تبليغاتX
در این هیر و ویر!
یادداشتها
 

ممکن بود نرسم بنویسم. زود مسافرم. میخواستم حتما این را بنویسم و بعد بروم که خیلی سخت نگذشت. حتی زود هم گذشت. میخواستم حتما این را بنویسم. خوشحال نیستم. کسل هم هستم. شاید یکمی هم افسرده. ولی خوبم. آدمیزاد یکدفعه صبح بیدار میشود و میبیند که گذشته است. که خیلی هم سخت نگذشته است. که حتی زود هم گذشته است. که بالاخره رسیده است به قسمت مسافرت که آنهمه دور به نظر میآمد آن روزها. گذشت و امروز میتوانم بنویسم که گذشت. راحتتر از چیزی که باید هم، میتوانم بنویسم. و وبلاگ خودم است و شاید ده بار دیگر هم بنویسم گذشت. اصلا فقط میخواستم همین را بنویسم که بماند. بماند که کلا دو ماه و بیست روز غصه خوردم. ارزش همه داستان قدر دو ماه و بیست روز غصه خوردن بود. دو ماه و بیست روزی که همه همه اش را هم غصه نخوردم. گاهی هم هر هر به غصه خوردنهایم خندیدم. و وقتی آدمیزاد خودش جرات تمام کردن داستانهایی را که به اندازه دو ماه و بیست روز ارزش غصه خوردن دارند، ندارد، چه بهتر که برایش تمام کنند. به قول فیلم فلان یک پایان تلخ بهتر که یک تلخی بی پایان. (نتیجه آخر متن) 

هشت سال گذشته است. دلم میخواست الان هشت سال پیش بود. قبل از رفتن بغلت میکردم سفت، به جای آن بلایی که سرت آوردم. آدمیزاد چه کله خر است در هجده سالگی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 23:24  توسط ..  | 
 

دل و دماغ ندارم. ای میل چک کردم و دوباره زنگ زدم و برنداشتی. احتمالا اینجا را زوذتر بخوانی قبل از اینکه فردا خودم توی سر کوبان و آخ چه کنم گویان از راه برسم. پس بدان و آگاه باش که به دلیل "وضع بد اقتصادی" پروپوزال استاد مزبور رد شده است. دل و دماغ که نداشتم. ندارتر شدم. چه میشود یعنی دکتر؟ به گمانم باید خانه تکانی کرد دکتر. باید تصمیمهای پشت گوش انداخته را گرفت دکتر. و همه این د هایی که ذ شده نشان میدهد که چه تایپ کردن با این کی برد برای من آسان است.در این لحظه ننه من غریبم بازیم گرفته است. دلم برای خوذم میسوزد و به آینده ای شبیه حاج آقا می اندیشم و بازنشستگی پشت همان میز که اجازه چرخاندنش را هم نمیدهند بهم، بعد بیست و چهار سال خدمت با عزت.

این شعر را هزار نفر قبل من نوشته اند

در خط به خط قصه به جا مانده و گذشته اند

دنیا هزار بار قبل من به انتها رسیده است

شاید که زیر بار درد خم شده، شاید شکسته اند

شاید هزار دفعه پی راه چاره گشته اند

شاید که دست زیر چانه زده، به تماشا نشسته اند

این شعر را هزار دفعه قبل من نوشته اند

این قصه را هزار دفعه خوانده اند و هزار بار گفته اند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 22:55  توسط ..  | 
 

 دست چپم روی رگ کلفت گردنم است. زیر دستم تند تند میزند. دلشوره صبح و شب سرش نمیشود دیگر. این هم ماه تیر، ثبت بشود آن کنار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 22:54  توسط ..  |