تبليغاتX
در این هیر و ویر!
یادداشتها
 

 

CLOSED

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 0:19  توسط ..  | 
 

معده ام درد میکند و دو سه روز است که چیزی نمیتوانم بخورم. میگرنم عود کرده و حتی قبلش از آن شکلکهای هچل هفت و جن و جمنده هم به وفور دیده ام و دید نصف چشمم از کار افتاده به سبک جدید این چند ماهه. اینها از تبعات یک شب خوب است. خیلی خوب. شبی که صبحش آشفته و درب و داغان و با معده درد و میگرن بیدار میشوی. که از صبح توی تخت، لحاف روی سر، بالشت روی کله، سعی میکنی به فراموش کردن همه دقایقش، در حالیکه مواظبی که کله هه کمترین تکانی نخورد. بعد امروز صبح در حال رانندگی پقی زده ام زیر گریه، علی رغم این وز وزی که هنوز ته ته های چشم راستم مانده و قطره ای اشک و آه ممکن است دوباره شدیدترش کند. من آن آهنگ را هزار بار قبلا گوش کرده بودم. به یاد این و آن حتی. اما اینبار انگار که آن زن خودش اینها را برای او نوشته باشد و من نشسته باشم به گوش کردن. و من از این به بعد برای همیشه این آهنگ را انگار که زنی عاشق آن سر دنیا برای مرد کوچک من نوشته باشد خواهم شنید. من این وسط چه میکنم؟ انگار که یک برگ و یک شماره از آن عشقهای سالهای وبا.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 8:59  توسط ..  | 
 

خیلی تصادفی دیشب کسی او را به یادم آورد. یعنی آنقدر از یاد رفته بود که تصادفاً به یاد آورده شد. تصادفاً خبری ازش شنیدم، آنهم وقتی آرایش کرده و با دامن و کفش تق تقی و خندان و گوشی تلفن را تکیه داده به شانه و ور ور حرف زنان داشتم عطر و گلاب میزدم به سر و کله که بروم از در بیرون. همانجاست. هیچ کجا نرفته. به همان سبک زندگی دردآور -دردآور از نظر من- ادامه میدهد. بی آنکه حتی دیگر کسی باشد که نصفه شبی، در فاصله بین دو درد و مرض لبخندی به لبش بیاورد. فکر کردم که چند وقت است که خسته و بی خواب که میرسد خانه گوشی تلفن را نبوسیده؟ چند وقت است که یک دل سیر نخندیده؟ آخرین بار کی صدای زنگ اس ام اس موبایلش را شنیده؟ امسال کسی برایش کیک خریده روز تولد که سورپریزش کند؟ کسی بوده که ۴۲ تا شمع بچیند با حوصله برایش؟ شاید هم ۴۳؟ حتی این را هم یادم نیست و باید بشمرم یک بار برای اطمینان که بگویم ۴۲ بوده یا ۴۳. شاید هم کسی هست. شاید هم جای اینها هیچ خالی نیست، نبوده. ولی من دیشب جای خالی خودم را دیدم وسط آن روزها و شبهای بدون مرز و بی خواب و پر از درد و مرض. وسط آن زندگی دردآور. دلم برای او گرفت. برای کسی که هیچ جایش خالی نیست. که هیچ نبودنش حس نمیشود حتی وقتی که توی این هوا و توی بالکن و زیر نور شمع، داری در رستورانی شام میخوری که اولین بار با خودش رفته ای. که دستبندی که آن شب خودش دور دستهایت بسته است را حتی، مدتهاست فروخته ای.  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 11:11  توسط ..  | 
 

آذر است. پسر بچه تو یک ساله میشود. کسی آن سر دنیا بیست و نه ساله. کسی شاید آخرین تولدش را جشن بگیرد. یک سال میگذرد از آخرین باری که کسی را دیده ام. آدمها میروند و یکی را چال میکنند توی خاک و بعد همدیگر را بغل میکنند و برمیگردند. آدمها راحت با این حقیقت که یکی بیفتد و دیگر تکان نخورد و بعد ببرند و چالش کنند توی خاک کنار آمده اند. دوباره سر کار هستم. صبحها خسته، خیلی خسته و با افکار مزخرف بیدار میشوم و توی راه یادم می افتد که خوابهای خیلی بدی هم دیده ام و متحیر میمانم از اینکه که این کله این داستانها را از کجایش در می آورد. حساب روزهایی که گذشته از دستم در رفته و از روزی که راه افتادم به بعد را نمیتوانم به ترتیب زمانی منطقی به یاد بیاورم. درست تر که بگویم، ترتیب زمانی حوادث شش ماه اخیر را هم به یاد نمی آورم حتی. خستگی این روزهاست شاید که افکارم هم فقط حول یک داستان میچرخد این چند روزه. مدام به خودم میگویم که یک بار اشتباه فدای سرت و به حساب سن و سال و بی تجربگی آن سالها، ولی این روزها انگار که از اول و به همان ترتیب همان راهها را بروم. نوشته هایم را که میخوانم، انگار که از اول نوشته های آن سال را پاک نویس کرده باشم. حرفی نخواهم زد. به قول کسی "هوای خوبیست برای ترک کردن.". کمی جسارت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 10:28  توسط ..  | 
 

گاهی ممکن است آدم با خودش فکر کند که میداند که چه کار خواهد کرد. که فکر کند که تصمیمش را گرفته است با خودش. اما گاهی آدم حساب داستانهای دنیا را نکرده است. گاهی آدم هیچ حسابش را نکرده است که ممکن است دو روز بعدتر، چقدر به این بوسیده شدن و حرف زدن با او احتیاج داشته باشد. بنویسم که خودم هم بدانم که من هیچ حسابی نمیکنم. که بدانم که هیچ چیزی را به هیچ حسابی نمیگذارم. فقط برای همه خستگی و غصه داری این چند روز، همین چند ساعت حرف زدن و بودنش کنارم کافی بود. همین ابراز نگرانی کردنش از مریضی و زیر چشم گود رفتن و لاغر شدنم کافی بود. چیز بیشتری نخواهم خواست. حساب بیشتری نخواهم کرد.   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 10:19  توسط ..  | 
 

دلم از اینجا گرفته. دلم از فکر برگشتن به آنجا هم گرفته. از فکر چمدان و چمدان کشی و هواپیماسواری غصه ام گرفته. الان دیگر راه می افتم. حالا فکر میکنم که میدانم نتیجه تصمیمگیری چه شد.

