شعرهایم فقط فقط مال خودم بودند. خیلی خیلی یواشکی. احساس اسپایدرمنی میکردم وقتی یک موقعی یک شعری مینوشتم. توی هفت سوراخ قایمشان میکردم نوشتههایم را. خوشم میآمد از خودم که به این قیافهام، به این لحن لات و لوتیم و به این غلط غولوط حرف زدنم تنها چیزی که نمیخورد شعر گفتن است. قیافه نزدیکان و بستگان را تصور میکردم که بعد از مرگم این ورقها و آثار ادبی را پیدا میکنند و چه شکلی میشوند! بعد، اول یک روز یواشکی یکی را برای تو فرستادم، بعد یواشکی به هوای تو وبلاگ درست کردم، بعد یواشکی به تو خبر دادم، بعد این هم شد مثل بقیه زندگیم. الانها نمیشود یک خط بنویسم و به نظر شماها راجع بهش فکر نکنم، یک جاهایی را حذف نکنم، یک جاهایی را مودبانهتر نکنم. از شما چه پنهان، حتی گاهی وسوسه میشوم که برای این و آن بنویسم به وبلاگ من هم سر بزن دوست عزیز! خلاصه که از اسپایدرمنی درآمدهام. بعد، دیگر شعرم هم نیامد کلاٌ.
به گمانم امروز دیگر، بعد از 352 روز، عین او، با همان لحنی که یک موقعی مرا آتش میزد از بیتفاوتی، میتوانم شانه بالا بیندازم و بگویم "همینه دیگه!" و از 352 روز پیش همین موقع، کمتر حساب عوض شدنها و گرادیانها را نگه دارم. عوض شدهایم و اینجا هم بماند که یاد آدمیزاد بماند که گاهی فقط 352 روز وقت لازم است که یکی برود، که آدم نه تنها نمیرد، که زخم آدم هم زود زود خوب بشود، که جایش هم نماند، که یکی بیاید که برای آدم عطرهای رنگی رنگی میخرد هی، که آدم دوباره قلبش بریزد، که آدم بفهمد مردن چه جوری است، که آدم امتحان جامع بدهد، که یک دوست آدم برود آن سر دنیا، که یک دوست آدم بابا بشود، که آدم دوباره بتواند دلتنگ بشود، که آدم برای بار شونصدم دفاع بکند از یک کوفت و زهرماری! که آدم هی بیاید بنویسد، هی آن بغل بشود دی، بشود بهمن، بشود اردیبهشت، بشود دی. بعله خانوم... فقط 352 روز...