که اا اونجا همچین نبود؟، من که هنوز گیج و تلو تلو خوران توی راه به همه زل میزنم و چهره­هایی را که از روبرو می­آیند با کسانی اشتباه میگیرم که سالهاست آن سر دنیا هستند الان، من که هنوز بین اینهمه قیافه خندان غریبه­ی جدید، اشتباهاً هزار تا آشنا میبینم در روز، من که هنوز کتاب به دست جلوی دانشکده فیزیک خشکم میزند، من که هنوز توی کلاسها و ساختمانها بین شبح آدمها و خاطره­ها راه میروم و زندگی میکنم و هنوز هم بعید نمیدانم که او از سر پیچی، بالای راه پله­ای، ظاهر شود و قلبم بریزد و رنگم بپرد، من که هنوز خودم را آن دختر بچه چشم ابرو مشکی با آن مانتوی آبی دراز و خط چشم آبی برق برقی میبینم، از دیدن این زن 27 ساله­ی مو قهوه­ای عینکی توی شیشه­های دانشکده فیزیک در یک غروب پاییز سال 88 وحشت میکنم. من از اینکه از در میروم تو و پشت آن میز مینشینم و همه با دیدنم ساکت میشوند و بعدتر هی میگویند "خسته نباشید استاد." و من ساعتم را نگاه میکنم و هیچ اهمیت نمیدهم و تهدید به کوئیز گرفتن میکنم و مشق میدهم و آخر کار با مشایعت یک گروه "استاد، استاد" گویان، میروم از در بیرون، وحشت میکنم. من از اینکه درس دادن دیورجانس و کرل و گرادیان هم من را یاد او می­اندازد وحشت میکنم. بعد همینطور کتاب به دست و عینک به چشم جلوی دانشکده فیزیک می­ایستم و خودم را توی شیشه نگاه میکنم و زر زرم میگیرد. بعد بلند میگویم: "نه! الان نه!" بعد "شاگردانم" با تعجب از بغلم رد میشوند. بعد حتماً میگویند طفلی "استادمان" خل است.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 18:38  توسط ..  | 
 

داشتم میگفتم حالم هیچ خوب نیست. مریضم دوباره. اوضاع خون و مون به هم ریخته دوباره انگار. انگشتم را زدم به پشت دستت که ببین چه یخ است و هیچ هم گرم نمیشود. بعد داشتم حرفم را ادامه میدادم. دستم را گرفتی محکم که داری میمیری که تو. دستم را کشیدم و به حرف زدن ادامه دادم. دوباره دستم را محکم گرفتی. جوری که تا بحال نگرفته بودی اینهمه سال. بعد من دوباره به حرف زدن ادامه دادم. موقع پیاده شدن باز دستم را کشیدی که دستت را بده ببینم. بعد گفتی هان، بهتر شد یکم. و من خداحافظی کردم. مریضتر از آنی بودم که فکری بکنم. یختر از آنی شده­ام که هیچ فکری بکنم.

پ.ن. به نازلی: دارم سعی میکنم کاری که گفتی را بکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:6  توسط ..  | 
 

