<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>در این هیر و ویر!</title>
<link>http://hirovir.blogfa.com/</link>
<description>یادداشتها</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 29 Nov 2009 20:48:20 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://hirovir.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; dir=rtl&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#9933ff size=7 face=impact&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;CLOSED&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 20:48:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hirovir&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>hirovir</dc:creator>
<guid>http://hirovir.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hirovir.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;معده ام درد میکند و دو سه روز است که چیزی نمیتوانم بخورم. میگرنم عود کرده و حتی قبلش از آن شکلکهای هچل هفت و جن و جمنده هم به وفور دیده ام و دید نصف چشمم از کار افتاده به سبک جدید این چند ماهه. اینها از تبعات یک شب خوب است. خیلی خوب. شبی که صبحش آشفته و درب و داغان و با معده درد و میگرن بیدار میشوی. که از صبح توی تخت، لحاف روی سر، بالشت روی کله، سعی میکنی به فراموش کردن همه دقایقش، در حالیکه مواظبی که کله هه کمترین تکانی نخورد. بعد امروز صبح در حال رانندگی پقی زده ام زیر گریه، علی رغم این وز وزی که هنوز ته ته های چشم راستم مانده و قطره ای اشک و آه ممکن است دوباره شدیدترش کند. من آن آهنگ را هزار بار قبلا گوش کرده بودم. به یاد این و آن حتی. اما اینبار انگار که آن زن خودش اینها را برای او نوشته باشد و من نشسته باشم به گوش کردن. و من از این به بعد برای همیشه این آهنگ را انگار که زنی عاشق آن سر دنیا برای مرد کوچک من نوشته باشد خواهم شنید. من این وسط چه میکنم؟ انگار که یک برگ و یک شماره از آن عشقهای سالهای وبا. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 05:29:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hirovir&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>hirovir</dc:creator>
<guid>http://hirovir.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hirovir.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;خیلی تصادفی دیشب کسی او را به یادم آورد. یعنی آنقدر از یاد رفته بود که تصادفاً به یاد آورده شد. تصادفاً خبری ازش شنیدم، آنهم وقتی آرایش کرده و با دامن و کفش تق تقی و خندان و گوشی تلفن را تکیه داده به شانه و ور ور حرف زنان داشتم عطر و گلاب میزدم به سر و کله که بروم از در بیرون. همانجاست. هیچ کجا نرفته. به همان سبک زندگی دردآور -دردآور از نظر من- ادامه میدهد. بی آنکه حتی دیگر کسی باشد که نصفه شبی، در فاصله بین دو درد و مرض لبخندی به لبش بیاورد. فکر کردم که چند وقت است که خسته و بی خواب که میرسد خانه گوشی تلفن را نبوسیده؟ چند وقت است که یک دل سیر نخندیده؟ آخرین بار کی صدای زنگ اس ام اس موبایلش را شنیده؟ امسال کسی برایش کیک خریده روز تولد که سورپریزش کند؟ کسی بوده که ۴۲ تا شمع بچیند با حوصله برایش؟ شاید هم ۴۳؟ حتی این را هم یادم نیست و باید بشمرم یک بار برای اطمینان که بگویم ۴۲ بوده یا ۴۳. شاید هم کسی هست. شاید هم جای اینها هیچ خالی نیست، نبوده. ولی من دیشب جای خالی خودم را دیدم وسط آن روزها و شبهای بدون مرز و بی خواب و پر از درد و مرض. وسط آن زندگی دردآور. دلم برای او گرفت. برای کسی که هیچ جایش خالی نیست. که هیچ نبودنش حس نمیشود حتی وقتی که توی این هوا و توی بالکن و زیر نور شمع، داری در رستورانی شام میخوری که اولین بار با خودش رفته ای. که دستبندی که آن شب خودش دور دستهایت بسته است را حتی، مدتهاست فروخته ای.  &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt; &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 07:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hirovir&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>hirovir</dc:creator>
<guid>http://hirovir.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hirovir.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;آذر است. پسر بچه تو یک ساله میشود. کسی آن سر دنیا بیست و نه ساله. کسی شاید آخرین تولدش را جشن بگیرد. یک سال میگذرد از آخرین باری که کسی را دیده ام. آدمها میروند و یکی را چال میکنند توی خاک و بعد همدیگر را بغل میکنند و برمیگردند. آدمها راحت با این حقیقت که یکی بیفتد و دیگر تکان نخورد و بعد ببرند و چالش کنند توی خاک کنار آمده اند. دوباره سر کار هستم. صبحها خسته، خیلی خسته و با افکار مزخرف بیدار میشوم و توی راه یادم می افتد که خوابهای خیلی بدی هم دیده ام و متحیر میمانم از اینکه که این کله این داستانها را از کجایش در می آورد. حساب روزهایی که گذشته از دستم در رفته و از روزی که راه افتادم به بعد را نمیتوانم به ترتیب زمانی منطقی به یاد بیاورم. درست تر که بگویم، ترتیب زمانی حوادث شش ماه اخیر را هم به یاد نمی آورم حتی. خستگی این روزهاست شاید که افکارم هم فقط حول یک داستان میچرخد این چند روزه. مدام به خودم میگویم که یک بار اشتباه فدای سرت و به حساب سن و سال و بی تجربگی آن سالها، ولی این روزها انگار که از اول و به همان ترتیب همان راهها را بروم. نوشته هایم را که میخوانم، انگار که از اول نوشته های آن سال را پاک نویس کرده باشم. حرفی نخواهم زد. به قول کسی &quot;هوای خوبیست برای ترک کردن.&quot;. کمی جسارت.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 06:57:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hirovir&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>hirovir</dc:creator>
