فلانی وقتی امتحان دارد، به جای درس خواندن، با عذاب وجدان خطاطی میکند، آنهم حرفه ای. با عذاب وجدان وسوسه میشود به خریدن یک بوم خیلی خیلی بزرگ، و هی کنار کتابهایش نقاشی میکند، چه نقاشیهایی. با عذاب وجدان شعر میگوید، آنهم با ردیف قستنطنیه. با عذاب وجدان ظهر امروز میخوابد و پس فردا شب بیدار میشود. با عذاب وجدان مینشیند یک گوشه و هی به او فکر میکند و دلش برایش تنگ میشود. فلانی یک عالمه تابلوی قشنگ و خط نوشته حرفه ای و شعر درست و حسابی عاشقانه دارد به تاریخ شبهای کنکورها و امتحانها و دفاعهایش.
در این لحظه بیست و سه ساعت از پایان آخرین امتحان زندگی فلانی گذشته است. امروز دو کلمه خطاطی کرده است، کج. چشمهای پرتره ای که کشیده چپ است. هر چه سعی میکند از نوشتن سه کلمه متوالی موزون عاجز است. صبح زود بیدار شده و الان هم خوابش نمیبرد. و آخر شب، با او هم دعوایش شده. فلانی در عوض یک عالمه چرک نویس و بوم خراب شده و رابطه به هم خورده دارد به تاریخ شبهایی که کنکور و امتحان و دفاع نداشته. گویا زندگی فلانی بدون امتحان چیز مزخرفی است.
در زندگی هفته هایی هست که سیر وقایع اتفاقیه حتی برای یک زندگی بالفطره عجیب هم عجیب مینماید. مثل اینکه بعد از یک هفته امتحان یکراست رفته باشی و دندان عقلت را جراحی کرده باشی و بعد با صورت باد کرده نشسته باشی روبروی این موجود گرد گرد کپل که سرش را فرو برده توی یقه لباسش، از ترس و خجالت تو، و دستهایش را به هم میمالد و با نوک کفش لگد میزند به سنگهای کنار پیاده رو و وقت و بی وقت دزدکی نگاهت میکند، و فکر کنی به اینکه تو که جنبه دل کندن از یک دندان عقل را نداری به همین سادگی یک موجود گرد گرد کپل را راه داده ای به دلبستگیهایت و هیچ هم به صدای توی کله که ور ور توضیح میدهد که تو چه کاره ای، گوش ندهی و گریه ات بگیرد برای خیلی چیزها که به قول صدای توی کله تو چه کاره ای که گریه ات بگیرد برایشان!
با اینکه دارم این دندانهای عقبی را که همین پریروز شکسته اند از بس فشارشان میدهم روی هم، به هم میسابم، حتی عصبانی نیستم. با اینکه یک بغض قلمبه گلویم را گرفته و گاهی دو سه قطره اشک میریزد از سر سیری و احتمالا کاملا به دلایل فیزیولوژیک، حتی ناراحت نیستم. حتی افسرده هم نیستم و به مردن و ضریب ایمنی راههای مختلف خودکشی هم فکر نمیکنم. تنها احساس قابل تشخیص در این لحظه بهت زدگی است. باورم نمیشود چیزهایی را که میشنوم. نه عصبانی میشوم و نه کله ام را میکنم توی بالشت و گریه میکنم. فقط میتوانم ساعتها بهت زده توی تختم دراز بکشم و به سقف نگاه کنم و یا بروم قبرستان سر تپه و جای همیشگی ام بنشینم و به روز برفی ای فکر کنم که روی یک وجب برف نشستم و از ته ته دل دعا کردم –آخرین باری که دعا کردم. با خودم فکر میکنم که هدف از آفرینش پر افتخار من و کل سالهای عمر با عزتی که سپری کرده ام احتمالا رسیدن به همین لحظه بوده و همین احساس. چیزی که یادم آمد توی این مکاتب هندی و کتابهای این مدلی، یک موقعی خوانده ام و بهش میگویند تماشاچی بودن. احساس یک مریخی که روز اول ورودش به زمین، بهت زده به انسانها نگاه میکند، از بیرون. احساس کسی که یک فیلم هندی تماشا میکند، بی تفاوت، گاهی متعجب، و از بیرون.
بی تفاوت و گاهی متعجب، نگاه میکنم به چیزی که بهش میگویند "زندگی من"... از بیرون.