<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>در این هیر و ویر!</title>
<link>http://hirovir.blogfa.com/</link>
<description>یادداشتها</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 10:25:06 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://hirovir.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;EM&gt;امروز هوا ابری و سرد است. بی مقدمه یاد تو افتادم و آن روز توی مدرسه. هوا ابری و سرد بود. شما نیمکت ته تهی مینشستید با صنم. آن یکی صنم. موهای تو روشن بود و همیشه بلند و همیشه بافته. داشتی داستان یک مهمانی را تعریف میکردی. تعریف میکردی که فلان شد، بهمان شد. موضوع اصلی کسی بود توی آن مهمانی. پسره شاعر بود. بعد، شعری که خوانده بود را درآوردی و خواندی برایمان. تا اینجایش را عادی داشتی تعریف میکردی. یکدفعه سرت را گذاشتی روی دو تا دستهایت روی میز و با آن گیسهای بافته های و های شروع کردی به گریه کردن. قیافه صنم انگار که الان جلوی چشمم باشد.بدون مکث، با لبخند پت و پهنی گفت هه ... تو عاشق شدی. من تا آن روز عاشق نشده بودم. من تا آن روز عاشق ندیده بودم. من تا آن روز کسی را ندیده بودم که بتواند عاشق شدن کسی را تشخیص بدهد. امروز، بعد اینهمه سال، صبح که هوا ابری و سرد بود، وسط کارهای تمام نشدنی و اعصاب خرد کن، وسط انواع تحلیلها و توجیه های توی کله ام که هیچ هم کارگر نبودند، یک لحظه عجیب دلم خواست سرم را بگذارم روی دو تا دستهایم روی میز و های و های گریه بکنم. بی مقدمه یاد آن روز افتادم و مدرسه و تو. کسی با لبخند پت و پهنی توی ذهنم گفت هه.. تو عاشق شدی! من گفتم خفه شو.  &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 10:25:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hirovir&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>hirovir</dc:creator>
<guid>http://hirovir.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hirovir.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;خانه که می­رسیدم، پسره میپرید روی بالاترین میله که همقد من بشود. از وقتی کلید را توی قفل در می­انداختم، بلند سلام و علیک و حال و احوال میکردم با دوتاییشان و یکی من میگفتم و یکی او جواب میداد توی صورتم، روی آخرین میله. همین فصل بود که بعد از شب خاک کردن جفتش، صبح زود با قفسش، گذاشتمش دم آن اتاقک، سپردمش به نگهبان پارک. دیوانه بازی درمی­آورد و خودش را به در و دیوار میزد که دور شدم. من، زن گنده، تا میدان آزادی گریه کردم های های. هنوز هم که از دم آن پارک رد میشوم دلم میلرزد. چند بار رفتم دیدنش. نگهبان باور نمیکرد که بین آنهمه پرنده رنگی میشناسیمش. قیافه گرفته بود و خودش را قلمبه کرده بود و از پرنده­های دیگر با اکراه فاصله میگرفت. دلم را خوش کرده بودم به اینکه حالا میتواند بپرد لااقل. گیرم چهار انگشت. ولی هیچوقت نخواهم فهمید که پریدن را ترجیح میداد یا قربان صدقه­های مدام من را که آنطور چشمهایش را میبست وقت شنیدنشان. بعد از آن هیچ قرارم نبود که جک و جانور جماعت توی زندگیم راه بدهم. پسره را هم من از اول آورده بودم خانه که یک دقیقه آرام بگیرد و ماندنی شد. هر روز جای خالی قفسشان را کنار مبل دیدن و طبق عادت سلام و علیک کردن با خانه خالی و گه گداری پیدا کردن پرهای رنگی و ارزنهای پخش و پلا این گوشه و آن گوشه آنقدری برای باقی عمرم بس بود که لازم به تکرار دوباره این تجربه نباشد. اما جک و جانور جماعت دوباره راه خودش را باز کرد توی زندگی ما و این یکی عجیب هم خودش را جا کرد لابلای زندگی ما. برای همیشه، هر بار که از پاسداران رد بشوم دلم خواهد لرزید. هر شبی که هوا سرد باشد نگران خواهم بود.