بعد از مدتها خوابت را دیدم. توی خواب عاشقت بودم و گریه میکردم  و سعی میکردم بهت تلفن کنم و نمیشد. عاشقت بودم، به همان شدت. از آن حسها که دیگر به سراغم نیامد. بعد از مدتها وقتی چشم باز کردم غصه­ام گرفت از اینکه خواب بود همه ماجرا. بعد از مدتها هیچ توی خواب نفهمیده بودم که دارم خواب میبینم. چشم که باز کردم، دلم درد میکرد و غصه دار بودم. دوباره خوابیدم. با این دل درد و غصه محال بود بتوانم بروم سر کار. محال بود بتوانم از جا بلند شوم. وسط روز بلند شدم. خوابت را گذاشتم به حساب مریضی و ضعف و دل درد. بعدتر داشتم دنبال رژ لبم میگشتم. کشوی میز توالت را تا آخر کشیده بودم و با دست آن ته ته­ها را میگشتم و غر میزدم به اینهمه شلختگی. دستم خورد به سه تا عکس آن ته. بیرون کشیدمشان. تنها عکسهای تو بودند که نگهشان داشته بودم. توی آن کوچه کنار هم با فاصله ایستاده بودیم. اولین ماشین من پشت سرمان. دیروز سوئیچ یدکش را روی میز دیدم. دیروز یاد آخرین کارواشی که بردمش افتادم قبل از اینکه بفروشندش. غروب روز آخر بود که آن عکسها را گرفتیم. قیافه متعجب کسی که ازش خواستیم ازمان عکس بگیرد را یادم هست. فکر کردم چند سال پیش بود؟ شش؟ و بعد از مدتها به صورتت توی عکس نگاه کردم. با دقت. انگار که بار اول. چشمها. مژه­ها. کف اتاق روی لباسها نشستم و نگاهت کردم. نگذاشتم طولانی بشود. عکسها را گذاشتم سر جایشان همان ته. دراز کشیدم. غذا خوردم. دور خودم میچرخیدم که یاد روسری قرمزم افتادم. بین روسریها نبود. لای لباسها را گشتم. دست کشیدم ته کمد، دستم خورد به پیراهن تو آن ته. فکر کردم به بویت. به بویی که شش سال تمام توانسته­ام توی ده تا کیسه گره زده نگهش دارم تا امروز. بعد دیگر نتوانستم. نشستم و به تو فکر کردم. به اینکه همینجا بودی و من نخواستم ببینمت. تو را تصور کردم که رفته­ای دانشگاهمان، که توی دانشگاه راه رفته­ای، شکل همان موقعها، همانطور قدبلند، با همان مدل راه رفتن که انگار که الان جلوی چشمهایم باشی هنوز، میتوانم تصورش کنم. که رفته­­ای دانشکده من، لابد به هوای دیدن من سر این پیچ، بالای آن راه پله. فکر کردم که تو که من را خوب میشناختی. کاش با من آنطور حرف نمیزدی آن روز. کاش من راضی میشدم به دیدنت. کاش ما اینهمه سخت نبودیم. کاش ما اینهمه عاشق نبودیم. کاش وقتی گفتی که همه این سالها هر روز به من فکر کرده­ای میگفتم که من هم. کاش میگفتم که توی دانشگاه وقتی به بهانه دیدنت الکی همه جا چرخیدم، وقتی یک نفر شبیه تو را دیدم که از بالا می­آمد چطور نشستم روی زمین. روی پله­های دانشکده فیزیک. فکر کردم درست که بازی با آتش بود دیدن دوباره همدیگر، ولی کاش بازی کرده بودیم. نزدیک بود که بلند شوم و در یک خط برایت بنویسم که بازی بس است. که میخواهمت. که اینهمه سال جدایی بس است. بعد فکر کردم به اینکه تو الان فکر میکنی که من ازدواج کرده­ام. با یک پزشک ساکن آمریکا. که آنقدر دوستش داشته­ام که حتی نخواسته­ام که تو را دوباره ببینم. به اینکه خودم به تو این شر و ورها را گفته­ام. بلند نشدم از جایم. گفتم بگذار آخر این داستان در ذهن تو هم که شده، من جایی از این دنیا خوشبخت زندگی کنم. بگذار نفهمی که من هنوز هم خواب تو را میبینم وقتهایی که مریض باشم. بگذار که نفهمی که من هم هر روز به تو فکر میکنم. بگذار که نفهمی که الان که اینها را مینویسم هم حتی اشک توی چشمهایم جمع میشود.   

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:38  توسط ..  | 
 

و آدمی که منم، دیروز نمیخواستم چراغ ترمز و چراغ دنده عقب ماشینم را بدهم تعمیر. گفتم دیگر چراغ ترمز به چه کار می آید. دنده عقب که هیچ. بعد تا میشد خوردم. کیک را با هندوانه، پلو را با سالاد، بین هر دو وعده یک لایه قهوه، یک لایه چای، پنج شش تا شکلات. گفتم حسرت به دل نمانده باشم. بعد گفتم طبق کلیشه رایج، الان باید زنگ بزنم به این و آن که "دوستتان دارم.". فکر کردم که ای بابا! حالا چه فرقی میکند. بعد دیگر کار خاصی نماند. کمی سر انتخاب بین پیژامه و یک شلوار جین آبرومند تامل کردم. بعد فکر کردم که ترجیح میدهم توی پیژامه ام باشم امشبه را. خواستم بیدار بمانم، ولی فکر کردم که من که همه عمر آدم خوش خوابی بوده ام. پس بهتر آنکه امشبه را بطور افتخاری زود بخوابم و ساعت ۸ گرفتم و خوابیدم. آخرش، قبل از خواب، توی تختم، یک لبخند ملایمی هم روی لبم آمد که یعنی من خیلی انسان راضی ای بوده ام و هیچ هم اینجور نبوده که دم به دقیقه در حال غر غر کردن بوده باشم و هیچ گله و شکایتی هم نداشته ام. بدرود ای زندگی! و بعد روی صفحه نوشت Fin* .

پ.ن. برای آیندگان که نگران  سرانجام عشقی نگارنده هستند الان: آنکه من پریروز از دستش عصبانی بودم، در دقایق اولیه پس از زل.زله که همه داشتند با ننه باباهایشان حرف میزدند، تلفن کرد. من تعجب کردم. من این آخر عمری کمی شاد شدم. گیرم غرض دریافت اطلاعات ژئوفیزیکی بوده باشد. باز هم من این آخر عمری شاد شدم.