* دوباره از بین ماهها، نوامبر است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 17:56  توسط ..  | 
 

روز خوبی بود. با اینکه الان دارم زار زار گریه میکنم. یک سری برای مصریهای باستان گریه­ام گرفت صبحی که قایق و پاروزن و گندم و جو بار کرده بودند توی قبرشان برای سفر آن دنیا و بعد به جای اینکه آن دنیا قایقه و غذاها برسد به دستشان، خودشان دراز به دراز و همه آنچه بار کرده بودند، سر از پشت شیشه­های موزه واتیکان درآورده بودند. بعد کلا برای آدمیزاد جماعت گریه­ام گرفت وقتی دیدم که همگی از مصریان باستان تا مسیحی جماعت و بعد امثال خودمان یک امید دارند و یک داستان. قایق میسازند و غذا بارش میکنند، کلیسا میسازند و نقاشیهای شاهکار روی در و دیوارهایش میکشند، طرفهای ما منحنی توی منحنی مسجد میسازند و در و دیوارهایش را کاشیکاریهای آبی حیرت­انگیز میکنند، تا امید بماند. من از نقاشی میکل آنجلو ترسیدم. من از خداهای مصریها ترسیدم. بعد یک اتفاقی افتاد که هیچ جوری حسابش را نکرده بودم. بعد رفتم داروخانه و مسکن خریدم. بعد آمدم که برگردم. مترو بسته بود. شهر به هم ریخته بود از بسته شدن مترو و اتوبوسها پر می­آمدند و پر میرفتند و خیابانها غلغله از آدمهای معطل آن وسط با آن اتوبوسهای تا خرخره پر، و اینها همه علاوه بر ترافیک شدید معمول این ساعت که در این چند روز دیده­ام. بعد راهم را عوض کردم. یک خیابان طولانی را پیاده آمدم. ایستگاه آنجا هم دست کمی نداشت. با در نظر گرفتن بی عرضگی فطری­ام در هل دادن و حجم جمعیت منتظر و شدت پیدا کردن درد، آخر سر تاکسی گرفتم. درب و داغان رسیدم به هتل. از آقای تونسی مهربان که خوش و بش میکرد پرسیدم چه بلایی سر مترو آمده؟ گفت یک نفر پریده جلوی قطار. خودکشی کرده.

پ.ن.: الان با پیژامه رفتم شام خریدم و آوردم. همین با پیژامه بیرون رفتن حالم را بهتر کرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 22:19  توسط ..  | 
 

امروز خاطره خنده داری ندارم. یعنی فقط الان رفتم سوپرمارکت بازی، از ارکان مورد علاقه من در سفر و حذر. بعد من از انبه متنفرم. بعد من الان فقط یک آب پرتقال میخواستم که بخرم و بیاورم و بنشینم روی تخت و بخورم. فقط یک آب پرتقال معمولی. بعد من دو تا بطری به ارتفاع خودم خریده­ام، یکی ماست شل آبکی با طعم انبه، دیگری نکتار غلیظ آناناس و موز و انبه. همه چیز به خنگی من فقط برنمیگردد محض دفاع. زبان که همچین، بعد به خدا روی هر دو عکس پرتقال کشیده. بین این دو انتخاب موجود، دماغم را گرفته­ام، نکتار غلیظ را فرو میدهم و عطر انبه در حلقومم میپیچد و در حالیکه به ماست شله نگاه میکنم، خدا را شکر میکنم و غر نمیزنم.

  الان در واقع دلم گرفته. نکتار انبه هم البته در این افسردگی بی تاثیر نیست. الان در واقع در نیمه دوم سفر، کم کم دارم میپردازم به اهداف پس پرده این سفر. یعنی دارم کم کم به بعضی چیزها فکر میکنم. کم کم تصمیماتی در ذهنم دارد شکل میگیرد. حالا فهمیده­ام که لازم نیست چهار زانو بنشینم و خودم را مجبور کنم به فکر کردن. همین در حین راه رفتن توی کوچه پس کوچه­های سنگی اینجا، حالا که دیگر چشمم با خیابانها آشناتر شده، حالا که دیگر کمتر نقشه پهن میکنم و رمل و استرلاب می­اندازم، حالا که فکرم از گم شدن و کدام وری رفتن آزادتر است، در حین دست توی جیب پالتو مغازه­ها را تماشا کردن، لباسها را یکی یکی ورق زدن، در حین فرت و فرت امتحان کردن این لباس و آن لباس، در حال قهوه خوردن توی این کافه و آن کافه، کسی دارد آن پشت، ته کله، به چیزی فکر میکند. کسی دارد تصمیم میگیرد. من عجیب به این تنهایی احتیاج داشتم. من ِ بستنی دوست ندار، یک بستنی لیمویی را تا آخر خوردم. من به این مسافرت احتیاج داشتم.

  امروز صبح من سر از بهشت درآوردم. نقشه را تا کرده بودم توی کیفم و هر بار که بعد از پیچی، دالانی، پله­ای، سر از جای جدیدی در می­آوردم که آه از نهادم در می­آورد، فقط لبخند میزدم. لبخند واقعی، از ته دل. بعد هیچ کس نبود. تنهای تنها توی آن عظمت، توی آن هوا، و فقط هر از گاهی چینی تنهای زحمت کش خرخونی مثل من که صبح زود پاشده بود به توریستی کردن، هاج و واج رد میشد. من آنقدر دوربینم را روی این ستون و آن مجسمه جاسازی کردم و از خودم با در و دیوار عکس گرفتم که از دور به نظر دزد آثار باستانی میآمدم، در حال اره کردن ستونها و کندن سر مجسمه­ها. بعد، از پله­ای میرفتی پایین و یک حوض سبز از خزه و جلبک و آبشار و فواره جلویت سبز میشد و بعد یک راه پله ظاهر میشد و بعد یک پیچ و بعد یکدفعه، رسد آدمی به جایی که زیر پایت همه ر.م. همه­ی همه­ی ر.م. بعد شارژ دوربینم تمام شد و این برای من خرخون که داشتم کل آنجا را توی دوربینم میچپاندم، ضربه جبران ناپذیری بود. بعد من از آن ساعت بود که افسرده شدم به گمانم. بعد از آن به هر ستون و آبشار و مجسمه بی کله­ و کله­ی بدون بدن جدیدی که رسیدم شانه بالا انداختم که خوب که چی.

  پ.ن.: صبح، در آن محیط رویاگون که خود بس وسوسه به جان آدمی می انداخت، خدا را همی شکر کردم به این نعمت که حداقل همزمان با آن زوج خوشبخت توی کلیسا سر از این یکی مکان تاریخی در نیاوردم! چه پیش می آمد، الله اعلم.

  به جای آن زن هتلچی ایتالیایی که شرحش رفت، اینجا دو تا آقای هتلچی سانس صبح و شب دارد، اهل تونس، که یکی صبحگاهان موقع تحویل کلید لوس میکند مرا، آن یکی شب موقع تحویل کلید. آقای مهربان صبح، اتاق با صبحانه را به قیمت بی صبجانه به من داد که "آی وانت یو تو بی هپی تو دی.". آقای مهربان سانس شب الان به من گفته شکل عربها هستم و "سلام علیکم" کرده با من با خوشحالی. به محض اینکه برسم، این را توی هتل ریوی یو برای آن خانم مهربان خواهم نوشت. به حالت یه یه یه.

  گاهی آدم فکر میکند بودن و نبودنش فرقی نمیکند. در واقع، فرقی هم نمیکند، ولی آدم این را فقط گاهی که افسرده باشد میفهمد و در سایر مواقع بد به دلش راه نمیدهد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 23:12  توسط ..  | 
 

کامپیوتر من از بدو ورود به خانه، همانجا مانده بود. همانجا که خوب است، از بعد از مدتی که از نو بودن درآمد، توی کشوی لباسها نگهداری میشد و تا به حال تا شاه عبدالعظیم هم نرفته بود. حالا خیلی خوشحالم که با من آمده.