این یکی را یک شب توی سرما پیدا کردیم. رویش لحاف کشیدیم. شبها که میترسید ساعتها بغلش کردیم، توی بغل ما خوابش برد. وقت طوفان، وقت رعد و برق، وقتی که میلرزید، ساعتها کنارش نشستیم. بعدتر، روزهای آفتابی با هم بازی کردیم، دویدیم، سر حال آمدنش را دیدیم، با هم بالا پایین پریدیم. با هم از آن فصلهای سرد گذر کردیم. حالا دوباره همان فصل است. انگار دوباره وقتش رسیده که هر کدام به راه خودمان برویم. باید به راه خودش ادامه بدهد، انگار نه انگار که ما خودمان آن شبی که سرگردان راهش را گرفته بود و میرفت، راهش را عوض کردیم. اهلیش کردیم. میمانم از این انسانها. من به جای همه کسانی که دارند این تصمیم را میگیرند میترسم. من از اینکه حتی ذره­ای نقش داشته باشم در این تصمیم میترسم. از من همین برمی­آید که این روزها ساعتها توی بغلم بگیرمش، به اندازه همه روزهای پیش رویش، به جای همه انسانهایی که سگهای گنده را توی بغلشان نمیگیرند. به جای همه انسانهایی که معلوم نیست چه­شان است.&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 18:07:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hirovir&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>hirovir</dc:creator>
<guid>http://hirovir.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hirovir.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;دارم بالا پایین میپرم. دامن پشمی و چکمه و کلاه و پالتو میپوشم و در می­آورم. نقشه میخوانم و نقشه میکشم. دارم میروم رُ.م. این &quot;دارم&quot; چند دقیقه است که کلاً مسجل شده برایم. اولش هی غر زدم به این و آن، فراخوان دادم به سرتاسر دنیا، برنامه این و آن را تا جایی که میشد بالا پایین کردم. بعد در کل هیچ کسی پیدا نشد که بتواند با من بیاید. بعد هی غر زدم که تنها بروم چه کنم من آخه. غر زدم که من که دق میکنم که توی کافه رستورانهای ر.م  بنشینم و صندلی روبرویم خالی باشد. که من چقدر هی تنهایی در و دیوار ایتا.لیا را نگاه کنم و کسی نباشد که برایش آی و وای کنم که بیا این دیوار را ببین، آن در را ببین. که من تنهایی با چه کسی عکس بگیرم با گردن کج، بعد چه کسی از من عکس بگیرد، با آن لبخندهای ملیح قلابی ِ یعنی من خیلی ملایمم ِ توی عکسهایم و کلاه و گردن کج؟ بعد چند دقیقه پیش که دست زیر چانه، لپ چین خورده زیر فشار دست، یک چشم جمع، در مجموع انسانی کاملاً عاطل و باطل، فری سل بازی میکردم و زیر چشمی موبایلم را میپاییدم و ساعت کامپیوتر را و تعداد روزهای بیخبری از آن از خدا بیخبر و تعداد روزهای باقی مانده از اعتبار ویزاهه را میشمردم، به یکباره از اینهمه همیشه منتظر این و آن بودن در زندگی­ام شرمزده شدم. بعد در همین چند دقیقه بنا شد که عازم رم باشم. فکر کردم که باید با ص برویم ر.م، تنهایی. باید این چمدان را که از سفر قبلی هنوز وسط اتاق مانده دوباره پر کنیم، دامن پشمی بپوشیم و با چکمه و کلاه و آن لبخند ملیحمان راه بیفتیم برویم فرودگاه و با همه خداحافظی کنیم و احساس اگر بار گران بودیم بهمان دست بدهد. بعد باید توی هواپیما با قیافه عاقلانه بروشورهای ر.