* حالا این امر که چرا ننوشت پایان، به کارتونهای ایام بچگی نگارنده برمیگشت.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:43  توسط ..  | 
 

من امروز تلخم. عصبانی شده ام خیلی زیاد. عصبانیت تلنبار شده همه این چند روزه را با همه عصبانیتهای تلنبار شده همه این چند ساله را یکجا خالی کرده ام دیروز. بعد به کسی زنگ زده ام که بگویم ننه من غریبم. بعد او خواب بوده و من پشیمان شده ام از فکر در میان گذاشتن ننه من غریبم با کسی که نباید، از حساب کردن روی کسی که نباید. بعد نشسته ام روی کوه لباسها، دم کمد، به گریه کردن و فین فین کردن. بعد فکر کرده ام که باید این خانه را عوض کرد. خانه ای که همین گلیم دم کمدش اینهمه سال و اینهمه زر زر قدمت دارد. بعد او زنگ زده و خندیده به همه ننه من غریبهایم. بعد یکی از آن "نه" های با خنده اش که متنفرم ازشان را گفته و خداحافظی کرده و رفته. بعد من قاشق سبری پلو توی دهان گریه ام گرفته و بیشتر پشیمان شده ام از حساب کردن روی کسی که نباید. بعد از خانه آمده ام بیرون. بعد با کسی نشسته ایم به قهوه خوردن. بعد او دوباره زنگ زده، برای "حمایت" به سبک خودش اینبار. بعد من همینجور برای کسی حرف زده ام و حرف زده ام و حرف زده ام. پرسیده و پرسیده و پرسیده و حتی اولین داستان را هم خواسته بداند. و من قهوه خورده ام و حرف زده ام. یعنی من همه زندگیم را یک بار دوره کرده ام به صدای بلند. بعد قلب مخاطبم باد کرده. بعد آخر شب توی اتوبانهای خالی از آن سر دنیا تا خانه تند تند رانندگی کرده ام، و بعد او دوباره زنگ زده. بعد من حتی دقیقاً یادم نمی آید که چه گفته ام و چه گفته. و بعد من طبق معمول همه این سالها هیچ نفهمیده ام که ما شوخی کرده ایم یا جدی حرف زده ایم. من کلاً هم یادم نیست چه ها گفتیم. بعد من گفتم ول کنیم این حرفهای کشک را و بخوابیم. و بعد سرم را گذاشتم روی بالشت و از معده درد و خستگی غش کردم. بعد من امروز تلخم. خیلی تلخم. من امروز دارم سعی شدیدی میکنم برای جدا کردن واقعیات از خود گول زدنیات. من عین دخترهای حسود، با آن دختره که بهم تلفن کرد بد صحبت کردم. بعد من حتی با خودم غر زدم که چطور به خودشان اجازه میدهند که به موبایل آدم اینجور فرت و فرت زنگ بزنند آنهم وقتی آدم سر کار است. ایش. و بعد من متاسفانه خودم فهمیدم که دارم عصبانیتهای تلنبار شده این چند روزه را، این چند ساله را، یکجا سر کسی خالی میکنم. بعد من امروز فهمیدم که یک چیزهایی هیچوقت یادم نرفته بوده اند انگار.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:30  توسط ..  | 
 

خواندن هر نوشته ای، شنیدن هر خبری از هر هم دانشگاهی ساکن آمریکا عمیقاً غصه دارم میکند. و با اینکه این را فهمیده ام، باز هم مینشینم به عکسهای کسی را تماشا کردن، وبلاگ دیگری را خواندن و قلبم تاپ تاپ میزند و دلم بیشتر و بیشتر میگیرد و توی هر خط، توی هر عکس منتظر خواندن اسمش، منتظر دیدن صورتش میمانم. احساسی در کار نیست. ولی این زخم آنقدر عمیق بوده روزی، که مثل جای بخیه پاهایم اگر فشارش بدهی آخت را در بیاورد. خواندن هر نوشته ای، دیدن هر عکسی، هر سرچ گاه و بیگاهی سر آغاز دور و تسلسلی میشود که تلاش برای بیرون آمدن از آن دست کم یک بعد از ظهر را خراب بکند. سر آغاز من چه کردم و او چه کردها، من مقصر بودم و او مقصر بودها، و اگر من فلان و اگر او فلانها و نهایتاً آهی و اینکه چه بچه بودیم و چه گندی زدیم به زندگی هم. و بعد نوبت میرسد به زیر سوال بردن همه امروز زندگیم. دلخوشیهای کوچکم. کار شاید مسخره ام. درس خواندنم به این روش خوش خوشان. رابطه ای که فقط خودم اسمش را رابطه گذاشته ام، گاهگداری شاد بودن به با این دوست و آن دوستی که باقی مانده اند نشستن و قهوه خوردن، چای خوردن، غر زدن. بعد هم نوبت میرسد به احساس اشتباه کردن، آن هم به قدمت همه عمرم. اگر میرفتمها، چرا میرفتمها، چرا نرفتمها، و نهایتاً آهی و نتیجه گرفتن که آنقدر انسان منفعلی بوده ام که عشق و آینده علمی و کاری ام را یکجا نابود کرده ام. 