  از تهران تا ر.م چشم روی هم نگذاشتم. حداقل هواپیمایشان علیرغم هواپیما بودن ("هواپیما" در نقش فحش)، مانیتورهایی داشت که اطلاعات پرواز را دم به دقیقه تویش مینوشتند و آنهم چه اطلاعاتی. سرعت و ارتفاع به واحدهای مختلف و سرعت باد از روبرو و نقشه صدجوره از صد نمای دور و نزدیک از جایی که هستیم و جایی که خواهیم رفت و جایی که بودیم و حتی اطلاعات تاریخی از شهرهایی که از رویشان بال بال میزدیم و برای من که نابغه جغرافیا هستم، خواندن نام شهرها خود بسی سرگرم کننده بود که ای بسا که اگر قبلا کسی میپرسید بخارست کجاست بدون معطلی میگفتم آمریکای جنوبی و حالا حتی میدانم که خانه دراکولای واقعی یک جایی همان حوالی بوده. و هر چه چراغها را خاموش کردند و پرده­ها را کشیدند که بخواب عزیز من نصفه شبی، من با چشمهای گرد شده و دسته صندلی را چسبیده و یا ابالفضل گویان 5 ساعت تمام زل زدم به مانیتور و با چشمهای گرد شده و یا ابالفضل گویان به مهماندار که پرده­ها را میکشید گفتم: "وای؟ وای آر یو دوئینگ دت؟ تل می. تل می. وای؟" (البته الان میبینم که بهتر بود اگر شانه­هایش را هم تکان میدادم در حین پرسیدن.) و مطمئن هم بودم که آن بیرون اتفاقی افتاده که نمیخواهند ما بدانیم. و حالا اینکه در ارتفاع 34000 پایی چه اتفاقی ممکن است بیفتد آن بیرون را خانم دکتر دقیق نمیداند، ولی به هر حال باید هشیار بود.

  بیست و پنج بار چمدان بدست و با نقشه از جلوی هتل رد شدم به دنبال هتل. اگر یک سردری را در نظر بگیرید که به یک بن بست ختم میشود، اگر بعد که تصادفا وارد شدید، بپیچید سمت راست و بعد برسید به یک راهروی قدیمی با یک آسانسور کوچک و سوار شوید و آسانسور فقط یک دکمه داشته باشد و زورکی بروید طبقه سوم از طریق آن دکمه و بعد یک طبقه بیایید پایین از پله­های قدیمی و بعد یک در قدیمی شیشه­ای را سمت چپ باز کنید و یک زن مو سیاه ایتالیایی شبیه آنهایی که اگر نقشی در سریال پوآرو بهش داده بودند، مطمئن میشدید خودش است که شوهره را چیز خور کرده، با انگلیسی ِ بر وزن ایتالیایی کلید اتاقی را بهتان بدهد و شما بروید راهروی روبرویی و بعد از پیچیدن توی یک راهروی تاریک، وارد ته­ترین اتاق بشوید و با یک اتاق چهاروجبی با دکوراسیون قرن 17 و کاغذ دیواریهای گل گلی سرمه­ای مواجه شوید و همزمان با ورود شما چند تا روح از لای پشت دریهای چوبی پنجره بق بقو کنان فرار بکنند، به اتاقی که من به مبلغ n یورو روزرو کرده بودم خواهید رسید. شب چمدانم را گذاشتم پشت در قبل خواب.

  همه­اش آژیر. وق وق. همه­اش دارند آژیر میکشند این ماشینهای پلیس و اورژانس و آتش نشانی. الان باز یکی رد شد.

  با این عینک و دامن پشمی و پالتو و چکمه، به نظر می­آید که دارم از سر کار برمیگردم. یک ایتالیایی از من آدرس پرسید. من بع بع کردم.

  با یک مادر قرتی و دختر 18 ساله غرغروی حادش و دارای لهجه بریتیش شدید، سر بلیط خریدن شروع به حرف زدن کردیم. بعد از کلی انگلیسی حرف زدن، خانمه ایرانی از آب درآمد. نهار و قهوه امروز را هم با مادر و دختر غرغروی 18 ساله خوردم. تا به این لحظه که همچین "تنها" نبوده ام. بعدتر، در اتوبوس جهانگردی (که اینجا 20 دقیقه یک بار رد میشود)، یک جوان مقبول بسیار خوش بر و رویی هی بر و بر من را نگاه کرد. پیاده که شدیم، هاج و واج ایستاده بود و نمیدانست باید کدام وری برویم. ذات دکتر مآبم گل کرد و نقشه­ای درآوردم و اینور کردم و آن ور کردم و با انگشت، محکم اشاره کردم به نقطه­ای و گفتم "دیس وی!" و پا کوبان راه افتادم، عین کاپیتانهای یک چشم. توی راه گفت شدی تور لیدر ما و سر صحبت باز شد. معلوم شد که از برادران ما در شیط.ان بزرگ است. پرسیدم "آر یو الون؟" با دست به پشت سرمان اشاره کرد و یک قوم پیرزن و پیرمرد که دنبال من راه افتاده بودند با لبخند برایم دست تکان دادند. و آخر این ماجرای رومانتیک به گپ زدن با آقای بابای پیرمرد محترم در باب مناسبات دو کشور دوست و برادر ختم شد.   

  من عینک زده و دوربین به دست فرو رفته بودم توی تابلوی توضیح زیر مجسمه مریم و عیسی و د عکس بگیر و د بخوان، انگار که قرار است از اینها امتحان بگیرند. ناگهان پسر بغل دستیم دست حلقه کرد دور کمر متعلقه و د ببوس. من هر چه هم که سعی کنم به ندید بدید نبودن، آخه تو کلیسا، بیخ گوش یک توریست خرخون مثل من، صحیح است این عمل؟ نه، صحیح است؟ میبوسید هم ببوسید. توی کافه، کنار خیابان، جاهایی که آدم آمادگی دارد. جاهایی که خود آدم هم یواشکی توی دلش آهی میکشد و رد میشود از افکاری یواشکی. آخه تو کلیسا؟ حالا توی کلیسا هم بوسیدنتان گرفت، ببوسید. ولی بیایید و آرام ببوسید. توی آن سکوت، اینهمه سر و صدا صحیح است؟ نه، صحیح است؟ حالا اگر من بنشینم و یک تجدید نظر اساسی در رابطه با رابطه­ام و آن بدبخت از همه جا بیخبر که الان با پیژامه گرفته جلوی تلویزیون خوابیده، انجام بدهم علی رغم آن خیر سرش خداحافظی صمیمانه، چه کسی پاسخگو خواهد بود؟ ها؟ ها؟  

  سوار این اتوبوسهای بی سقف شدم. بعد که همه جا را خوب گشتم شب شد و سرد. در راه برگشت، سرتقانه باز رفتم روی پشت بام نشستم. کسی جز من نبود توی آن سرما. چهارزانو نشستم و نفس کشیدم. ستاره­ها را نگاه کردم. همه ر.م را چرخیدیم و موهایم را باد برد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 0:33  توسط ..  | 
 

