خردههای آلومینیمی را میریزد روی میز من. بعد از یک صبح تا ظهر پافشاری کردن، معلوم شده که اشتباه نکرده بودهام، خوردگی همانجا بوده، زیر سطح. خردههای هوا.پیما را توی جیبهایم میریزم و به خانه برمیگردم. سهم کسی که از پریدن میترسد، تکه تکههای بال توی جیبهاست.
یک روز صبح زود، از آن صبحها که چشمهایم را یکی یکی به نوبت باز نگه میدارم، که قول میدهم که امروز زود زود خواهد گذشت و تا چشم بر هم بگذارم دوباره توی تختم خواهم بود، همینجور که به دورها نگاه میکردم و نصف مغزم چرت میزد، در لحظهای که برج م.ی.ل.ا.د توی تصویر بود و درست قبل از اینکه مثل هر روز از پنج سال گذشته با دیدن برج، فکر بکنم به تبعات صرفنظر کردن از اثر آنتن در محاسبه سرعت واگرایی باد یا یک همچین چیزهایی در تز شاگرد استاد سابقم -که نمیدانم چطور از یک آدمی مثل من بر میآید فکر کردن به یک همچون چیزی- ناگهان متوجه حقیقت ترسناکی شدم. آنقدر ترسناک که آنتن برج تار شد پشت لایه ضخیم آبی که بدون پلک زدن، شلپ افتاد پایین از یک حرکت خفیف ماشین و من اینبار هیچ به سرعت واگرایی باد یا حتی شره کردن ریمل فکر نکردم. و همه اینها نه که یک وقتی که آدمیزاد سر عقل بوده و داشته فکر میکرده اتفاق افتاد. صبح زود بود و از آن صبحها که چشمهای آدمیزاد یکی یکی و به نوبت باز میشود. از آن روز به بعد، بیرحمتر از سابق، رک تر از سابق، پیش خودم لو رفتهام. و این بدجوری ترسناک است.