تنها اتفاقی که قرار است بیفتد اینست که زمین از یک نقطه قراردادی که ۳۶۵روز پیش –و تازه نه دقیقا ۳۶۵ روز پیش- از آن گذشته – و تازه نه خود همان نقطه که ۳۶۵ روز پیش یا حتی چندین و چند ۳۶۵روز پیش از آن گذشته، و از یک نقطه مشابه- خواهد گذشت و آن وقت یک دیوانه ای مثل من نشسته و برای همه دلتنگیهای گذشته و آینده گریه میکند!
حالا که زمین دوباره از آن نقطه خواهد گذشت، یادم افتاده که دلم برای پرنده های رنگی رنگیم چقدر تنگ شده. یادم افتاده که دلم برای سیزده بدری که درکشیک گذشت و گلدان لاله ای که خریدم و کسی که اصلا هم از دیدنش خوشحال نشد تنگ شده. یادم افتاده که دلم برای از صدای وحشتناک ویبره موبایل روی میز از خواب پریدن نصفه شب چقدر تنگ شده. یادم افتاده که چقدر دلم تنگ شده برای لباس مهمانی پوشیدنم و در کنار همه که لباس خواب تنشان است و به من میخندند کنار هفت سین نشستنمان. اینکه چقدر دلم تنگ شده برای یکی به دوی پدر و مادرم تا دم سال تحویل. اینکه چقدر دلم تنگ شده برای شنیدن این جمله از پدرم برای بار ۲۶ام: "دخترم دیگه قول بده امسالو خوش اخلاق باشی!" بعد از سال تحویل. اینکه دلم تنگ شده برای برادرم –که تا رفته یادم افتاده دلم برایش تنگ بشود- حتی یادم افتاده دلم تنگ بشود برای او –او که دیگر مدتهاست دلم برایش تنگ نمیشود و حتما هم الان چون دنبال بهانه برای غصه خوردن میگردم الکی یادم افتاده-. یادم افتاده که خیلی وقت است دلم برای کسی که اصلا هم دلش برای من تنگ نشده، تنگ شده و به روی خودم نیاورده ام! و جالبتر اینکه دلم تنگ شده برای خودم که اگر نباشم اینجا، کسی نیست که تخم مرغها را رنگ کند! و اگر نباشم اینجا، دیگر اتاق درهم و برهمی توی خانه نمیماند موقع سال تحویل که صاحبش شجاعانه در مقابل خانه تکانیش مقاومت کرده باشد. دل من مستعد است که تنگ بشود و اگر رویش بشود برای دوستش که رفته یک خارج دورتر هم تنگ میشود! چه بهانه ای بهتر از اینکه زمین از همان نقطه دارد میگذرد...
تق تق
تق تق
(صداي كفشهاي پاشنه بلندم كه به علت احساس عيد شدگي پوشيده ام)
...
...
هرّي...
(صداي قلبم كه يكدفعه ميريزد از ديدن كسي كه ايستاده؛ يك خانم خوشگل بغل دستش و خريد ميكنند)
تق...
...
تق...
(صداي كفشهاي پاشنه بلندم -بي رغبت-، و فكر اينكه كه اگر يك روزي، يك جايي، واقعا خودش بود...؟)
تق تق
تق تق
(صداي كفشهاي پاشنه بلندم، و نتیجه اینکه: هیچ... از کنار هم میگذریم!)
من میرم تا عید! عید مبارک...
عيد ميشود
و من همه نوشته هايم را خواندم
تو را ديدم كه تصميم گرفته اي به رفتن
كه ميروي
كه برميگردي
كه ميروي
كه برنميگردي
مادرم را دیدم
که هی گریه میکند
پدرم را دیدم
که هی ساکت میماند
و برادرم را دیدم که هی بزرگ میشود
و برادرهایم را دیدم که هی بزرگ میشوند
خودم را ديدم
كه عاشق مي شوم
كه فارغ ميشوم
كه مي آيند
كه عاشق مي شوم
كه ميروند
كه فارغ ميشوم
كه مي آيم
كه ميروم
كه ميخندم
كه گريه ميكنم
كه عاشق نميشوم
كه هي فارغ التحصيل ميشوم
خودم را ديدم
لابلاي ورقها، نوشته ها، رفتنها، برگشتنها، گريه ها، خنده ها
لابلای گریه های مادرم، سکوت پدرم،
خودم را ديدم
كه چطور زن میشوم...
و عيد ميشود
عيد پنج سال بعد...
(یک منتقدی گفته بود این شعرم مثل بحر مطوله! نه که ندونم ها! ولی به خاطر جنبه نصیحتیش دوستش دارم!)
زندگي جريان دارد
و تو كي ميفهمي؟
به خودت ميايي
باز هم ظهر شده
و خودت ميداني
كه حدودا امروز
چندمين روز جديدي است كه در بي خبري رفت و گذشت؟
و خودت ميداني
كه حدودا امروز
چندمين فصل جديدي است كه ميايد و تو
در همان سال، همان فصل دگر گم شده اي؟
زندگي جريان دارد
و تو كي ميفهمي؟
همه خاطره ها
مثل يك دانه برف
مثل برگي در باد
ميروند و همه آدمها
غرق در بازي اين زندگيند
همه آدمها
-كه زماني هر يك
نقش اول دارند
و چه سان تك تكشان
سير اين قصه دردآور را ميسازند-
به گمانت آيا در ته خاطرشان هم حتي
نقشي از آنچه كه آمد به سرت بر جا هست؟
به گمانت آيا
لحظه اي، در جايي،
يك نفر هست بپرسد از خود:
كه عجيب است، چه آمد به سرت؟
زندگي جريان دارد
و تو كي ميفهمي؟
بپذير
شايد اينها همه اش زندگي است
شايد اينها همه زندگي است
بپذير
زندگي يعني اين
آمدن، دل بستن، دل كندن،
و رها كردن و عادت به خداحافظها
زندگي يعني اين
صبح بيدار شدن
و پذيرفتن اين قصه تلخ
صبح بيدار شدن،
و مرور همه خاطره ها اول صبح
باز بر جا ماندن
حفظ تصوير "تو" در ياد همه
و همين لبخندت
كه ز تسليم حكايت دارد
زندگي جريان دارد
باز لبخند بزن
اشك در خلوتمان
باز لبخند بزن
و بگو باز "خداحافظ" را...
از خودم بيزارم
و دلم ميخواهد
مثل يك تكه لباس كهنه، مثل يك لنگه كفش،
بگذارم دم در اين "من" را
آشغالي او را
9 شب خواهد برد...
(الان اصلا چنين قصدي ندارم! مال شايد يك سال پيش بود این نوشته، شايدم بيشتر...)