ساعت 3:52 صبح است. من دارم میروم مسافرت. من با اعتماد به نفس توی کافه فرودگاه نشسته­ام و دارم یک لیوان گنده قهوه تلخ میخورم و ایندفعه استثنائاً حواسم هست که توی قهوه­ام شیر نباشد و ایندفعه امیدوارم که در تمام طول سفر هم حواسم باشد تا مثل آن سال، توی کارخانه ایر.باس و پای ایر.باس 380 که به عنوان سورپریز دارند نشانمان میدهند، توی تمام عکسهای رسمی یادگاری، چشمهای نگران من فقط به دنبال تابلوی نجات بخش مربوطه ثبت نشود. و من سعی دارم فکر نکنم به اینکه نه تنها الان همینجور باید تنها بنشینم پشت میز کافه  با این عینک و لپ تاپ، شبیه کسانی که برای اکتشاف عازم ر.م هستند، و روبرویم پالتویم روی صندلی نشسته باشد، بلکه تمام 5 روز آینده هم قرار است وضع همینطور باشد. و من اگر رویم میشد به غلط کردن می­افتادم و اقرار میکردم که من موجودی اجتماعی و غیرمستقل و بدبخت هستم و طاقت هیچ غلط تنهایی، چه برسد به مسافرت تنهایی را ندارم. اما به جای این اعتراف، به جای اینکه صبح یک سه شنبه عادی کسل با غرغر از جایم بلند شوم و بروم میدان آزادی، کیفم را انداخته­ام روی کولم و قرار است بروم ر.م، که آنهم البته در صورتی که در بهترین حالت و در نهایت به رم برسم. و مادرم اگر بود میگفت تو با این سق سیاهت 100 تا مسافر بیگناه را هم با خودت سقوط خواهی داد و خوشبختانه این مسافرها هیچ از شغل اینجانب و افکار اینجانب مطلع نیستند و نمیدانند که این مکتشف عینکی عازم ر.م در حال جاضر مشغول تایپ کردن وصیت نامه میباشد. من از هواپیما میترسم. من مثل سگ از هواپیما میترسم. من کلا الان، انگار که امتحان جامع داشته باشم، از سوار شدن به هواپیما میترسم. الان از آنهمه فکری که قرار بود تنهایی انجام دهم، کلمه­ای یادم نمی­آید و اصلا در حال حاضر لزومی به فکر کردن راجع به هیچ قسمتی از زندگیم نمیبینم و در کل الان حاضرم که امضا بدهم که همه چیز بسیار بر وفق مراد پیش میرفته و نیازی به هیچ فکر و تصمیمی در باب هیچ قسمتی از زندگی نبوده. حتی ایندفعه بر خلاف دفعه قبل، با فرد مربوطه بگو بخند کرده­ایم موقع خداحافظی و ایشان حتی ابراز دلتنگی نموده­­اند از سفر اینجانب و کوچکترین دلیلی برای دعوا و تکلیف روشن کردن و تصمیم گرفتن برای اینجانب باقی نگذاشته­اند. و من ترجیح میدادم حداقل با الاغ میرفتم ر.م. و من کلا ترجیح میدهم الان از زیر نرده­ها فرار کنم و برگردم به آغوش وطن. جایی که میدان آزادی هست، رییس هست. جایی که بالشت و تختخواب هست.    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:43  توسط ..  | 
 

امروز هوا ابری و سرد است. بی مقدمه یاد تو افتادم و آن روز توی مدرسه. هوا ابری و سرد بود. شما نیمکت ته تهی مینشستید با صنم. آن یکی صنم. موهای تو روشن بود و همیشه بلند و همیشه بافته. داشتی داستان یک مهمانی را تعریف میکردی. تعریف میکردی که فلان شد، بهمان شد. موضوع اصلی کسی بود توی آن مهمانی. پسره شاعر بود. بعد، شعری که خوانده بود را درآوردی و خواندی برایمان. تا اینجایش را عادی داشتی تعریف میکردی. یکدفعه سرت را گذاشتی روی دو تا دستهایت روی میز و با آن گیسهای بافته های و های شروع کردی به گریه کردن. قیافه صنم انگار که الان جلوی چشمم باشد.بدون مکث، با لبخند پت و پهنی گفت هه ... تو عاشق شدی. من تا آن روز عاشق نشده بودم. من تا آن روز عاشق ندیده بودم. من تا آن روز کسی را ندیده بودم که بتواند عاشق شدن کسی را تشخیص بدهد. امروز، بعد اینهمه سال، صبح که هوا ابری و سرد بود، وسط کارهای تمام نشدنی و اعصاب خرد کن، وسط انواع تحلیلها و توجیه های توی کله ام که هیچ هم کارگر نبودند، یک لحظه عجیب دلم خواست سرم را بگذارم روی دو تا دستهایم روی میز و های و های گریه بکنم. بی مقدمه یاد آن روز افتادم و مدرسه و تو. کسی با لبخند پت و پهنی توی ذهنم گفت هه.. تو عاشق شدی! من گفتم خفه شو.  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 13:55  توسط ..  | 
 

خانه که می­رسیدم، پسره میپرید روی بالاترین میله که همقد من بشود. از وقتی کلید را توی قفل در می­انداختم، بلند سلام و علیک و حال و احوال میکردم با دوتاییشان و یکی من میگفتم و یکی او جواب میداد توی صورتم، روی آخرین میله. همین فصل بود که بعد از شب خاک کردن جفتش، صبح زود با قفسش، گذاشتمش دم آن اتاقک، سپردمش به نگهبان پارک. دیوانه بازی درمی­آورد و خودش را به در و دیوار میزد که دور شدم. من، زن گنده، تا میدان آزادی گریه کردم های های. هنوز هم که از دم آن پارک رد میشوم دلم میلرزد. چند بار رفتم دیدنش. نگهبان باور نمیکرد که بین آنهمه پرنده رنگی میشناسیمش. قیافه گرفته بود و خودش را قلمبه کرده بود و از پرنده­های دیگر با اکراه فاصله میگرفت. دلم را خوش کرده بودم به اینکه حالا میتواند بپرد لااقل. گیرم چهار انگشت. ولی هیچوقت نخواهم فهمید که پریدن را ترجیح میداد یا قربان صدقه­های مدام من را که آنطور چشمهایش را میبست وقت شنیدنشان. بعد از آن هیچ قرارم نبود که جک و جانور جماعت توی زندگیم راه بدهم. پسره را هم من از اول آورده بودم خانه که یک دقیقه آرام بگیرد و ماندنی شد. هر روز جای خالی قفسشان را کنار مبل دیدن و طبق عادت سلام و علیک کردن با خانه خالی و گه گداری پیدا کردن پرهای رنگی و ارزنهای پخش و پلا این گوشه و آن گوشه آنقدری برای باقی عمرم بس بود که لازم به تکرار دوباره این تجربه نباشد. اما جک و جانور جماعت دوباره راه خودش را باز کرد توی زندگی ما و این یکی عجیب هم خودش را جا کرد لابلای زندگی ما. برای همیشه، هر بار که از پاسداران رد بشوم دلم خواهد لرزید. هر شبی که هوا سرد باشد نگران خواهم بود.این یکی را یک شب توی سرما پیدا کردیم. رویش لحاف کشیدیم. شبها که میترسید ساعتها بغلش کردیم، توی بغل ما خوابش برد. وقت طوفان، وقت رعد و برق، وقتی که میلرزید، ساعتها کنارش نشستیم. بعدتر، روزهای آفتابی با هم بازی کردیم، دویدیم، سر حال آمدنش را دیدیم، با هم بالا پایین پریدیم. با هم از آن فصلهای سرد گذر کردیم. حالا دوباره همان فصل است. انگار دوباره وقتش رسیده که هر کدام به راه خودمان برویم. باید به راه خودش ادامه بدهد، انگار نه انگار که ما خودمان آن شبی که سرگردان راهش را گرفته بود و میرفت، راهش را عوض کردیم. اهلیش کردیم. میمانم از این انسانها. من به جای همه کسانی که دارند این تصمیم را میگیرند میترسم. من از اینکه حتی ذره­ای نقش داشته باشم در این تصمیم میترسم. از من همین برمی­آید که این روزها ساعتها توی بغلم بگیرمش، به اندازه همه روزهای پیش رویش، به جای همه انسانهایی که سگهای گنده را توی بغلشان نمیگیرند. به جای همه انسانهایی که معلوم نیست چه­شان است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:38  توسط ..  | 
 