  و من و مادرم خرید میرویم، گردش میرویم، شوخی میکنیم و میخندیم. سالهاست. سالها گذشته است. به نظر می آید که من فراموش کرده ام. و این روزها که سخت از دختری که میخواهد ازدواج کند و جلوی خانواده اش ایستاده، حمایت میکند، این روزها که هر روز میرود آنجا که فلانی دست تنها لباس عروسی نخرد، دست تنها جهاز جمع نکند، عجیب یاد قیافه خودم می افتم صبح آن روز، با دو دست لباس توی دستهایم که مامان کدام را بپوشم و جوابی که شنیدم. و دور و تسلسل ادامه پیدا میکند با مرور صدباره ادامه ماجرا از همان روز که لباس توی دست مستاصل ایستاده بودم به بعد و همه اگر و اگر و اگرها. و وقتی صدای حرف زدنهای مادره را میشنوم دقیقه به دقیقه پای تلفن، گاهی عجیب اشک توی چشمهایم جمع میشود که داستانها همانند. شکلشان فرق میکند. و آیا مادرم یادش می افتد به این شباهت؟ به اینکه من همین دختر بودم آن سال؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:50  توسط ..  | 
 

فاطی جان میگوید: "عوضش خانومای مث شما که هیچی به خودشون نمیرسن و سرشون تو کار و درسه، اگه یه روز یه دستی به سر و شکلشون بکشن کلی عوض میشن." فاطی جان اینها را برای تعریف میگوید ولی مشخصا تاکیدش بر قسمت اول جمله است وقتی با رقت به ابروها نگاه میکند. میگوید مدلشان را عوض بکنم، از این قیافه اخمو در بیایی. همکارش اصلاح میکند اخمو نه. غمبار! و من و فاطی جان و همکارش امروز حسابی این قیافه غمبار را عوض میکنیم. خرمن گیسوی همیشه دراز نوستالژیکمان را اول از همه میبریم میریزیم توی سطل آشغال. رنگ موها را عوض میکنیم. مدل غمبار ابروها را عوض میکنیم. حتی رنگ ابروها  که به قول دوست اصفهانیمان مال بِ چّ ِگیامون بود را هم عوض میکنیم. بعد من با اینکه گاهی فکر میکنم که خیلی بزرگ شده­ام، هنوز جنبه اینهمه تغییر بر واحد روز را ندارم و جایی در اعماق دلم کسی با صدایی آهسته به من و فاطی جان و دستیارش فحش میدهد.  

پ.ن.: شاید دیگر اینجا ننویسم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 15:54  توسط ..  | 
 

من از این هوای خنک و ابری و بوی خیسی و پاییز بدم می آید. امسال بدم می آید. من از اینکه صبح که بیدار میشوم خاکستری باشد همه جا بدم می آید. من از ژاکت پوشیدن و سر کار رفتن توی این هوا بدم می آید. امسال بدم می آید. امروز بدم می آید. من دلم می خواهد همه امروز را کف اتاقم مینشستم و زانوهایم را بغل میگرفتم و هیچ کاری نمیکردم. من قیافه تو را تصور میکنم که سرزنش آمیز نگاهم میکنی و مینویسی "ص، ببین!" و هر وقت مینویسی "ص، ببین!" خودم میدانم که یک تذکر بیرحمانه در ادامه اش خواهی نوشت. من دارم از تو خجالت میکشم الان که اینها را میخوانی. من دارم خسته میشوم از سعی کردن برای حفظ یک تعادل ناپایدار. من وقتی مینویسم تعادل ناپایدار، همان گلوله نوک تپه که توی کتابها میکشند جلوی چشمم می آید. من دارم خسته میشوم از نگه داشتن این گلوله بالای آن تپه که همچین که غافل بشوم، قل خواهد خورد پایین. من دارم غافل میشوم. دارد قل میخورد پایین. من از حفظ تعادل بدم می آید. آنهم تعادل ناپایدار. من از صبوری بدم می آید. من آدم کمیت هام. من آدم هر روز، هر هفته، آمار گرفتن، تابع فیت کردن، برونیابی کردن، پیش بینی کردن، شر به پا کردن و زدن زیر همه چیزم. من آدم مرگ یک بار شیون یک بارم که الان حتی جرات شیون کردن هم ندارم. من از صبوری کردن بدم می آید. امسال بدم می آید. امروز بدم می آید. من امروز از دنده چپ بیدار شده ام.

پ.ن.: مثلا من اگر الان تلفن را بردارم و وسط جلسه و هزار تا کار زنگ بزنم که به کسی بگویم که دلم برایش تنگ شده میخندد؟ نه. میترسد! و از اصول حفظ تعادل یکیش همینست که من هیچوقت نگویم به کسی که گاهی دلم برایش تنگ هم میشود، بی که کاسه ای زیر نیم کاسه باشد. همینجوری وسط یک روز کسل کاری. از اصول حفظ تعادل یکیش همینست که کسی را نترسانم. و کسی نمیبیند که من امروز چجوری محکم میکوبم روی این کلیدها موقع تایپ کردن. من امروز بدجوری از دنده چپ بیدار شده ام.

 ادامه پ.ن.: و مثلا من اگر الان تلفن را بردارم و وسط جلسه و هزار تا کار زنگ بزنم که به کسی بگویم که آن سال، آن شب که هوا سرد بود و او صبحش سر کار دعوا کرده بود و من گوشواره های توپی سفید گوشم کرده بودم، آن جمله ای را که آخر آخر گفت، راست گفت یا راست نگفت، میخندد؟ حتما میخندد! و چقدر بد است که آدم از دنده چپ بیدار بشود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 6:8  توسط ..  | 
 

