ریپلای اگر میکردی، جواب نمیرفت. باید از اول شماره را وارد میکردی. شماره را کپی کرده بودم. انگشت شصتم میرفت بالا، اوکی، پیست، اوکی و بعد سند. از معدود چیزهایی که باقی مانده این بالا رفتن شصت است در جواب اس ام اس هر کس این روزها.
*
بردمش جاهایی که با هم میرفتیم. دلم هری نریخت. با آرامش به در و دیوار نگاه کردم. به چراغهای رستوران لب رودخانه. به جاده. انگار خواب دیده بودم. تمام شده بود. بیدار بودم. تمام راه میخندیدم. تمام راه حرف میزدم، از در و دیوار. یک کلمه از این حرفها را با تو نزدم. با اینکه خیلی سعی کردی، نتوانستی مجبورم کنی به حرف زدن. هیچوقت. تمام راه خندیدیم. با اینکه خیلی سعی کردی، هیچوقت با تو اینقدر نخندیدم. آهنگهای ترکیم را برایش گذاشتم. کلمه به کلمه ترجمه کردم و با هم به غمناکترین آهنگ توی ام پی تری پلیرم هم خندیدیم و یاد نظر تو درباره آهنگهای ترکی افتادم. من بلدم خوشحال باشم. بلدم اتفاقات بی اهمیت صبح تا عصر را با آب و تاب تعریف کنم برای کسی. با تو نه. برای تو نه. به ما خوش گذشت. به من خوش گذشت و بعد از ماهها خندیدم. از ته دل. یادم باشد که صمیمیت را به هیچ "دوستت دارم." ای نفروشم. چه زود پاک میشوی.
امروز دلم گرفته بود. یعنی خوب که دقت کنی، اینهم قانون دارد. صبحها میگیرد. بعد یک ذره اشک جمع میشود توی چشمت الکی، یک ذره دنبال راه چاره میگردی الکی، یک ذره جلوی خودت را میگیری، کار که بیخ پیدا کند، دست به تلفن که بشوی، اس ام اس میزنی به دکتور، اس ام اس میزنی به سیاوش، در مواقع بحرانی زنگ میزنی به استرالیا و میگذرد. عصر میشود و راه میروی که من خوبم، من خوبم. دلم گرفته بود و سیاوش گفته بود "منطقی باش." و من هم گفته بودم چشم و منطقی شده بودم. رفتم نهار بخورم. دوست خوش اخلاقم یک ریز حرف میزد. موبایل روی میز بود و سیاوش اس ام اس میداد و من جواب میدادم. دختر روبرویی، نحیف و خسته بود. ظریف، خیلی ظریف. یکهو انگشتهایش لرزیدند. انگشتهای خیلی باریکش را گرفت جلوی صورتش و زد زیر گریه. شر شر اشک میریخت و بند نمیآمد اشکهایش. تقصیر من بود و موبایلم و سیاوش. دوستش گفت باز یاد یک خاطره ای افتادی؟ و یک لیوان آب کوبید روی میز که دیوونه نشو. بخور. این نبود راهش. دستش را نگرفتم و نگفتم درد دارد. میدانم. نگفتم باید این موبایلها را پرت کنیم از پنجره بیرون. میدانم. غذایم تمام شد و بلند شدم.
نتوانستم. چهره خسته لاغر مرد عینکیای آمد جلوی چشمم که با وسواس دستبندها را بالا پایین میکرده. فروشنده را کلافه کرده. همه دستبندها را بسته به دستهای فروشنده. مجبورش کرده بسته را باز کند، دوباره کادو بپیچد. نتوانستم اینهمه تصویر را یکجا بدهم ذوبش کنند. و بین اینهمه تصویر تلخ چرا صاف این تصویر باید بیاید جلوی چشم من، درست وقتی آماده خریدن، انگشتر را کردهام توی انگشتم. بعد برگشتم و دستبند با یک عالمه تصویر چسبیده بهش توی کیفم با من برگشت. کیف پرت شده روی مبل، و من به روی خودم نمیآورم وقتی به گلهای روی کتابخانه نگاه میکنم. من به روی خودم نمیآورم که باید دور ریخت این آخرین اثر را و این تسلسل تصاویر است که مرا شکل این اردیبهشت میکند. لحظهای دم کرده و ابری، لحظهای آفتابی و خنک، گاهی نم نم، گاهی تگرگ. سرکه خریدم و به هوای یک شیشه سرکه میشود یک سالاد رنگی درست کرد و خوشحال شد. تاب سواری همیشه خوب است و انسان سر تاب نه دستبند یادش میماند و نه گلهای سر کتابخانه. بستنی یخی نارنجی خوب است، پیادهروی خوب است، جمعه بازار خوب است، اس ام اسهای تو خوب است. و اینکه مرا ".."ه صدا کنی و نه ".."ی خوب است. صاد خوب است. الان، در این لحظه. فردا معلوم نیست، امشب معلوم نیست، الان ولی خوب است، و به اینکه چقدر عدد هست برای شمردن فکر نمیکند. خوب باش.
