این روزها، وسط این افکار نامربوط، چه خوب کردی آمدی کوچولو که از صبح هی نیش ما تا بنا گوش باز میشود هر وقت یاد شما میافتیم...
تولدت مبارک آقای د.ف. جونیور...
آخر چه کسی جز خود آدم میداند معنی این لبخندی را که روی لب آدم است توی یک عکسی و شاید هم روی لبهای یک آدمی همانجا توی عکس. آخر چه کسی از دیدن این عکس یاد اتفاقی میافتد که آنجا پشت کله جلوییها افتاده بوده و یاد دست یک آدمی میافتد و پشتی مبل و نقش و نگارهای رو مبلی و چوب بالای مبله که خود صاحبخانه هم حتی به این خوبی یادش نیست نقش و نگارهای چوبه را لابد. اینهمه آدم آنجا هست توی عکسه، ولی چه کسی جز خود آدم یکدفعه میرود همانجا پشت مبل و دلش دوباره ضعف میرود از دیدن یک عکس معمولی دسته جمعی از یک شب معمولی مزخرف. آخر چه کسی جز خود آدم میداند کیف کردن از دیدن سر و وضع یک آدمی، آنجور تر و تمیز و کوچولو موچولو، چه جوری بوده یا وقتی که آن آدمه تمام شب آدم را نگاه کرده بوده هی، و آنجور لیوانش را سر کشیده بوده و هیچ غلطی هم نکرده بوده، آن نگاهه چجوری بوده. چه کسی جز خود آدم میداند که زیر آن یک خروار موی دراز دراز آدم توی عکس، گوشهای درازتری بوده و یا آدم چجور ذوقزده بوده آنجا و خرفت –عین دختر مو نارنجی وزوزی توی فیلمه. یادم باشد که یک بار از عکسها بنویسم. اینکه آخر چه کسی جز خود آدم میداند که توی عکسی که مادره قاب کرده، آنجا جلوی دانشکده بین پدره و مادره با لباس فارغ التحصیلی، توی مشت آدم یک حلقه فیلم بوده که آدمه تمام روز فارغ التحصیلی عین جواهر سفت چسبیده بوده بهش. که آنوقت چه کسی جز خود آدم میداند که چجوری شده بوده که آدم یک روزی همان عکسهای حلقه فیلم توی مشت را پاره کرده بوده و ریخته بوده بیرون، انگار نه انگار. باید بنویسم که چه کسی جز خود آدم میداند که لاله های این گوشها توی فلان عکس چجوری نرم بودهاند یا بوسیدن صورت فلان آدم توی عکس چجوری بوده و یا نگاه آدم از آن یکی فارغ التحصیلی بوده که شبیه الانش شده بوده اینجور سرد و دور. یا اینکه چه کسی جز خود آدم میداند که آنجا توی فلان عکس، آفتاب که داشته غروب میکرده، توی دل آدم یک چیزی پاره شده بوده و دیگر هیچوقت هم درست نشده بوده و یا آنجا که آدم با همان چیزی که توی دلش پاره شده بوده، روی ماشینی که معلوم نیست کجاست با همه خاطرههای آدم تویش، با آدمی که معلوم نیست کجاست، نشسته بوده و آخرین عکس را گرفته بودهاند از خودشان، چند تا دختر خندیده بودهاند به آدم. یا اینکه چه کسی جز خود آدم میداند که با وجود قیافه چسان فسان توی عکس، ته دل آدم این عیده چجور فرق داشته با عیدهای قبلی. اینکه چه کسی جز خود آدم حواسش هست به باریکتر شدن هر ساله ابروها و پیر شدن مادره و حذف شدن پدره از عکسها. یا چه کسی جز خود آدم یادش هست که بعضی عکسها آخرین عکس مادربزرگ آدم بودهاند. آدم اینها را مینویسد که یادش باشد که همه چیز دارد سر میخورد از لای انگشتان آدم و میرود یواش یواش..
فقط برای ثبت آذر، آن بغل.
دی که بشود، "جمع میکنیم آنچه را بساط کرده بودیم"، تازه برای همیشه. از اولش هم به هوای شما نوشتیم، حالا هم بدلیل وسواس صبر میکنیم یک سال بشود، بعد همان جمع میکنیم و این حرفها. کاشکی زودتر دو ماه تمام بشود و کاشکی این آهنگه رابرداشته بودی که نصفه شبی ملت اینجور گریه شان نگیرد.