گفتی صدایت خوب نیست. خواستم بگویم من خوبم. خسته، خیلی خسته، ولی خوب. خیلی خوب. وقتی نوشتم "تو کاملاً از خانه ما پاک شدی." اشتباه کرده بودم. هنوز یک جعبه قرمز زیر قالی کمد، آن ته ته ها باقی مانده بود. امروز صبح را با دامن گل گلی چین چین و چیزکیک و چای و هوای خنک و دوستانم شروع کردم. تا جایی که میزهای بغلی چپ چپ نگاهمان کردند، حرف شوهر زدیم و خندیدیم. با غش غش خنده رفتیم طلافروشی. با غش غش خنده دست بند را از جعبه درآوردم و دادم به خانم خوشگل طلافروش و انگشتر گل گلی را دستم کردم و با غش غش خنده و انگشتر بدست آمدم بیرون. غروب که برمیگشتم، سیر از غذای خوشمزه تا دماغ، شیشه های ماشین تا آخر پایین، دستم با انگشتر گل گلی در انگشت بیرون توی باد خنک، جلوی یک سطل آشغال گنده ترمز کردم. جعبه قرمز را پرت کردم از پنجره توی سطل آشغال. خندان آمدم خانه. و توی دنیا بعید میدانم دختری باشد که بعد از فروختن یک دستبند طلای داماس و پرت کردن جعبه­اش توی سطل آشغال اینهمه خندان برگردد خانه. و نه که خانه ماندم باز. با او شام خوردیم و غش غش خندیدیم. داشت از میل لنگ و خوردگی و روغن ماشین حرف میزد. گفتم آخر هفته­ها دکتوری نمیکنم. شنبه بپرس. آخر هفته­ها من یک دختر با دامن چین چین گل گلی میشوم و بس؛ که با اینکه خسته است، خیلی هم خسته، خوبست. خیلی خوب.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:24  توسط ..  | 
 

دختری هستم عینکی، در حال کار نکردن و چوب شور خوردن و منطق الطیر خواندن که در این هیر و ویر گذارم افتاده به اینجا و با خواندن یک "نظر تایید نشده"، دلم خواسته بنویسم که من توی قسمت "نظرات تایید نشده" این وبلاگ، یک عالمه حرف قشنگ دارم از یک نفر که هیچکس جز خودم که منظره ردیف شدن همه شان پشت هم را نمیبیند که. مثلا این یکی را بخوانید: "محکم گرفتمت مثل همیشه، برای همیشه ص نازنین. ص بدون شبیه." و آنوقت تصور کنید یک ص ِ گریان فین فینوی از دست رفته را که وقتی این را میخواند چه قدر لوستر میشود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 11:42  توسط ..  | 
 

سرم پایین است و دارم به ناخنهایم ور میروم. مادرم دارد جمع و جور میکند. میپرسد اجازه هست این گلها را بریزم دور بالاخره؟ سرم را بلند هم نمیکنم. میگویم اوهوم. صدای خش خش خرد شدن گلهای خشک شده می آید و به این ترتیب تو امشب کاملاً از خانه ما پاک میشوی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 9:37  توسط ..  | 
 

مادر من چندان به حریم شخصی و پرایوسی و این سوسول بازیها معتقد نبود. در واقع شاید بصورت نظری اعتقاداتی ابراز میکرد، ولی چندان به رعایت آن التزام عملی نداشت. علاوه بر اینکه من شخصاً معتقدم که حتی چنانچه کسی آمد و تحت شرایطی نسبت به خواندن نوشته ای که به وی مربوط نمیشده اقدام کرد (حالا شما اینطور بخوانید که چنانچه آمد و همه جا را هم برای پیدا کردن دفترچه ای تقویمی چیزی تفتیش کرد و بعد نشست و همه اش را هم خواند)، حداقل شایسته است که به روی خودش نیاورد و حتی الامکان در تکذیب عمل انجام شده بکوشد و خدای نکرده یکوقتی اینطور نباشد که آدمیزاد را هم مجبور کند به جواب پس دادن و یا گهگداری وسط جنگی دعوایی، عیناً بعضی از جمله های آدمیزاد بخورد توی سر خودش. (حالا حتی یاد نگارنده هست که یک دفترچه ای بود که توی آن نگارنده که از اول به ادبیات علاقمند بود، شرح دعواهای اولیائش را مینگاشت، آنهم تر و تمیز و مودبانه با نقطه ها و ویرگولهای قرمز رنگ، به فراخور روال متداول بین نسل آن روزهای مداد قرمزهای تفی دار: "مادرم به پدرم گفتند .. ." نقطه با مداد قرمز. "بعدش پدرم به مادرم گفتند خودت .. ." نقطه با مداد قرمز. که روزی مادر نگارنده پس از مطالعه با دقت دفتر مربوطه وی را قانع کردند که فرزندم، آدم این خاطرات را بریزد دور بهتر نیست؟ و دفتر گل منگلی وی را با موافقت صوری خودش انداختند دور.) علی ای حال، این شد که از اوایل عهد شباب ما تصمیم گرفتیم به تغییر این رویه و حفاظت شخصی از این حریم شخصی بی صاحب و ثبت نوشته های خویش به زبان غیر مادری. و نوشته هایی به خط ریز ریز و سر هم و ترکیبی از دو زبان مختلف طبیعتاً از جذابیت کمتری برای خواننده های احتمالی برخوردار بودند. این مشکل حل شد، ولی من سالها هیچ به فارسی ننوشتم. میخواستم این را بنویسم که همین شد که عقده دفتر خاطرات شمع و گل و پروانه دار دبستان کماکان در من باقی ماند و این روزها یکدفعه خوشم آمده از هر روز خاطره نوشتن اینجا.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:33  توسط ..  | 
 