دارم بالا پایین میپرم. دامن پشمی و چکمه و کلاه و پالتو میپوشم و در می­آورم. نقشه میخوانم و نقشه میکشم. دارم میروم رُ.م. این "دارم" چند دقیقه است که کلاً مسجل شده برایم. اولش هی غر زدم به این و آن، فراخوان دادم به سرتاسر دنیا، برنامه این و آن را تا جایی که میشد بالا پایین کردم. بعد در کل هیچ کسی پیدا نشد که بتواند با من بیاید. بعد هی غر زدم که تنها بروم چه کنم من آخه. غر زدم که من که دق میکنم که توی کافه رستورانهای ر.م  بنشینم و صندلی روبرویم خالی باشد. که من چقدر هی تنهایی در و دیوار ایتا.لیا را نگاه کنم و کسی نباشد که برایش آی و وای کنم که بیا این دیوار را ببین، آن در را ببین. که من تنهایی با چه کسی عکس بگیرم با گردن کج، بعد چه کسی از من عکس بگیرد، با آن لبخندهای ملیح قلابی ِ یعنی من خیلی ملایمم ِ توی عکسهایم و کلاه و گردن کج؟ بعد چند دقیقه پیش که دست زیر چانه، لپ چین خورده زیر فشار دست، یک چشم جمع، در مجموع انسانی کاملاً عاطل و باطل، فری سل بازی میکردم و زیر چشمی موبایلم را میپاییدم و ساعت کامپیوتر را و تعداد روزهای بیخبری از آن از خدا بیخبر و تعداد روزهای باقی مانده از اعتبار ویزاهه را میشمردم، به یکباره از اینهمه همیشه منتظر این و آن بودن در زندگی­ام شرمزده شدم. بعد در همین چند دقیقه بنا شد که عازم رم باشم. فکر کردم که باید با ص برویم ر.م، تنهایی. باید این چمدان را که از سفر قبلی هنوز وسط اتاق مانده دوباره پر کنیم، دامن پشمی بپوشیم و با چکمه و کلاه و آن لبخند ملیحمان راه بیفتیم برویم فرودگاه و با همه خداحافظی کنیم و احساس اگر بار گران بودیم بهمان دست بدهد. بعد باید توی هواپیما با قیافه عاقلانه بروشورهای ر.م مطالعه کنیم و احساس دنیادیدگی بهمان دست بدهد. بعد کیف روی کول و چمدان بدست بپریم توی دنیایی که هیچ نمیدانیم ازش و تنهایی غذاهایی که دوست داریم را بخوریم تا خرخره، تنهایی و بدون عجله بنشینیم توی کافه­ای و به خودمان فکر کنیم و قهوه بخوریم، بدون آن عجله همیشگی قدم بزنیم، در و دیوار تماشا کنیم و فارغ از آنهمه برنامه­ریزی همیشگی، فردایش سر از ونیزی جایی در بیاوریم. بدون برنامه­ریزی، شاید فردا، شاید هفته دیگر، شاید همین آخر هفته، من و ص میرویم که چند روز تنها باشیم.  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 18:50  توسط ..  | 
 

چطور توی این دانشگاه درس میدهی؟ همین یک روز دوباره مرا با زر زر روانه خانه کرد. من که هنوز خیره به در و دیوارها راه میروم که اا اینجا همچین شد؟ که اا اونجا همچین نبود؟، من که هنوز گیج و تلو تلو خوران توی راه به همه زل میزنم و چهره­هایی را که از روبرو می­آیند با کسانی اشتباه میگیرم که سالهاست آن سر دنیا هستند الان، من که هنوز بین اینهمه قیافه خندان غریبه­ی جدید، اشتباهاً هزار تا آشنا میبینم در روز، من که هنوز کتاب به دست جلوی دانشکده فیزیک خشکم میزند، من که هنوز توی کلاسها و ساختمانها بین شبح آدمها و خاطره­ها راه میروم و زندگی میکنم و هنوز هم بعید نمیدانم که او از سر پیچی، بالای راه پله­ای، ظاهر شود و قلبم بریزد و رنگم بپرد، من که هنوز خودم را آن دختر بچه چشم ابرو مشکی با آن مانتوی آبی دراز و خط چشم آبی برق برقی میبینم، از دیدن این زن 27 ساله­ی مو قهوه­ای عینکی توی شیشه­های دانشکده فیزیک در یک غروب پاییز سال 88 وحشت میکنم. من از اینکه از در میروم تو و پشت آن میز مینشینم و همه با دیدنم ساکت میشوند و بعدتر هی میگویند "خسته نباشید استاد." و من ساعتم را نگاه میکنم و هیچ اهمیت نمیدهم و تهدید به کوئیز گرفتن میکنم و مشق میدهم و آخر کار با مشایعت یک گروه "استاد، استاد" گویان، میروم از در بیرون، وحشت میکنم. من از اینکه درس دادن دیورجانس و کرل و گرادیان هم من را یاد او می­اندازد وحشت میکنم. بعد همینطور کتاب به دست و عینک به چشم جلوی دانشکده فیزیک می­ایستم و خودم را توی شیشه نگاه میکنم و زر زرم میگیرد. بعد بلند میگویم: "نه! الان نه!" بعد "شاگردانم" با تعجب از بغلم رد میشوند. بعد حتماً میگویند طفلی "استادمان" خل است.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 18:38  توسط ..  | 
 

داشتم میگفتم حالم هیچ خوب نیست. مریضم دوباره. اوضاع خون و مون به هم ریخته دوباره انگار. انگشتم را زدم به پشت دستت که ببین چه یخ است و هیچ هم گرم نمیشود. بعد داشتم حرفم را ادامه میدادم. دستم را گرفتی محکم که داری میمیری که تو. دستم را کشیدم و به حرف زدن ادامه دادم. دوباره دستم را محکم گرفتی. جوری که تا بحال نگرفته بودی اینهمه سال. بعد من دوباره به حرف زدن ادامه دادم. موقع پیاده شدن باز دستم را کشیدی که دستت را بده ببینم. بعد گفتی هان، بهتر شد یکم. و من خداحافظی کردم. مریضتر از آنی بودم که فکری بکنم. یختر از آنی شده­ام که هیچ فکری بکنم.