م مطالعه کنیم و احساس دنیادیدگی بهمان دست بدهد. بعد کیف روی کول و چمدان بدست بپریم توی دنیایی که هیچ نمیدانیم ازش و تنهایی غذاهایی که دوست داریم را بخوریم تا خرخره، تنهایی و بدون عجله بنشینیم توی کافه­ای و به خودمان فکر کنیم و قهوه بخوریم، بدون آن عجله همیشگی قدم بزنیم، در و دیوار تماشا کنیم و فارغ از آنهمه برنامه­ریزی همیشگی، فردایش سر از ونیزی جایی در بیاوریم. بدون برنامه­ریزی، شاید فردا، شاید هفته دیگر، شاید همین آخر هفته، من و ص میرویم که چند روز تنها باشیم.  &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 15:19:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hirovir&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>hirovir</dc:creator>
<guid>http://hirovir.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماندن سخت است.</title>
<link>http://hirovir.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;چطور توی این دانشگاه درس میدهی؟ همین یک روز دوباره مرا با زر زر روانه خانه کرد. من که هنوز خیره به در و دیوارها راه میروم که اا اینجا همچین شد؟ که اا اونجا همچین نبود؟، من که هنوز گیج و تلو تلو خوران توی راه به همه زل میزنم و چهره­هایی را که از روبرو می­آیند با کسانی اشتباه میگیرم که سالهاست آن سر دنیا هستند الان، من که هنوز بین اینهمه قیافه خندان غریبه­ی جدید، اشتباهاً هزار تا آشنا میبینم در روز، من که هنوز کتاب به دست جلوی دانشکده فیزیک خشکم میزند، من که هنوز توی کلاسها و ساختمانها بین شبح آدمها و خاطره­ها راه میروم و زندگی میکنم و هنوز هم بعید نمیدانم که او از سر پیچی، بالای راه پله­ای، ظاهر شود و قلبم بریزد و رنگم بپرد، من که هنوز خودم را آن دختر بچه چشم ابرو مشکی با آن مانتوی آبی دراز و خط چشم آبی برق برقی میبینم، از دیدن این زن 27 ساله­ی مو قهوه­ای عینکی توی شیشه­های دانشکده فیزیک در یک غروب پاییز سال 88 وحشت میکنم. من از اینکه از در میروم تو و پشت آن میز مینشینم و همه با دیدنم ساکت میشوند و بعدتر هی میگویند &quot;خسته نباشید استاد.&quot; و من ساعتم را نگاه میکنم و هیچ اهمیت نمیدهم و تهدید به کوئیز گرفتن میکنم و مشق میدهم و آخر کار با مشایعت یک گروه &quot;استاد، استاد&quot; گویان، میروم از در بیرون، وحشت میکنم. من از اینکه درس دادن دیورجانس و کرل و گرادیان هم من را یاد او می­اندازد وحشت میکنم. بعد همینطور کتاب به دست و عینک به چشم جلوی دانشکده فیزیک می­ایستم و خودم را توی شیشه نگاه میکنم و زر زرم میگیرد. بعد بلند میگویم: &quot;نه! الان نه!&quot; بعد &quot;شاگردانم&quot; با تعجب از بغلم رد میشوند. بعد حتماً میگویند طفلی &quot;استادمان&quot; خل است. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt; &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 15:07:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hirovir&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>hirovir</dc:creator>