گیرم که بزرگ شده باشم. گیرم که با لبخند و شوخی برگزار کردن را یاد گرفته باشم. گیرم که به روی خودم نیاوردن را یاد گرفته باشم. گیرم که عینکم را زده باشم و آرام پای کامپیوتر نشسته باشم و به کامپوزیتهایم پناه برده باشم. ولی من همانم و اعتراف به همین هم عصبانیترم میکند که من همانم. بزرگتر، خوددارتر، عینکی تر، ولی همان دیوانه­ای که بودم. باید همین روزها بگویم به تو که ما همان دیوانه­هایی هستیم که بودیم. گیرم چهار صباحی دلمان تنگ شده باشد، حوصله­مان سر رفته باشد، چهار کلامی حرف زده باشیم، گیرم دو تا آدم بوده باشیم قدر هم دیوانه که حرفهای همدیگر را هر از گاهی فهمیده باشیم، که با هم خندیده باشیم، گیرم که یک شبه تصمیم گرفته باشی به ساپورتیو شدن، گیرم که استثنائا چند باری مودهای دوم و سوم سیستم را فعال کرده باشیم، ولی این سیستم همان سیستم است، مود غالب همان مود اول است، این سیستم همان راه را میرود، همان راه را خواهد رفت، ما همان راه را خواهیم رفت، من همانم، ما همانیم و پاسخ همان خواهد بود. باید همین روزها اینها را به تو بگویم و تو هم بزنی زیر خنده که خب مگه چی فکر میکردی؟ و آنوقت من به تو نخواهم گفت که چی فکر میکردم.  

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 14:49  توسط ..  | 
 

چهارزانو و اخمو نشسته بودم روی مبل و داشتم مینوشتم: "گاهی تلفن آدم شکل این آدمهای توی فیلمها میشود که یکی گرفته شانه هایشان را تکان میدهد که حرف بزن! د حرف بزن لعنتی!" که زنگ زدی و جمله نصفه ماند. ای کسی که حساب همه ترکها و پیچهای من را داری، که آنهمه خوشگل عصبانی میشوی، چه خوب که این نوشته نصفه ماند.

پ.ن.: ای زندگی رندوم ترسناک هندی. من متشکرم. از اینکه آن چنان روز پر از تصادف و بیمارستانی را ختم کردی به تحویل موفق گزارش کذایی و یک بشکه لیموناد و غروب یخ و نور شمع و غرغرهای کلیشه ای دخترانه و آخرش او و ژاکت بافتنی و پیاده روی نیمه شبانگاهی و هرت و کرت و وراجی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 12:23  توسط ..  | 
 

بعضیها اینجا من را شکل دو تا گوش گنده صبور میبینند. اینکه روی میز من الان تا نزدیک سقف ورق و کتاب روی هم چیده شده و توی یک دستم یک بشکه چای هست که دارد سرد میشود و جلویم یک شکلات نصفه باز شده و روی پایم یک کتاب گنده خیلی اهمیتی ندارد. حتی الان که دارم تایپ میکنم اینها را هم ظاهرا خیلی مهم نیست که من دارم تایپ میکنم و به یک کلمه هم گوش نمیکنم. همین که با لبخند سرم را به تایید تکان میدهم ظاهرا کافیست برای ادامه دادن. ("خانم فلانی، من فقط منتظرم بازنشسته شم برم از اینجا. یه زمانی اینجا خیلی ارج و قرب داشت. و بلاه بلاه بلاه ") نه که من که اینهمه نوشتم تمام شده باشد ها این دردهای دل. فعلا رسیده به اینجا: "خانم فلانی، این افغانیها راه کار نکردنو یاد گرفتن. میگیرن میخوابن، تلفن جواب نمیدن. بلاه بلاه بلاه" این صحنه از بس تکرار میشود که من باید یک جوری دلم را خنک میکردم و الان یک وصله ای هست یک جای طیاره ای که نباید باشد و  همه لنگ وایساده اند که خانم مهندس مسئلتن و آنوقت من عنقریب هم باید بکویم و بروم آن سر شهر ختم و بعد بکوبم و بیایم این سر شهر دانشگاه و گزارش کوفت تحویل بدهم و در عین حال فحشهایی که در حال لبخند زدن و سر تکان دادن توی کله ام حواله میکردم را هم باید مینوشتم یک جایی.

(اولین متن غیر عاشقانه! البته من نگفتم که سرم درد میکند و  از صبح یک دلگرفتگی عاشقانه... هووق!)