پ.ن. به نازلی: دارم سعی میکنم کاری که گفتی را بکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:6  توسط ..  | 
 

بعد از مدتها خوابت را دیدم. توی خواب عاشقت بودم و گریه میکردم  و سعی میکردم بهت تلفن کنم و نمیشد. عاشقت بودم، به همان شدت. از آن حسها که دیگر به سراغم نیامد. بعد از مدتها وقتی چشم باز کردم غصه­ام گرفت از اینکه خواب بود همه ماجرا. بعد از مدتها هیچ توی خواب نفهمیده بودم که دارم خواب میبینم. چشم که باز کردم، دلم درد میکرد و غصه دار بودم. دوباره خوابیدم. با این دل درد و غصه محال بود بتوانم بروم سر کار. محال بود بتوانم از جا بلند شوم. وسط روز بلند شدم. خوابت را گذاشتم به حساب مریضی و ضعف و دل درد. بعدتر داشتم دنبال رژ لبم میگشتم. کشوی میز توالت را تا آخر کشیده بودم و با دست آن ته ته­ها را میگشتم و غر میزدم به اینهمه شلختگی. دستم خورد به سه تا عکس آن ته. بیرون کشیدمشان. تنها عکسهای تو بودند که نگهشان داشته بودم. توی آن کوچه کنار هم با فاصله ایستاده بودیم. اولین ماشین من پشت سرمان. دیروز سوئیچ یدکش را روی میز دیدم. دیروز یاد آخرین کارواشی که بردمش افتادم قبل از اینکه بفروشندش. غروب روز آخر بود که آن عکسها را گرفتیم. قیافه متعجب کسی که ازش خواستیم ازمان عکس بگیرد را یادم هست. فکر کردم چند سال پیش بود؟ شش؟ و بعد از مدتها به صورتت توی عکس نگاه کردم. با دقت. انگار که بار اول. چشمها. مژه­ها. کف اتاق روی لباسها نشستم و نگاهت کردم. نگذاشتم طولانی بشود. عکسها را گذاشتم سر جایشان همان ته. دراز کشیدم. غذا خوردم. دور خودم میچرخیدم که یاد روسری قرمزم افتادم. بین روسریها نبود. لای لباسها را گشتم. دست کشیدم ته کمد، دستم خورد به پیراهن تو آن ته. فکر کردم به بویت. به بویی که شش سال تمام توانسته­ام توی ده تا کیسه گره زده نگهش دارم تا امروز. بعد دیگر نتوانستم. نشستم و به تو فکر کردم. به اینکه همینجا بودی و من نخواستم ببینمت. تو را تصور کردم که رفته­ای دانشگاهمان، که توی دانشگاه راه رفته­ای، شکل همان موقعها، همانطور قدبلند، با همان مدل راه رفتن که انگار که الان جلوی چشمهایم باشی هنوز، میتوانم تصورش کنم. که رفته­­ای دانشکده من، لابد به هوای دیدن من سر این پیچ، بالای آن راه پله. فکر کردم که تو که من را خوب میشناختی. کاش با من آنطور حرف نمیزدی آن روز. کاش من راضی میشدم به دیدنت. کاش ما اینهمه سخت نبودیم. کاش ما اینهمه عاشق نبودیم. کاش وقتی گفتی که همه این سالها هر روز به من فکر کرده­ای میگفتم که من هم. کاش میگفتم که توی دانشگاه وقتی به بهانه دیدنت الکی همه جا چرخیدم، وقتی یک نفر شبیه تو را دیدم که از بالا می­آمد چطور نشستم روی زمین. روی پله­های دانشکده فیزیک. فکر کردم درست که بازی با آتش بود دیدن دوباره همدیگر، ولی کاش بازی کرده بودیم. نزدیک بود که بلند شوم و در یک خط برایت بنویسم که بازی بس است. که میخواهمت. که اینهمه سال جدایی بس است. بعد فکر کردم به اینکه تو الان فکر میکنی که من ازدواج کرده­ام. با یک پزشک ساکن آمریکا. که آنقدر دوستش داشته­ام که حتی نخواسته­ام که تو را دوباره ببینم. به اینکه خودم به تو این شر و ورها را گفته­ام. بلند نشدم از جایم. گفتم بگذار آخر این داستان در ذهن تو هم که شده، من جایی از این دنیا خوشبخت زندگی کنم. بگذار نفهمی که من هنوز هم خواب تو را میبینم وقتهایی که مریض باشم. بگذار که نفهمی که من هم هر روز به تو فکر میکنم. بگذار که نفهمی که الان که اینها را مینویسم هم حتی اشک توی چشمهایم جمع میشود.   

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:38  توسط ..  | 
 

و آدمی که منم، دیروز نمیخواستم چراغ ترمز و چراغ دنده عقب ماشینم را بدهم تعمیر. گفتم دیگر چراغ ترمز به چه کار می آید. دنده عقب که هیچ. بعد تا میشد خوردم. کیک را با هندوانه، پلو را با سالاد، بین هر دو وعده یک لایه قهوه، یک لایه چای، پنج شش تا شکلات. گفتم حسرت به دل نمانده باشم. بعد گفتم طبق کلیشه رایج، الان باید زنگ بزنم به این و آن که "دوستتان دارم.". فکر کردم که ای بابا! حالا چه فرقی میکند. بعد دیگر کار خاصی نماند. کمی سر انتخاب بین پیژامه و یک شلوار جین آبرومند تامل کردم. بعد فکر کردم که ترجیح میدهم توی پیژامه ام باشم امشبه را. خواستم بیدار بمانم، ولی فکر کردم که من که همه عمر آدم خوش خوابی بوده ام. پس بهتر آنکه امشبه را بطور افتخاری زود بخوابم و ساعت ۸ گرفتم و خوابیدم. آخرش، قبل از خواب، توی تختم، یک لبخند ملایمی هم روی لبم آمد که یعنی من خیلی انسان راضی ای بوده ام و هیچ هم اینجور نبوده که دم به دقیقه در حال غر غر کردن بوده باشم و هیچ گله و شکایتی هم نداشته ام. بدرود ای زندگی! و بعد روی صفحه نوشت Fin* .

پ.ن. برای آیندگان که نگران  سرانجام عشقی نگارنده هستند الان: آنکه من پریروز از دستش عصبانی بودم، در دقایق اولیه پس از زل.زله که همه داشتند با ننه باباهایشان حرف میزدند، تلفن کرد. من تعجب کردم. من این آخر عمری کمی شاد شدم. گیرم غرض دریافت اطلاعات ژئوفیزیکی بوده باشد. باز هم من این آخر عمری شاد شدم.

* حالا این امر که چرا ننوشت پایان، به کارتونهای ایام بچگی نگارنده برمیگشت.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:43  توسط ..  | 
 

