بنویسم که در تاریخ ثبت بشود که روزهایی هم بوده که من کبکم خروس میخوانده!
من به شبهای زمستانی دانشگاه معتادم. به تاریکی راه، به حوض مسجد توی تاریکی، به قیافه خودم با دماغ قرمز، با ناخنهای کبود، به ساختمانهای خالی از آدمهای جدید، به شبح خاطره ها این طرف و آن طرف توی تاریکی، به زل زدن به تا چشم کار میکند نور قرمز چراغهای ترمز تا ته ته بزرگراه همت، پخش از پشت یک خروار آب جمع شده توی چشمها موقع دنده یک، خلاص، دنده یک تا خانه، به قیافه خودم، لب برچیده و بغض کرده و لوس توی آینه ماشین. همیشه بهانهای هست، همیشه وقتی برمیگردم توی دلم خالیست، گاهی آن استاد، گاهی این استاد، گاهی این تز، گاهی آن تز، گاهی امتحان، گاهی نبودن این، گاهی نبودن آن، گاهی خستگی، گاهی تولد، بزرگتر که بشوی دلیل هم لازم نیست. "گاهی" یعنی ده سال. و من به این سناریو معتادم.
بعضی وقتها قدر هیچ کدامتان را نمیدانم. بعضی وقتها دلم تنگ میشود واسه تنها بودن و غصه خوردن توی یک روز ابری طوسی. بعضی وقتها طول راهرو را میدوم تا یکوقت مرا نبینید. بعضی وقتها سرم میرود از دینگ دینگ تلفن و حرفهای عاشقانه. بعضی وقتها احساس از خودمتشکری میکنم و تصمیم میگیرم دیگر زنگ نزنم بهتان. بعضی وقتها توی کلهام یک وجب جرم برای همهتان ردیف میکنم و دلیل پیدا میکنم برای عصبانی بودن از دست همهتان. بعضی وقتها فکر میکنم باید رفت یکجا که هیچکدامتان نباشید و با یک مشت خاطره خوب ازتان زندگی را ادامه داد. بعضی وقتها دلم میخواهد آزاد باشم و از همه وابستگیهایم به همهتان احساس خفگی میکنم -که به قول مادرم این ژن خانواده پدریم است و همهمان همینیم. بعضی وقتها بعد از سالها دست دست کردن، جدی جدی روزی میرسد که فقط دو ماه مانده به روزی که آدم همه چیز را به آن حواله میداده. بعضی وقتها 29 دی که بشود شاید هیچ دلیلی آدم را نگه ندارد. خیلی خرم. ولی الان از همان وقتهاست.
دورها خیلی دور
-چه کسی میداند-
یک وجب زیر و گاهی از رو
داستان میبافند
این زمستان انگار
ساکت و با لبخند
با کلافی آبی
طرحی از پیچ بر آن میبافند