پشت هم میپرسی. پشت هم جواب میدهم: بله، هنوز همانجا کار میکنم، بله، هنوز درس میخوانم، بله، هنوز با سنباده آلومینیم مانیکور میکنم، بله، هنوز توی ماشین سیخ و پیخ مینشینم، بله، هنوز پاهایم را روی هم میندازم و لام تا کام حرف نمیزنم و بستنی دوست ندارم، بله، هنوز خطاطی میکنم، بله، هنوز موقع رانندگی یک وری مینشینم و عین مسافرکشها دنده عوض میکنم و آینه را روی صورت خودم تنظیم میکنم، بله، هنوز لباس چینیه را دارم و هنوز اندازه ام است، بله، هنوز موهایم سیاه است و رنگ خودش و هنوز موهایم را بلوند نکرده ام.
هیچوقت نمیدانستم اینهمه از من میدانی. هیچ وقت نمیدانستم برای اینها دلتنگ میشوی. نمیپرسم. توی دلم جواب میدهم: بله، تو هم هنوز نمیتوانی بگویی چیزی را که باید بگویی.
بد اخلاقيهايم را باور نكن
من همانم
كه دلش ميخواهد دستت را محكم بچسبد
و بگويد نرو، هيچوقت ديگر نرو
كه توي دلش قند آب ميكنند از وقتي برگشته اي
هماني
كه با يك تلفن خر ميشود
همانطور كه درسهايم را ميخوانم، اينها را هم ياد گرفته ام
تو باور نكن
برگرد
پارانويا به حالتي اطلاق ميشود كه به عقيده شما كاسه اي زير نيم كاسه هست وقتي كه شما دلتان براي يكي تنگ بشود و چون انسان بي عقلي هستيد، برايش شعر بسراييد و در اينجا بنگاريد -كه آقاي دوست بخواند و بگويد به به و خانم دوست بخواند و بگويد غلط كردي كه نشسته اي شعر سروده اي واسه من- و آنوقت در كمتر از ده ساعت حاجت روا شويد!
وبلاگ نوشتن من از اولش به نظرم خنده دار بوده. ولي ما اينجا را كه احداث ميكرديم در اين فكر بوديم كه خداي نكرده لال از دنيا نرفته باشيم و حداقلش شما دو نفر دانسته باشید که ما علاوه بر اشتغال به امور علمي در سطوح عاليه(که عاشقش هستیم)، سروده هايي وزين هم از خود به يادگار گذاشته ايم و چه روح لطیفی داشته ایم! غافل از اينكه وبلاگ ما حاجت ميدهد گويا.
به قول خانم دوست حال ما امروز اینجوری است: "زنبقها، زنبقها..."!
گاهي يواشكي چه دلم تنگ ميشود!
براي او كه رفته رفته دلش سنگ ميشود
يعني براي "خانم دكتر پيچها و مهره ها"
آن كس كه سنگ شده دلتنگ ميشود؟
(ورژنی که جفنگ تر میشود!:
گاهي يواشكي چه دلم تنگ ميشود!
براي هر سه شنبه ام كه پر از رنگ ميشود
گاهي يواشكي که دلم تنگ ميشود،
براي او كه رفته رفته دلش سنگ ميشود،
گاهي يواشكي كه دلم تنگ ميشود،
عكس كسي كه سنگ شده كمرنگ ميشود،
گاهي يواشكي كه سرم منگ ميشود،
گاهي يواشكي كه دلم خنگ ميشود،
ميپرسم از خودم كه براي "دكتر پيچها و مهره ها"
آيا كسي كه سنگ شده دلتنگ ميشود؟)
دست و دلم به هيچ كاري نميرود. جمع كردن اتاقم، دو قدم پياده روي، بند شدن پشت ميزم سر كار، زنگ زدن به مادر آقاي محترم جهت تبريك روز مادر، بنزين زدن به ماشين، زدن تلفن به شارژر، يا رفتن به بانك، اين روزها در نظرم سخت ترين كارهايي هستند كه ميشود از يك انسان توقع داشت. انگار كه ترجمه هر كدام اين باشد كه كرنش در اين نقطه از ماده را در 82 جهت پيدا كنيد.
پ.ن.: اگر يكي از اساتيد ممتحن جلسه شفاهي من هستيد، لطفا نخوانيد.