دلم يكجوري شده بود. ميدانستم. بعضي وقتها بعضي چيزها را ميدانم. بعضي چيزها كه بدند، خيلي بدند را. ميدانم و قبل از شنيدن خبر توي دلم ميگويم ميدانستم. ميدانستم و شنيدم و دلم يكجوري شد. چه خوب كه اجازه داده بودم كمكم كنند. چه خوب كه دو نفر آدم بودند كه هر چه كه باشد مواظبت باشند. هر چه كه باشي، هر گندي كه زده باشي، هر پرت و پلايي كه بگويي. چه خوب كه اجازه داده بودم كه يك بار هم كه شده يك ذره حرف بزنند با من و يك ذره به جاي من فكر كنند، يك ذره زنگ بزنند اين ور و آن ور. به جاي من. دلم يك جوري شده بود.
شوخي ميكردي و به شوخي غر ميزدي و خبر از دل من نداشتي. غر ميزدي و چشمهاي من پر پر آب شده بود. چه خوب كه پياده شده بودي و من به موقع زده بودم زير گريه. دلم يكجوري بود و تو هم غر زده بودي و داشتي برم ميگرداندي خانه. چه خوب كه اجازه دادم بفهمي كه دلم يك جوري است و دارد گريهام ميگيرد. چه خوب كه يك بار هم شده مهربان شدي. خانه را رد كردي و دهها بار پرسيدي چهام شده. شب ملايمي بود. چه خوب است گاهي آدمها مواظب من باشند. كه گاهي اجازه بدهم آدمها مواظبم باشند.
مینویسم تحت تهدید. چیزی برای نوشتن ندارم خوب. منم و تز به گیر خورده و معطل پیپر. بر وزن خر به گل مانده معطل هی. (آقای دوست آیا همه پپیپرهای دنیا را دانلود کردی شما آخر؟) منم و کار و ترک پرکها. منم و فیله و یاد هندوستان. منم و ترس و لرز وقت و بیوقت. من ِ "بستنی دوست ندار"م و بستنی تیرامیسو به جای صبحانه. منم و اشک رز گاه به گاه. کدوم اینها رو نمیدونستین؟
در باب فیله و هندوستان و ترس و لرز، فحش بد به این حافظه که هر ور را نگاه میکنی زنده و رنگی (بله، رنگی است آقا) از جلویت رژه میرود فلان اتفاق به سنه یک هزار و سیصد و فلان، نشان به آن نشان که بوی فلان درخت میآمد و مرده شوی تابستان را ببرد! حالا اجازه هست در اینجا را نبندم؟
بعد از نوشتن دیدم آن بفل شد خرداد. یک چیزی برای نوشتن دارم: چه خوب که گذشت این اردیبهشت، که هرگز تکرار نشود.