مواظب خودم هستم. کمتر میترسیم. گاهی آوازی هم میخوانیم زیر لب و خواب میبینیم که چسب و تینر بو میکنیم تا خود صبح! به جای همه خوابهای مغشوش و داستانهای مغشوش و آدمهای مغشوش. هی دور میریزیم و هی پاک میکنیم، "برای همیشه" و نمیترسیم. به همه پیغامهای "آر یو شور؟" محکم "یس" میگوییم و اوکی میکنیم و اینتر میزنیم. هر چه خواستید اس ام اس بدهید. حافظه موبایلمان خالی خالی است و یک عالمه جا دارد فقط برای شما که دوستمان دارید و بدانید که یک لبخند گل و گشاد میزنیم هر بار با دیدن اسمتان که آرامشبخش است. مواظب خودم هستم و با خودم درس میخوانیم، شنا میکنیم و از دیدن موهای زردمان ذوق میکنیم. هر روز ای میل چک میکنیم، باشد که مقبول دکتر ج. افتاده باشیم که دکتر ج. و این داستانها عجیب ما را آشتی دادهاند با هر چه تیر و تخته که شکر خدا "روز بی کسی آخر نمیروند ز برمان". ما هنوز خط ثلث بلد نیستیم، پیانو زدن بلد نیستیم و کلی کار هست که باید قبل از مردن انجام بدهیم به جای غصه خوردن. من جمله که الان برویم و یک دستبندی را بگذاریم توی جعبه و دو دستی تقدیم آقای طلا فروش کنیم. باشد که ذوبش کنند و همه خاطرههای بد ذوب بشود و بشود یک گوشواره طلایی با نگینهای رنگی شاید، و یکی یک روزی بخردش و نداند که اینهمه خاطره بد را یک نفر عصر یک روز پنجشنبهای فروخت به یک آقای طلافروش.
یک نصفه صبح، یک نصفه شب. هر یک جای خالی: یک صبح تا شب -یک روز. سرراست چهارده تا جای خالی: چهارده تا صبح تا شب -چهارده روز.
گاهی آنهمه زنده، در لحظه، گاهی اینهمه ساکن، جایی لابلای زمان سرگردان. گاهی آنهمه امید، آن لبخند، گاهی اینهمه ترس، اینهمه ترس. جایی نگاهی هست هنوز مشتاق، هنوز پر حرف. میپیچم توی ونک، هنوز ماشین گندهای پیدا میشود که دنبالم راه بیفتد و داد بزند کجا حالا با این عجله. هنوز منشی دکتره میتواند همه زندگیش را برایم بگوید، و هنوز میتوانم تمجید کنم توی دلم دختری را که اینهمه دوست داشته است، بدون توقع، بدون غر غر. و کاش کوتاه شود این زمانهای چرخ خوردن در گذشته، این نگاههای پر ترس. همهاش همان هوای نم دار بماند و آن لبخند گل و گشاد، آن حس آزادی از هر چه تعلق. و هنوز جملههایی هستند با شروع "اگرچه زمینه کاری من با شما متفاوت است..." که میتوانند پایان خوشی داشته باشند و گاهی زندگی اینهمه هم ترسناک نیست و من هنوز هم یک بک آپ دارم برای هر چه تحقیق و فرصت و بک آپ من یک پیانوی دست دوم روسی است که هنوز جایی انتظار انگشتان دراز مرا میکشد. و هنوز هزاران هزار قلم نتراشیده انتظار انگشتان دراز مرا میکشند و من نمیترسم.
پر از هوا و با دلي تو خالي
ولو نشستهام وسط گل اين قالي
ميان زمين و هوا بادكنك شدهام
پر از هزار فكرم و اينبار سبك شدهام
پر از سكوتم و با دلي پر ترس
نشستهام به خيالم سر كتاب و جزوه و درس
لباسهاي رنگي و اين خندههاي توخالي
مرا شبيه كرده به یک مترسك پوشالي
مترسك خندان دلش پر از پاييز
لباسهاي رنگي و ايستادهام سر جاليز
سبك هزار چرخ ميخورم، بادكنكم
گمانم آخر كار بتركم، بتركم
۱. صاد خوبست. مدیون قسمت مردانه مغزش که با چهار کلام حرف منطقی دکتره حسابی قانع شده و باز هم مدیون قسمت مردانه مغزش که امروز قدر دو ماه به امور کامپوزیی اشتغال داشته. این وبلاگ نویسی نیست. رسما نامه نوشتن به تو است که دقیقه به دقیقه نگرانشی. صاد پوست کلفت تر از این حرفهاست. هنوز وقت و بی وقت دلش برای خودش میسوزد و چانه اش می آید که بلرزد ها، که خدا نگیرد این کامپوزیتها و این خالی بندیها در وصف proposed approach و current research و این قبیل آپولو هوا کردنها را. صاد نشسته و تند و تند به زبان مشترکی که امثال شما دکتور خوب میفهمید، استیت آو پروپوز میبافد و proposed approach و current research اش را به امکانات هر آزمایشگاهی دور دنیا و رزومه هر استادی که ببیند یک جوری ربط میدهد. اگرچه به قول آقای دکتر این کار نوعی فرار تلقی شده و فرقی با پیشنهاد نهار به اولین پسری که ببیند ندارد، ولی در مجموع مکانیزم فرار مفیدتری به شمار میرود.
