هيچوقت احساس رقابت نكردهام با تو. خوشگلتر بودهاي، قد بلندتر. هرگز اما. ناگفتهاي به هم ربطمان داده بوده از روز اول. همان روز اول كه آنجور برفي و رنگي و آفتابي بوده حتي، من صحنه به صحنه ديدهام تو را، در پس هر حرف گفته، هر حرف ناگفته. انگار من نبودهام آنكه امروز نشسته در جايگاه تو. انگار تماشاچي بودهام و خودم را تماشا كردهام، در تكرار هر صحنه به جاي تو. قاشق به دهان نبرده تو را ميبينم، انگشتهایت را كه لابد ميلرزيدهاند، وقتي شماره آژانس را ميگرفتهاي. كه حتما بغض كرده بودهاي. كه حتما راه شلوغ بوده، كه حتما دستت ميلرزيده طرف زنگ كه ميرفته. كه حتما در تا که باز شود هزار فكر به سرت آمده بوده همينطور كه به اسم روي تابلو نگاه ميكردهاي. قاشق به دهان نبرده ميبينمت و پلك نزده دو قطره شره ميكند پايين. دو قطره براي گريههايي كه كردهاي. براي سنگيني نگاهي كه لابد تحمل كردهاي تمام مدت، از پس دیوار اتاقي، دري. براي سردي چهرهاي كه روبرويت نشسته بوده لابد. نگاهت نميكرده لابد. برميگردم پشت ميز، پاي كامپيوتر ننشسته ميبينمت، ته دلت را كه خالي شده بوده، كه يك چيزي كنده شده بوده آن ته كه هيچوقت هم درست نشده بوده بعد از آن، وقتي برميگشتهاي. نگاه خيرهات را به جايي دور دور از پشت قاب پنجره ماشيني كه برت ميگردانده. به جايت ميشنوم حرفهايي را كه شنيدهاي. به جايت ميبينم چهرههاي اطرافت را، وقتي شماتتت ميكردهاند. صداي همهشان را ميشنوم. درسهاي نخواندهات را يك يك ميشمارم، روزهاي سه سال بعد را يك يك به جايت انتظار ميكشم، همينجا، پشت ميز، و دو قطره شره ميكند پايين براي همه گريههايت، همه سه سال انتظار. براي همه توي دل خالي شدنهايت، دلتنگيهايت. نه، با تو احساس رقابت نميكنم. دلم ميخواهد بغلت كنم، سفت سفت، كه ميفهمم، همه سنگيني روي دوشت را، همه خواب نما شدنهايت را، همه را. همه را..
از یکی که صبح تا شبش با قراضه های آهنی*، ۸ همکار سبیل از بناگوش در رفته، معادلات حاکم بر دو تا تیر و تخته آنهم درب و داغان و با هر چگالی ترک و خرابی که فکرش را بکنی میگذرد، چه توقعی داری؟ صحیح کردن این دو تا ورقه امتحان درس بسیار مورد علاقه ام و چهار تا دعوایی که کردی، "پلکهایم را حسابی باز کرد". نمره ها را وارد میکنم و غر نمیزنم و قلدر بازی در نمی آوردم و فری سل بازی نمیکنم.
(الان هم از اعمال زشت گذشته پشیمانم و شطرنجی دکتر. از طرف منزل هم سپاسگزارم.)
* آلومینیم ۲۰۲۴ای