<guid>http://hirovir.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hirovir.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;داشتم میگفتم حالم هیچ خوب نیست. مریضم دوباره. اوضاع خون و مون به هم ریخته دوباره انگار. انگشتم را زدم به پشت دستت که ببین چه یخ است و هیچ هم گرم نمیشود. بعد داشتم حرفم را ادامه میدادم. دستم را گرفتی محکم که داری میمیری که تو. دستم را کشیدم و به حرف زدن ادامه دادم. دوباره دستم را محکم گرفتی. جوری که تا بحال نگرفته بودی اینهمه سال. بعد من دوباره به حرف زدن ادامه دادم. موقع پیاده شدن باز دستم را کشیدی که دستت را بده ببینم. بعد گفتی هان، بهتر شد یکم. و من خداحافظی کردم. مریضتر از آنی بودم که فکری بکنم. یختر از آنی شده­ام که هیچ فکری بکنم. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;پ.ن. به نازلی: دارم سعی میکنم کاری که گفتی را بکنم. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 07:35:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hirovir&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>hirovir</dc:creator>
<guid>http://hirovir.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hirovir.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;بعد از مدتها خوابت را دیدم. توی خواب عاشقت بودم و گریه میکردم  و سعی میکردم بهت تلفن کنم و نمیشد. عاشقت بودم، به همان شدت. از آن حسها که دیگر به سراغم نیامد. بعد از مدتها وقتی چشم باز کردم غصه­ام گرفت از اینکه خواب بود همه ماجرا. بعد از مدتها هیچ توی خواب نفهمیده بودم که دارم خواب میبینم. چشم که باز کردم، دلم درد میکرد و غصه دار بودم. دوباره خوابیدم. با این دل درد و غصه محال بود بتوانم بروم سر کار. محال بود بتوانم از جا بلند شوم. وسط روز بلند شدم. خوابت را گذاشتم به حساب مریضی و ضعف و دل درد. بعدتر داشتم دنبال رژ لبم میگشتم. کشوی میز توالت را تا آخر کشیده بودم و با دست آن ته ته­ها را میگشتم و غر میزدم به اینهمه شلختگی. دستم خورد به سه تا عکس آن ته. بیرون کشیدمشان. تنها عکسهای تو بودند که نگهشان داشته بودم. توی آن کوچه کنار هم با فاصله ایستاده بودیم. اولین ماشین من پشت سرمان. دیروز سوئیچ یدکش را روی میز دیدم. دیروز یاد آخرین کارواشی که بردمش افتادم قبل از اینکه بفروشندش. غروب روز آخر بود که آن عکسها را گرفتیم. قیافه متعجب کسی که ازش خواستیم ازمان عکس بگیرد را یادم هست. فکر کردم چند سال پیش بود؟ شش؟ و بعد از مدتها به صورتت توی عکس نگاه کردم. با دقت. انگار که بار اول. چشمها. مژه­ها. کف اتاق روی لباسها نشستم و نگاهت کردم. نگذاشتم طولانی بشود. عکسها را گذاشتم سر جایشان همان ته. دراز کشیدم. غذا خوردم. دور خودم میچرخیدم که یاد روسری قرمزم افتادم. بین روسریها نبود. لای لباسها را گشتم. دست کشیدم ته کمد، دستم خورد به پیراهن تو آن ته. فکر کردم به بویت. به بویی که شش سال تمام توانسته­ام توی ده تا کیسه گره زده نگهش دارم تا امروز. بعد دیگر نتوانستم. نشستم و به تو فکر کردم. به اینکه همینجا بودی و من نخواستم ببینمت. تو را تصور کردم که رفته­ای دانشگاهمان، که توی دانشگاه راه رفته­ای، شکل همان موقعها، همانطور قدبلند، با همان مدل راه رفتن که انگار که الان جلوی چشمهایم باشی هنوز، میتوانم تصورش کنم. که رفته­­ای دانشکده من، لابد به هوای دیدن من سر این پیچ، بالای آن راه پله. فکر کردم که تو که من را خوب میشناختی. کاش با من آنطور حرف نمیزدی آن روز. کاش من راضی میشدم به دیدنت. کاش ما اینهمه سخت نبودیم. کاش ما اینهمه عاشق نبودیم. کاش وقتی گفتی که همه این سالها هر روز به من فکر کرده­ای میگفتم که من هم. کاش میگفتم که توی دانشگاه وقتی به بهانه دیدنت الکی همه جا چرخیدم، وقتی یک نفر شبیه تو را دیدم که از بالا می­آمد چطور نشستم روی زمین. روی پله­های دانشکده