صاد به امید روزهای رنگی که بوی قهوه و چیز کیک و قد قد با نازلی را میدهند، ای میل پشت ای میل میفرستد به جایی دیگر و چقدر Ph.D. Candidate بودن و ای میل پراکنی خوبست.
۲. من میترسم از جا ماندن یک ای کاش و اگر و افسوس جایی لابلای این روزها و شبها. من امروز عجیب میترسم. و کجاست آن من کله خر؟
۳. دل بسته ام به یاری، عاشق کشی، نگاری!
لطفا برای من دعای فرصت مطالعاتی خوانده و فوت کنید. بعد از تنها یک ای میل شدید دل بسته ام به دکتر ج. و دیگر طاقت شکست عشقی خوردن از او را نخواهم داشت!
آن ساحل سر سبز سرد تاریک ساکت چاره این درد است؟ تو بگو. ستیت آو پروپوز مینویسم که کمتر از سه ماه دیگر دو روز توی راه باشم و برسم به آن ساحل سرسبز سرد تاریک و ساکتی که چاره درد من قرار است باشد. و استاد میگوید این چه افسردگیای است ته چشمهایت؟ و من دلم میخواهد محکم بغلش کنم و بگویم برایش که این چه افسردگیایست ته چشمهایم که چاره آن را در یک ساحل سرسبز سرد تاریک ساکت میجویم. هر جا که باشم، اینطور برایت تعریف میکنم هر روز روز را و بخوان مرا اینطور که هر روز میخوانی.
نوشته ای ندارم برایت. قطره قطره است الان و نه دو قطره که شره میکند از چشمهایم. آخی گفته ای به بچه زمین خورده که هنوز حالیش نشده بوده که دردش آمده. آخی گفته ای و لب برچیده، حالیش شده که دردش آمده. دردم آمده. دلم نمیخواست ببینی این روزهایم را. دلم میخواست همان دورها میماندم برایت. همان دختر آن روزها میماندم در خیالت. دلم میخواست در خاطرت برای همیشه همانطور ثبت میشدم. ولی من این شده ام، این روزها همین شده ام. مدتهاست همین شده ام و میخواهم تو بدانی. میخواهم تو ببینی چطور صدایم میلرزد، چطور چشمهایم پر آب میشود و چقدر چقدر میترسم. دستهایم مال تو. محکم بگیرشان.
دوباره بلند میشوم. این تغییر شکل پلاستیک هم جایش خواهد ماند. قول میدهم مقاومتر خواهم شد. توی کتابها اینجور نوشته اند..
Acknowledgement
من در کولیگیری نظیر نداشته ام گویا و آب کم میبینم و گرنه چه میکنم! از دیروز تا به حال یک لاستیک ترکانده ام، پایم گیر کرده و جعبه فیوز ماشین را از جا درآورده ام، تو را از سر کار کشیده ام به پنچرگیری و آه و ناله و زر زر شنیدن. همینجا که تمام نشده، سیاوش بلند شده آمده و زیر باران هی آه و ناله گوش داده و دلداری ام داده. همینجا هم حتی تمام نشده، رفته ام مطب دکتر -در حالیکه سیاوش نشسته توی ماشین و منشی نصف موهایش ریخته از دست من- و یک سکانس هم برای آقای دکتر آه و واویلا راه انداخته ام. آخر کار خودم حتی خنده ا م گرفته و آقای دکتر که تا قبل دیشب مرا به ابرقهرمانیت قبول داشته، رسما به من گفته خل و چل شده ام و الان هر چه هم که با من حرف بزند انگار که با گلدان حرف میزند. و منی که من باشم همه این فعالیتها را در یک روز کاری به ثمر رسانده ام. یک قرص کوچولویی هست، آبی رنگ، برای خل و چلها تجویز میشود و بعد از ۱۲ ساعت خواب و کابوس و سر درد و عق زدن، انگاری دارد کار خودش را میکند. کار خودش یعنی دارد از این محشری که راه انداخته ام درم می آورد و کم کم میفهماند بهم که چی به کجا برخورده و اصل درد و مرض کجای کار است. من خوبم. یعنی هنوز هی میروم سر وبلاگ تو و میخوانم آن برای صاد را و ننه من غریبم بازیم میگیرد و دلم هی برای خودم میسوزدها، ولی از حالت مدیریت بحران و فاجعه دارد درم می آورد کم کم. سیاوش میپرسد الان حالت از بیست چند است؟ میگویم ۹.۵! میگوید بد نیست، انشالله ترم بعد!
بعله. ان شالله ترم بعد!