من امروز تلخم. عصبانی شده ام خیلی زیاد. عصبانیت تلنبار شده همه این چند روزه را با همه عصبانیتهای تلنبار شده همه این چند ساله را یکجا خالی کرده ام دیروز. بعد به کسی زنگ زده ام که بگویم ننه من غریبم. بعد او خواب بوده و من پشیمان شده ام از فکر در میان گذاشتن ننه من غریبم با کسی که نباید، از حساب کردن روی کسی که نباید. بعد نشسته ام روی کوه لباسها، دم کمد، به گریه کردن و فین فین کردن. بعد فکر کرده ام که باید این خانه را عوض کرد. خانه ای که همین گلیم دم کمدش اینهمه سال و اینهمه زر زر قدمت دارد. بعد او زنگ زده و خندیده به همه ننه من غریبهایم. بعد یکی از آن "نه" های با خنده اش که متنفرم ازشان را گفته و خداحافظی کرده و رفته. بعد من قاشق سبری پلو توی دهان گریه ام گرفته و بیشتر پشیمان شده ام از حساب کردن روی کسی که نباید. بعد از خانه آمده ام بیرون. بعد با کسی نشسته ایم به قهوه خوردن. بعد او دوباره زنگ زده، برای "حمایت" به سبک خودش اینبار. بعد من همینجور برای کسی حرف زده ام و حرف زده ام و حرف زده ام. پرسیده و پرسیده و پرسیده و حتی اولین داستان را هم خواسته بداند. و من قهوه خورده ام و حرف زده ام. یعنی من همه زندگیم را یک بار دوره کرده ام به صدای بلند. بعد قلب مخاطبم باد کرده. بعد آخر شب توی اتوبانهای خالی از آن سر دنیا تا خانه تند تند رانندگی کرده ام، و بعد او دوباره زنگ زده. بعد من حتی دقیقاً یادم نمی آید که چه گفته ام و چه گفته. و بعد من طبق معمول همه این سالها هیچ نفهمیده ام که ما شوخی کرده ایم یا جدی حرف زده ایم. من کلاً هم یادم نیست چه ها گفتیم. بعد من گفتم ول کنیم این حرفهای کشک را و بخوابیم. و بعد سرم را گذاشتم روی بالشت و از معده درد و خستگی غش کردم. بعد من امروز تلخم. خیلی تلخم. من امروز دارم سعی شدیدی میکنم برای جدا کردن واقعیات از خود گول زدنیات. من عین دخترهای حسود، با آن دختره که بهم تلفن کرد بد صحبت کردم. بعد من حتی با خودم غر زدم که چطور به خودشان اجازه میدهند که به موبایل آدم اینجور فرت و فرت زنگ بزنند آنهم وقتی آدم سر کار است. ایش. و بعد من متاسفانه خودم فهمیدم که دارم عصبانیتهای تلنبار شده این چند روزه را، این چند ساله را، یکجا سر کسی خالی میکنم. بعد من امروز فهمیدم که یک چیزهایی هیچوقت یادم نرفته بوده اند انگار.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:30  توسط ..  | 
 

خواندن هر نوشته ای، شنیدن هر خبری از هر هم دانشگاهی ساکن آمریکا عمیقاً غصه دارم میکند. و با اینکه این را فهمیده ام، باز هم مینشینم به عکسهای کسی را تماشا کردن، وبلاگ دیگری را خواندن و قلبم تاپ تاپ میزند و دلم بیشتر و بیشتر میگیرد و توی هر خط، توی هر عکس منتظر خواندن اسمش، منتظر دیدن صورتش میمانم. احساسی در کار نیست. ولی این زخم آنقدر عمیق بوده روزی، که مثل جای بخیه پاهایم اگر فشارش بدهی آخت را در بیاورد. خواندن هر نوشته ای، دیدن هر عکسی، هر سرچ گاه و بیگاهی سر آغاز دور و تسلسلی میشود که تلاش برای بیرون آمدن از آن دست کم یک بعد از ظهر را خراب بکند. سر آغاز من چه کردم و او چه کردها، من مقصر بودم و او مقصر بودها، و اگر من فلان و اگر او فلانها و نهایتاً آهی و اینکه چه بچه بودیم و چه گندی زدیم به زندگی هم. و بعد نوبت میرسد به زیر سوال بردن همه امروز زندگیم. دلخوشیهای کوچکم. کار شاید مسخره ام. درس خواندنم به این روش خوش خوشان. رابطه ای که فقط خودم اسمش را رابطه گذاشته ام، گاهگداری شاد بودن به با این دوست و آن دوستی که باقی مانده اند نشستن و قهوه خوردن، چای خوردن، غر زدن. بعد هم نوبت میرسد به احساس اشتباه کردن، آن هم به قدمت همه عمرم. اگر میرفتمها، چرا میرفتمها، چرا نرفتمها، و نهایتاً آهی و نتیجه گرفتن که آنقدر انسان منفعلی بوده ام که عشق و آینده علمی و کاری ام را یکجا نابود کرده ام. 

  و من و مادرم خرید میرویم، گردش میرویم، شوخی میکنیم و میخندیم. سالهاست. سالها گذشته است. به نظر می آید که من فراموش کرده ام. و این روزها که سخت از دختری که میخواهد ازدواج کند و جلوی خانواده اش ایستاده، حمایت میکند، این روزها که هر روز میرود آنجا که فلانی دست تنها لباس عروسی نخرد، دست تنها جهاز جمع نکند، عجیب یاد قیافه خودم می افتم صبح آن روز، با دو دست لباس توی دستهایم که مامان کدام را بپوشم و جوابی که شنیدم. و دور و تسلسل ادامه پیدا میکند با مرور صدباره ادامه ماجرا از همان روز که لباس توی دست مستاصل ایستاده بودم به بعد و همه اگر و اگر و اگرها. و وقتی صدای حرف زدنهای مادره را میشنوم دقیقه به دقیقه پای تلفن، گاهی عجیب اشک توی چشمهایم جمع میشود که داستانها همانند. شکلشان فرق میکند. و آیا مادرم یادش می افتد به این شباهت؟ به اینکه من همین دختر بودم آن سال؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:50  توسط ..  | 
 

فاطی جان میگوید: "عوضش خانومای مث شما که هیچی به خودشون نمیرسن و سرشون تو کار و درسه، اگه یه روز یه دستی به سر و شکلشون بکشن کلی عوض میشن." فاطی جان اینها را برای تعریف میگوید ولی مشخصا تاکیدش بر قسمت اول جمله است وقتی با رقت به ابروها نگاه میکند. میگوید مدلشان را عوض بکنم، از این قیافه اخمو در بیایی. همکارش اصلاح میکند اخمو نه. غمبار! و من و فاطی جان و همکارش امروز حسابی این قیافه غمبار را عوض میکنیم. خرمن گیسوی همیشه دراز نوستالژیکمان را اول از همه میبریم میریزیم توی سطل آشغال. رنگ موها را عوض میکنیم. مدل غمبار ابروها را عوض میکنیم. حتی رنگ ابروها  که به قول دوست اصفهانیمان مال بِ چّ ِگیامون بود را هم عوض میکنیم. بعد من با اینکه گاهی فکر میکنم که خیلی بزرگ شده­ام، هنوز جنبه اینهمه تغییر بر واحد روز را ندارم و جایی در اعماق دلم کسی با صدایی آهسته به من و فاطی جان و دستیارش فحش میدهد.  

پ.ن.: شاید دیگر اینجا ننویسم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 15:54  توسط ..  | 
 

من از این هوای خنک و ابری و بوی خیسی و پاییز بدم می آید. امسال بدم می آید. من از اینکه صبح که بیدار میشوم خاکستری باشد همه جا بدم می آید. من از ژاکت پوشیدن و سر کار رفتن توی این هوا بدم می آید. امسال بدم می آید. امروز بدم می آید. من دلم می خواهد همه امروز را کف اتاقم مینشستم و زانوهایم را بغل میگرفتم و هیچ کاری نمیکردم. من قیافه تو را تصور میکنم که سرزنش آمیز نگاهم میکنی و مینویسی "ص، ببین!" و هر وقت مینویسی "ص، ببین!" خودم میدانم که یک تذکر بیرحمانه در ادامه اش خواهی نوشت. من دارم از تو خجالت میکشم الان که اینها را میخوانی. من دارم خسته میشوم از سعی کردن برای حفظ یک تعادل ناپایدار. من وقتی مینویسم تعادل ناپایدار، همان گلوله نوک تپه که توی کتابها میکشند جلوی چشمم می آید. من دارم خسته میشوم از نگه داشتن این گلوله بالای آن تپه که همچین که غافل بشوم، قل خواهد خورد پایین. من دارم غافل میشوم. دارد قل میخورد پایین. من از حفظ تعادل بدم می آید. آنهم تعادل ناپایدار. من از صبوری بدم می آید. من آدم کمیت هام. من آدم هر روز، هر هفته، آمار گرفتن، تابع فیت کردن، برونیابی کردن، پیش بینی کردن، شر به پا کردن و زدن زیر همه چیزم. من آدم مرگ یک بار شیون یک بارم که الان حتی جرات شیون کردن هم ندارم. من از صبوری کردن بدم می آید. امسال بدم می آید. امروز بدم می آید. من امروز از دنده چپ بیدار شده ام.