فیزیک. فکر کردم درست که بازی با آتش بود دیدن دوباره همدیگر، ولی کاش بازی کرده بودیم. نزدیک بود که بلند شوم و در یک خط برایت بنویسم که بازی بس است. که میخواهمت. که اینهمه سال جدایی بس است. بعد فکر کردم به اینکه تو الان فکر میکنی که من ازدواج کرده­ام. با یک پزشک ساکن آمریکا. که آنقدر دوستش داشته­ام که حتی نخواسته­ام که تو را دوباره ببینم. به اینکه خودم به تو این شر و ورها را گفته­ام. بلند نشدم از جایم. گفتم بگذار آخر این داستان در ذهن تو هم که شده، من جایی از این دنیا خوشبخت زندگی کنم. بگذار نفهمی که من هنوز هم خواب تو را میبینم وقتهایی که مریض باشم. بگذار که نفهمی که من هم هر روز به تو فکر میکنم. بگذار که نفهمی که الان که اینها را مینویسم هم حتی اشک توی چشمهایم جمع میشود.&lt;/EM&gt;   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 14:07:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hirovir&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>hirovir</dc:creator>
<guid>http://hirovir.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و بماند برای آیندگان</title>
<link>http://hirovir.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;و آدمی که منم، دیروز نمیخواستم چراغ ترمز و چراغ دنده عقب ماشینم را بدهم تعمیر. گفتم دیگر چراغ ترمز به چه کار می آید. دنده عقب که هیچ. بعد تا میشد خوردم. کیک را با هندوانه، پلو را با سالاد، بین هر دو وعده یک لایه قهوه، یک لایه چای، پنج شش تا شکلات. گفتم حسرت به دل نمانده باشم. بعد گفتم طبق کلیشه رایج، الان باید زنگ بزنم به این و آن که &quot;دوستتان دارم.&quot;. فکر کردم که ای بابا! حالا چه فرقی میکند. بعد دیگر کار خاصی نماند. کمی سر انتخاب بین پیژامه و یک شلوار جین آبرومند تامل کردم. بعد فکر کردم که ترجیح میدهم توی پیژامه ام باشم امشبه را. خواستم بیدار بمانم، ولی فکر کردم که من که همه عمر آدم خوش خوابی بوده ام. پس بهتر آنکه امشبه را بطور افتخاری زود بخوابم و ساعت ۸ گرفتم و خوابیدم. آخرش، قبل از خواب، توی تختم، یک لبخند ملایمی هم روی لبم آمد که یعنی من خیلی انسان راضی ای بوده ام و هیچ هم اینجور نبوده که دم به دقیقه در حال غر غر کردن بوده باشم و هیچ گله و شکایتی هم نداشته ام. بدرود ای زندگی! و بعد روی صفحه نوشت Fin&lt;SUP&gt;* .&lt;/SUP&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;پ.ن. برای آیندگان که نگران  سرانجام عشقی نگارنده هستند الان: آنکه من پریروز از دستش عصبانی بودم، در دقایق اولیه پس از زل.زله که همه داشتند با ننه باباهایشان حرف میزدند، تلفن کرد. من تعجب کردم. من این آخر عمری کمی شاد شدم. گیرم غرض دریافت اطلاعات ژئوفیزیکی بوده باشد. باز هم من این آخر عمری شاد شدم. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;* حالا این امر که چرا ننوشت پایان، به کارتونهای ایام بچگی نگارنده برمیگشت.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 12:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hirovir&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>hirovir</dc:creator>