 پ.ن.: و دلم نیامد ننویسم که الان که حدودا نیم ساعت بعد است و من این وسط ده تا تلفن کرده ام و یک گزارش از وصله پیدا شده را نوشته و ای میل کرده ام، ماجرا رسیده به: "خانم فلانی، اون قصه ملانصرالدین رو شنیدین که..؟ بلاه بلاه؟". و نه که گسسته. کاملا پیوسته و مشتقپذیر.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 11:0  توسط ..  | 
 

سکوت کردن و تیک تیک لرزیدن از سرما و سیخ  مستقیم را نگاه کردن خوشایندتر است برایم از شنیدن حرفهایی که یک بار از دهان تو شنیده ام آن سال. اینطور ساکت نشو. اینطور مرا نگاه نکن. آن سال هم همینطور سرد بود. برای امسالم همینقدر سرما کافیست. حرفی نخواهم زد.  

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 22:46  توسط ..  | 
 

۱- من غلط کرده ام که یک روزی اینقدر لطیف شده ام خیر سرم که برداشته ام متن قبلی را نوشته ام.

۲- یک نفری که همیشه کلی عاشقانه من را نگاه میکرده، من هم هی ته دلم خوشحال میشده ام که هنوز هم بعله، با اخم و تخم رویش را آنوری میکند و تندی راهش را میکشد و میرود اخیراْ. چرا برادر من؟ چرا آخه؟ 

پ.ن.: عینک به این خوشگلی هم افاقه نکرد.

۳- "دوست"، "همکلاسی" و "بلای جان" دوباره رویت شد، همینجا، تنگ دل من. خطاب به شما دکتر جان که نگران بودی استخدام نشود یک وقتی. یک موقعی، یک محل کسب و کاری بود، کسل، ساکت، باغ و بستان، و یک کنج آن با تعدادی پیرمرد سبیل از بنا گوش در رفته، در صلح و صفا میزیستیم و ترک تعمیر میکردیم و یک لقمه نان حلال میبردیم خانه. الان اینور همچین، اونور همچین. خوب مگر جا نبود؟ میرفتید یک جای دیگر تیر و تخته هوا میکردید خوب.

۴- یک چیزی میفهمند که میزنند پس سر آدم که زورکی گزارش کوفت و زهرمار بنویسد. به زور پرتاب شده ام در آغوش علم. تا اطلاع ثانوی دکتور شده ام دوباره و مشغول درس و مشق میباشم.

۵- اینجا چرت و پرت نوشتن دیگر مسخره به نظرم می آید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 14:45  توسط ..  | 
 

قانون نگفته ای است بین من و تو از وقتی برگشته ای.خودم شروعش کرده ام و خودم هم دوست دارم این حرف نزدن از این رابطه را، برعکس آن سالها. هیچ قصد شکستن قانونم را ندارم که به نظرم جادوی این روزها را باطل میکند کلمه ای. فقط گاهی دلم میخواست که میشد که بگویم به تو که بدانی. که میشد بدانی که دوست داشتن تو از جنس هیچ کدام از دوست داشتنهای زندگیم نیست، نبود،  از جنس "دوست داشتنهای یک دختر بیست و سه ساله" -درست بر عکس همانی که فکر میکنی، که فکر میکردی. حتی قابل "دوست داشتن" خطاب شدن هم نیست، که خنده دار به نظرم می آید این مصدر در این سن و سال، و بعد اینهمه گفته شدن و شنیده شدنهای نباید. هیجان نیست و قبل همه این سالها هم نبود –درست برعکس آنی که فکر میکنی، که فکر میکردی. محبت است و این حس گاه به گاه تملک طلبی ام اگر بگذارد، آرام است و ملایم است –درست برعکس آنی که فکر میکنی. درست برعکس همانی که فکر میکنی، بیشترین وسوسه ای که ممکن است توی سرم بچرخد موقعی که روبرویت نشسته ام و تو گرم تحلیل هستی برایم، فوقش آرام تکیه دادن بهت است، یا کنار زدن آن دو تا موی بالای پیشانی، یا نرم بوسیدن گونه ات یا نرم بوسیدن گردنت وقتی چپه چپه ستاره ها را نگاه میکنی. دوست داشتن تو از جنس نصفه شب راه رفتن و هوای خنک و خنده و دوستی قدیمی و حرف زدن است برای من ِ حرف نزن. از جنس گوش دادن به حرفهای تو است، حرفهای توی حرف نزن. از جنس فکر نکردن به هوا.پیماها، گزارشهای نوشته نشده و اینکه دنیا را دارد آب میبرد این روزها. و درست برعکس آنی که فکر میکنی، من اینطور تو را دوست دارم وقتی عینک زده و دامن مانتو را بالا گرفته و در حال غرغر به تو از توی گل و شلها رد میشوم، صدای غر زدن تو که ادای غرغرهای مرا در می آوری از پشت سر می آید و یکدفعه میخندم که شده ام شکل پیرزنها و نگاه کن فلانی، جدی جدی پیر شدیم با هم، همه این سالها را کل کل کنان.

