تبليغاتX
در این هیر و ویر!
یادداشتها
 

هی میخوام یه چیزی بنویسم ولی در حالت لالمونی به سر میبرم این روزا. غرض از اینجا این بود که بفهمین ما آثار منظومی هم خلق نمودیم به عمر با عزتمون، که فهمیدین. در سایر موارد نمیدونم باید اینجا چی نوشت. ترجیح میدم بهتون تلفن کنم یا ای میل بدم تا وبلاگ بنویسم! خوبم و نیستم. نمیدونم. (یک نفر دیده تا حالا من بدونم؟) دیروز داشتم تو آینه نگاه میکردم و فکر میکردم مردن بهتر از اینه که انسان حل تمرین مقاومت مصالح ۱ بشه اونم با استاد تو آقای دوست جان، عین همین عبارت، که یکدفعه آب دهنم پرید تو گلوم و جدی جدی داشتم خفه میشدم، به همین مفتی! از همین رو حتی دیگه جرات نمیکنم یک صفحه بد و بیراه بنویسم به جد و آباد درس مربوطه و استاد ذیربط و هر چی تیر و تخته و پرنده و جهنده هست تو دنیا، چون روح استاد تو رو چرخ زنان بالای سرم حاضر و ناظر میبینم جمیع لحظات!

 

سالها بود از تابستون بیزار بودم. از همون تابستونی که همه چیز عوض شد. بر عکس همه کیف میکردم از این موقعها، از خنکی دلگیر هوا و ابرای بالای سر خونه و چرخیدن برگای خشک رو زمین از باد پیچ پیچی عصر و عقب کشیدن ساعتها و غروبهای زود و همشاگردی سلام.

الان از خنکی دلگیر هوا و ابرای بالای سر خونه و چرخیدن برگای خشک رو زمین از باد پیچ پیچی عصر و عقب کشیدن ساعتها و غروبهای زود و همشاگردی سلام و پلاستیسیته و پروپوزال غصه دارم. ممنونم به خاطر بهترین تابستون این سالها...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 10:10  توسط ..  | 
 

تعداد زیادی فحش بد! (مخصوصا به استاد تو آقای دوست جان!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 13:9  توسط ..  | 
 

نمیخواهمتان وقتی نیستید وقتی را که باید باشید

وقتی که توی هر کدام از چشمهایم قدر یک لیوان آب پر میشود و دل خودم میسوزد از شری ریختنشان روی دامن مانتویم

 چرا من همیشه هستم، بعد شش ماه، بعد نه ماه، بعد چهار سال؟

شش ماه، نه ماه، چهار سال عدد بزرگی است

و من خسته ام، به اندازه یک عدد بزرگ...

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 21:33  توسط ..  |