<guid>http://hirovir.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hirovir.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;من امروز تلخم. عصبانی شده ام خیلی زیاد. عصبانیت تلنبار شده همه این چند روزه را با همه عصبانیتهای تلنبار شده همه این چند ساله را یکجا خالی کرده ام دیروز. بعد به کسی زنگ زده ام که بگویم ننه من غریبم. بعد او خواب بوده و من پشیمان شده ام از فکر در میان گذاشتن ننه من غریبم با کسی که نباید، از حساب کردن روی کسی که نباید. بعد نشسته ام روی کوه لباسها، دم کمد، به گریه کردن و فین فین کردن. بعد فکر کرده ام که باید این خانه را عوض کرد. خانه ای که همین گلیم دم کمدش اینهمه سال و اینهمه زر زر قدمت دارد. بعد او زنگ زده و خندیده به همه ننه من غریبهایم. بعد یکی از آن &quot;نه&quot; های با خنده اش که متنفرم ازشان را گفته و خداحافظی کرده و رفته. بعد من قاشق سبری پلو توی دهان گریه ام گرفته و بیشتر پشیمان شده ام از حساب کردن روی کسی که نباید. بعد از خانه آمده ام بیرون. بعد با کسی نشسته ایم به قهوه خوردن. بعد او دوباره زنگ زده، برای &quot;حمایت&quot; به سبک خودش اینبار. بعد من همینجور برای کسی حرف زده ام و حرف زده ام و حرف زده ام. پرسیده و پرسیده و پرسیده و حتی اولین داستان را هم خواسته بداند. و من قهوه خورده ام و حرف زده ام. یعنی من همه زندگیم را یک بار دوره کرده ام به صدای بلند. بعد قلب مخاطبم باد کرده. بعد آخر شب توی اتوبانهای خالی از آن سر دنیا تا خانه تند تند رانندگی کرده ام، و بعد او دوباره زنگ زده. بعد من حتی دقیقاً یادم نمی آید که چه گفته ام و چه گفته. و بعد من طبق معمول همه این سالها هیچ نفهمیده ام که ما شوخی کرده ایم یا جدی حرف زده ایم. من کلاً هم یادم نیست چه ها گفتیم. بعد من گفتم ول کنیم این حرفهای کشک را و بخوابیم. و بعد سرم را گذاشتم روی بالشت و از معده درد و خستگی غش کردم. بعد من امروز تلخم. خیلی تلخم. من امروز دارم سعی شدیدی میکنم برای جدا کردن واقعیات از خود گول زدنیات. من عین دخترهای حسود، با آن دختره که بهم تلفن کرد بد صحبت کردم. بعد من حتی با خودم غر زدم که چطور به خودشان اجازه میدهند که به موبایل آدم اینجور فرت و فرت زنگ بزنند آنهم وقتی آدم سر کار است. ایش. و بعد من متاسفانه خودم فهمیدم که دارم عصبانیتهای تلنبار شده این چند روزه را، این چند ساله را، یکجا سر کسی خالی میکنم. بعد من امروز فهمیدم که یک چیزهایی هیچوقت یادم نرفته بوده اند انگار.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 07:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hirovir&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>hirovir</dc:creator>
<guid>http://hirovir.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hirovir.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;خواندن هر نوشته ای، شنیدن هر خبری از هر هم دانشگاهی ساکن آمریکا عمیقاً غصه دارم میکند. و با اینکه این را فهمیده ام، باز هم مینشینم به عکسهای کسی را تماشا کردن، وبلاگ دیگری را خواندن و قلبم تاپ تاپ میزند و دلم بیشتر و بیشتر میگیرد و توی هر خط، توی هر عکس منتظر خواندن اسمش، منتظر دیدن صورتش میمانم. احساسی در کار نیست. ولی این زخم آنقدر عمیق بوده روزی، که مثل جای بخیه پاهایم اگر فشارش بدهی آخت را در بیاورد. خواندن هر نوشته ای، دیدن هر عکسی، هر سرچ گاه و بیگاهی سر آغاز دور و تسلسلی میشود که تلاش برای بیرون آمدن از آن دست کم یک بعد از ظهر را خراب بکند. سر آغاز من چه کردم و او چه کردها، من مقصر بودم و او مقصر بودها، و اگر من فلان و اگر او فلانها و نهایتاً آهی و اینکه چه