  

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 14:0  توسط ..  | 
 

میترسم. از گزارش پیشرفت تز ننوشته است، از خود تز پیشرفت نکرده است، از اینهمه بیخبری از اوست، از درگیری هر روزه برای اهمیت ندادن به اینهمه بیخبری از اوست، از این بوی شهریور است، از زوزه باد لای پنجره هاست، از دل کندن از این موجود پشمالوست، یا همه اینها با هم، نمیدانم. وقت کیسه آب گرمت است. هم غصه ایم، هم تنها، هم سردم است. دکتر جان عینک شما هم وقت چای خوردن بخار میکند؟

 پ.ن.: بسیار خوش میگذرد لی لی به لا لا گذاشته شدگی و اینکه هی ما ننه من غریبم بازی در بیاوریم و دل شما دکتور جان برود برای مظلومیتمان. و ما هی این نوشته شما را و آن یکی پیغام شما را میخوانیم و لوستر میشویم. انگار نه انگار که خود ما بوده ایم آن که زر و زر گریه میکرده موقع رانندگی دیشب و توی یک وجب جا بیست بار هی دور زده بوده و گم شده بوده از فرط زر زر و فین فین و عینک. بعله، قیافه ما شبیه خانوم دکتورهای درست و حسابی شده با این عینک، ولی افسوس که در پس این سر و شکل دکتور مابانه، دریغ از یک خط تز و ما عجیب سعی داریم گزارشی از پیشرفت انجام نشده در آن را تولید کنیم. (سر به نشانه افسوس تکان نده دکتور الان!) هر چی هم به تئوری شما رجوع میکنیم که "گذشته گذشته است." و دختر جان بیا و این گذشته گذرنده را صرف پیشرفت علم کن لااقل، نفس بدذات ما گولمان میزند که صرف خور و خواب و گردشش کنیم حالا که میگذرد. من حیث المجموع میتوان گفت از دیشب تا به حال که گردش رفته ایم مفصل و نصفه شب برگشته ایم خانه، شما هم که دوستمان داشته اید اینهمه، از هوش سرشارمان هم که استفاده کرده ایم و سرانجام راه حل تلفن زدن به فرد مفقود شده به ذهنمان رسیده و به زر زدن و خاک بر سرم، دو هفته دیگر ادامه نداده ایم لاقل، از امروز به مدت ناچیزی کمتر لوس خواهیم بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 22:12  توسط ..  | 
 

اولش کلی خندیدم. به سیاوش گفتم دستش درد نکنه ولله! بعدتر توی خانه کارته را درآوردم از توی بسته. گریه ام گرفت کلی. وقت سرما و غصه و دل درد سر میخورم زیر لحاف. با کیسه آب گرم بافتنی ستاره دار تو گرم میشوم، خنده ام میگیرد، بعد گریه ام میگیرد. قول!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 11:42  توسط ..  | 
 

فضول جان، برادر کنترل صنعتی، مهندس! حریم شخصی و پرایوسی و از این حرفها. نخون شما اینجا رو، نخون برادر من! 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 12:57  توسط ..  | 
 

این از آن چیزهایی است که دلم میخواهد کسی نخواند، ولی بنویسم، برای خودم. چون من جایی را ندارم جز اینجا که به فارسی تویش بنویسم و من از ریز ریز سر هم نوشتن به یک زبان دیگر خسته شده ام. مدتها بود اینهمه کسل از خواب بیدار نشده بودم. مدتها بود موقع رانندگی گریه ام نگرفته بود. و امروز صبح کسل کسل بیدار شدم از خواب، با سردرد. موقع رانندگی اشک توی چشمهایم جمع شد، شدم از آن قیافه های مظلوم لوسم توی آینه. سلانه سلانه رانندگی کردم. دستها توی جیب، سلانه سلانه قدم زدم به طرف محل کار. ام پی تری پلیرم را روشن کردم، بلکه در حال قدم زدن با آن قیافه دستها توی جیب، دلم شاد شود. آهنگی که شروع شد را آخرین بار روز تشییع جنازه کسی گوش کرده بودم، با صدای بلند، که نشنوم صداها و دادها را. و امروز اینطور شروع شد. و آدمی مثل من، تا ته و توی همه چیز را نریزد بیرون برای خودش که چرا همچین شد، دست از سر خودش برنمیدارد که. و همین است که من حتی نمیتوانم الان خودم را به کوچه علی چپ بزنم و دقیقا میدانم که چه مرگم است. و اگر اینجا را نمیخواندید، شاید میشد در یک جمله تا بحال به زبان نیاورده بنویسم که چه مرگم است من از اول صبح. پاییز میشود و اینجا سرد است و من دوباره دستهایم شروع کرده به یخ شدن و ناخنهایم شروع کرده به کبود شدن و سرم درد میکند و معده ام درد میکند و هیچ دلم نمیخواهد کار کنم امروز، که در کل شده ام از آن ننه من غریبم های گاه و بیگاهم که دلم بدجوری برای خودم سوخته است که تنهایی باید دعوا کنم و پیچ و مهره پیدا کنم و ماشین بخرم و بروم، یا بمانم. و در کل امروز از قوی بودن و عاقل بودن و تصمیم گرفتن و مسئولیت تصمیمها را پذیرفتن و خودداری و سر نگذاشتن روی شانه کسی، وقتی دارد برایم حرف میزند -حرفهایی را که میگوید فقط به من میزند- خسته ام. و نمیخواهم اعتراف کنم که حتی مادرم که تا به امروز یادش نمانده که من زردچوبه دوست ندارم، میفهمد که دارد چه میشود و من نمیخواهم بفهمم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 11:17  توسط ..  |