پ.ن.: مثلا من اگر الان تلفن را بردارم و وسط جلسه و هزار تا کار زنگ بزنم که به کسی بگویم که دلم برایش تنگ شده میخندد؟ نه. میترسد! و از اصول حفظ تعادل یکیش همینست که من هیچوقت نگویم به کسی که گاهی دلم برایش تنگ هم میشود، بی که کاسه ای زیر نیم کاسه باشد. همینجوری وسط یک روز کسل کاری. از اصول حفظ تعادل یکیش همینست که کسی را نترسانم. و کسی نمیبیند که من امروز چجوری محکم میکوبم روی این کلیدها موقع تایپ کردن. من امروز بدجوری از دنده چپ بیدار شده ام.

 ادامه پ.ن.: و مثلا من اگر الان تلفن را بردارم و وسط جلسه و هزار تا کار زنگ بزنم که به کسی بگویم که آن سال، آن شب که هوا سرد بود و او صبحش سر کار دعوا کرده بود و من گوشواره های توپی سفید گوشم کرده بودم، آن جمله ای را که آخر آخر گفت، راست گفت یا راست نگفت، میخندد؟ حتما میخندد! و چقدر بد است که آدم از دنده چپ بیدار بشود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 6:8  توسط ..  | 
 

گفتی صدایت خوب نیست. خواستم بگویم من خوبم. خسته، خیلی خسته، ولی خوب. خیلی خوب. وقتی نوشتم "تو کاملاً از خانه ما پاک شدی." اشتباه کرده بودم. هنوز یک جعبه قرمز زیر قالی کمد، آن ته ته ها باقی مانده بود. امروز صبح را با دامن گل گلی چین چین و چیزکیک و چای و هوای خنک و دوستانم شروع کردم. تا جایی که میزهای بغلی چپ چپ نگاهمان کردند، حرف شوهر زدیم و خندیدیم. با غش غش خنده رفتیم طلافروشی. با غش غش خنده دست بند را از جعبه درآوردم و دادم به خانم خوشگل طلافروش و انگشتر گل گلی را دستم کردم و با غش غش خنده و انگشتر بدست آمدم بیرون. غروب که برمیگشتم، سیر از غذای خوشمزه تا دماغ، شیشه های ماشین تا آخر پایین، دستم با انگشتر گل گلی در انگشت بیرون توی باد خنک، جلوی یک سطل آشغال گنده ترمز کردم. جعبه قرمز را پرت کردم از پنجره توی سطل آشغال. خندان آمدم خانه. و توی دنیا بعید میدانم دختری باشد که بعد از فروختن یک دستبند طلای داماس و پرت کردن جعبه­اش توی سطل آشغال اینهمه خندان برگردد خانه. و نه که خانه ماندم باز. با او شام خوردیم و غش غش خندیدیم. داشت از میل لنگ و خوردگی و روغن ماشین حرف میزد. گفتم آخر هفته­ها دکتوری نمیکنم. شنبه بپرس. آخر هفته­ها من یک دختر با دامن چین چین گل گلی میشوم و بس؛ که با اینکه خسته است، خیلی هم خسته، خوبست. خیلی خوب.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:24  توسط ..  | 
 

دختری هستم عینکی، در حال کار نکردن و چوب شور خوردن و منطق الطیر خواندن که در این هیر و ویر گذارم افتاده به اینجا و با خواندن یک "نظر تایید نشده"، دلم خواسته بنویسم که من توی قسمت "نظرات تایید نشده" این وبلاگ، یک عالمه حرف قشنگ دارم از یک نفر که هیچکس جز خودم که منظره ردیف شدن همه شان پشت هم را نمیبیند که. مثلا این یکی را بخوانید: "محکم گرفتمت مثل همیشه، برای همیشه ص نازنین. ص بدون شبیه." و آنوقت تصور کنید یک ص ِ گریان فین فینوی از دست رفته را که وقتی این را میخواند چه قدر لوستر میشود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 11:42  توسط ..  | 
 

سرم پایین است و دارم به ناخنهایم ور میروم. مادرم دارد جمع و جور میکند. میپرسد اجازه هست این گلها را بریزم دور بالاخره؟ سرم را بلند هم نمیکنم. میگویم اوهوم. صدای خش خش خرد شدن گلهای خشک شده می آید و به این ترتیب تو امشب کاملاً از خانه ما پاک میشوی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 9:37  توسط ..  | 
 

مادر من چندان به حریم شخصی و پرایوسی و این سوسول بازیها معتقد نبود. در واقع شاید بصورت نظری اعتقاداتی ابراز میکرد، ولی چندان به رعایت آن التزام عملی نداشت. علاوه بر اینکه من شخصاً معتقدم که حتی چنانچه کسی آمد و تحت شرایطی نسبت به خواندن نوشته ای که به وی مربوط نمیشده اقدام کرد (حالا شما اینطور بخوانید که چنانچه آمد و همه جا را هم برای پیدا کردن دفترچه ای تقویمی چیزی تفتیش کرد و بعد نشست و همه اش را هم خواند)، حداقل شایسته است که به روی خودش نیاورد و حتی الامکان در تکذیب عمل انجام شده بکوشد و خدای نکرده یکوقتی اینطور نباشد که آدمیزاد را هم مجبور کند به جواب پس دادن و یا گهگداری وسط جنگی دعوایی، عیناً بعضی از جمله های آدمیزاد بخورد توی سر خودش. (حالا حتی یاد نگارنده هست که یک دفترچه ای بود که توی آن نگارنده که از اول به ادبیات علاقمند بود، شرح دعواهای اولیائش را مینگاشت، آنهم تر و تمیز و مودبانه با نقطه ها و ویرگولهای قرمز رنگ، به فراخور روال متداول بین نسل آن روزهای مداد قرمزهای تفی دار: "مادرم به پدرم گفتند .. ." نقطه با مداد قرمز. "بعدش پدرم به مادرم گفتند خودت .. ." نقطه با مداد قرمز. که روزی مادر نگارنده پس از مطالعه با دقت دفتر مربوطه وی را قانع کردند که فرزندم، آدم این خاطرات را بریزد دور بهتر نیست؟ و دفتر گل منگلی وی را با موافقت صوری خودش انداختند دور.) علی ای حال، این شد که از اوایل عهد شباب ما تصمیم گرفتیم به تغییر این رویه و حفاظت شخصی از این حریم شخصی بی صاحب و ثبت نوشته های خویش به زبان غیر مادری. و نوشته هایی به خط ریز ریز و سر هم و ترکیبی از دو زبان مختلف طبیعتاً از جذابیت کمتری برای خواننده های احتمالی برخوردار بودند. این مشکل حل شد، ولی من سالها هیچ به فارسی ننوشتم. میخواستم این را بنویسم که همین شد که عقده دفتر خاطرات شمع و گل و پروانه دار دبستان کماکان در من باقی ماند و این روزها یکدفعه خوشم آمده از هر روز خاطره نوشتن اینجا.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:33  توسط ..  |