بچه بودیم و چه گندی زدیم به زندگی هم. و بعد نوبت میرسد به زیر سوال بردن همه امروز زندگیم. دلخوشیهای کوچکم. کار شاید مسخره ام. درس خواندنم به این روش خوش خوشان. رابطه ای که فقط خودم اسمش را رابطه گذاشته ام، گاهگداری شاد بودن به با این دوست و آن دوستی که باقی مانده اند نشستن و قهوه خوردن، چای خوردن، غر زدن. بعد هم نوبت میرسد به احساس اشتباه کردن، آن هم به قدمت همه عمرم. اگر میرفتمها، چرا میرفتمها، چرا نرفتمها، و نهایتاً آهی و نتیجه گرفتن که آنقدر انسان منفعلی بوده ام که عشق و آینده علمی و کاری ام را یکجا نابود کرده ام. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;  و من و مادرم خرید میرویم، گردش میرویم، شوخی میکنیم و میخندیم. سالهاست. سالها گذشته است. به نظر می آید که من فراموش کرده ام. و این روزها که سخت از دختری که میخواهد ازدواج کند و جلوی خانواده اش ایستاده، حمایت میکند، این روزها که هر روز میرود آنجا که فلانی دست تنها لباس عروسی نخرد، دست تنها جهاز جمع نکند، عجیب یاد قیافه خودم می افتم صبح آن روز، با دو دست لباس توی دستهایم که مامان کدام را بپوشم و جوابی که شنیدم. و دور و تسلسل ادامه پیدا میکند با مرور صدباره ادامه ماجرا از همان روز که لباس توی دست مستاصل ایستاده بودم به بعد و همه اگر و اگر و اگرها. و وقتی صدای حرف زدنهای مادره را میشنوم دقیقه به دقیقه پای تلفن، گاهی عجیب اشک توی چشمهایم جمع میشود که داستانها همانند. شکلشان فرق میکند. و آیا مادرم یادش می افتد به این شباهت؟ به اینکه من همین دختر بودم آن سال؟&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt; &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 08:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hirovir&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>hirovir</dc:creator>
<guid>http://hirovir.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hirovir.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;I&gt;فاطی جان میگوید: &quot;عوضش خانومای مث شما که هیچی به خودشون نمیرسن و سرشون تو کار و درسه، اگه یه روز یه دستی به سر و شکلشون بکشن کلی عوض میشن.&quot; فاطی جان اینها را برای تعریف میگوید ولی مشخصا تاکیدش بر قسمت اول جمله است وقتی با رقت به ابروها نگاه میکند. میگوید مدلشان را عوض بکنم، از این قیافه اخمو در بیایی. همکارش اصلاح میکند اخمو نه. غمبار! و من و فاطی جان و همکارش امروز حسابی این قیافه غمبار را عوض میکنیم. خرمن گیسوی همیشه دراز نوستالژیکمان را اول از همه میبریم میریزیم توی سطل آشغال. رنگ موها را عوض میکنیم. مدل غمبار ابروها را عوض میکنیم. حتی رنگ ابروها  که به قول دوست اصفهانیمان مال بِ چّ ِگیامون بود را هم عوض میکنیم. بعد من با اینکه گاهی فکر میکنم که خیلی بزرگ شده­ام، هنوز جنبه اینهمه تغییر بر واحد روز را ندارم و جایی در اعماق دلم کسی با صدایی آهسته به من و فاطی جان و دستیارش فحش میدهد.  &lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;I&gt;پ.ن.: شاید دیگر اینجا ننویسم.&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 12:23:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hirovir&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>hirovir</dc:creator>
<guid>http://hirovir.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