<guid>http://hirovir.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hirovir.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;گاهی ممکن است آدم با خودش فکر کند که میداند که چه کار خواهد کرد. که فکر کند که تصمیمش را گرفته است با خودش. اما گاهی آدم حساب داستانهای دنیا را نکرده است. گاهی آدم هیچ حسابش را نکرده است که ممکن است دو روز بعدتر، چقدر به این بوسیده شدن و حرف زدن با او احتیاج داشته باشد. بنویسم که خودم هم بدانم که من هیچ حسابی نمیکنم. که بدانم که هیچ چیزی را به هیچ حسابی نمیگذارم. فقط برای همه خستگی و غصه داری این چند روز، همین چند ساعت حرف زدن و بودنش کنارم کافی بود. همین ابراز نگرانی کردنش از مریضی و زیر چشم گود رفتن و لاغر شدنم کافی بود. چیز بیشتری نخواهم خواست. حساب بیشتری نخواهم کرد.   &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 06:48:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hirovir&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>hirovir</dc:creator>
<guid>http://hirovir.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Yine aylardan Kasim. *</title>
<link>http://hirovir.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;دلم از اینجا گرفته. دلم از فکر برگشتن به آنجا هم گرفته. از فکر چمدان و چمدان کشی و هواپیماسواری غصه ام گرفته. الان دیگر راه می افتم. حالا فکر میکنم که میدانم نتیجه تصمیمگیری چه شد. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;* دوباره از بین ماهها، نوامبر است. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 14:25:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hirovir&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>hirovir</dc:creator>
<guid>http://hirovir.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hirovir.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;روز خوبی بود. با اینکه الان دارم زار زار گریه میکنم. یک سری برای مصریهای باستان گریه­ام گرفت صبحی که قایق و پاروزن و گندم و جو بار کرده بودند توی قبرشان برای سفر آن دنیا و بعد به جای اینکه آن دنیا قایقه و غذاها برسد به دستشان، خودشان دراز به دراز و همه آنچه بار کرده بودند، سر از پشت شیشه­های موزه واتیکان درآورده بودند. بعد کلا برای آدمیزاد جماعت گریه­ام گرفت وقتی دیدم که همگی از مصریان باستان تا مسیحی جماعت و بعد امثال خودمان یک امید دارند و یک داستان. قایق میسازند و غذا بارش میکنند، کلیسا میسازند و نقاشیهای شاهکار روی در و دیوارهایش میکشند، طرفهای ما منحنی توی منحنی مسجد میسازند و در و دیوارهایش را کاشیکاریهای آبی حیرت­انگیز میکنند، تا امید بماند. من از نقاشی میکل آنجلو ترسیدم. من از خداهای مصریها ترسیدم. بعد یک اتفاقی افتاد که هیچ جوری حسابش را نکرده بودم. بعد رفتم داروخانه و مسکن خریدم. بعد آمدم که برگردم. مترو بسته بود. شهر به هم ریخته بود از بسته شدن مترو و اتوبوسها پر می­آمدند و پر میرفتند و خیابانها غلغله از آدمهای معطل آن وسط با آن اتوبوسهای تا خرخره پر، و اینها همه علاوه بر ترافیک شدید معمول این ساعت که در این چند روز دیده­ام. بعد راهم را عوض کردم. یک خیابان طولانی را پیاده آمدم. ایستگاه آنجا هم دست کمی نداشت. با در نظر گرفتن بی عرضگی فطری­ام در هل دادن و حجم جمعیت منتظر و شدت پیدا کردن درد، آخر سر تاکسی گرفتم. درب و داغان رسیدم به هتل. از آقای تونسی مهربان که خوش و بش میکرد پرسیدم چه بلایی سر مترو آمده؟ گفت یک نفر پریده جلوی قطار. خودکشی کرده. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;پ.ن.: الان با پیژامه رفتم شام خریدم و آوردم. همین با پیژامه بیرون رفتن حالم را بهتر کرد.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 18:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hirovir&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>hirovir</dc:creator>
<guid>http://hirovir.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hirovir.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;امروز خاطره خنده داری ندارم. یعنی فقط الان رفتم سوپرمارکت بازی، از ارکان مورد علاقه من در سفر و حذر. بعد من از انبه متنفرم. بعد من الان فقط یک آب پرتقال میخواستم که بخرم و بیاورم و بنشینم روی تخت و بخورم. فقط یک آب پرتقال معمولی. بعد من دو تا بطری به ارتفاع خودم خریده­ام، یکی ماست شل آبکی با طعم انبه، دیگری نکتار غلیظ آناناس و موز و انبه. همه چیز به خنگی من فقط برنمیگردد محض دفاع. زبان که همچین، بعد به خدا روی هر دو عکس پرتقال کشیده. بین این دو انتخاب موجود، دماغم را گرفته­ام، نکتار غلیظ را فرو میدهم و عطر انبه در حلقومم میپیچد و در حالیکه به ماست شله نگاه میکنم، خدا را شکر میکنم و غر نمیزنم. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;  الان در واقع دلم گرفته. نکتار انبه هم البته در این افسردگی بی تاثیر نیست. الان در واقع در نیمه دوم سفر، کم کم دارم میپردازم به اهداف پس پرده این سفر. یعنی دارم کم کم به بعضی چیزها فکر میکنم. کم کم تصمیماتی در ذهنم دارد شکل میگیرد. حالا فهمیده­ام که لازم نیست چهار زانو بنشینم و خودم را مجبور کنم به فکر کردن. همین در حین راه رفتن توی کوچه پس کوچه­های سنگی اینجا، حالا که دیگر چشمم با خیابانها آشناتر شده، حالا که دیگر کمتر نقشه پهن میکنم و رمل و استرلاب می­اندازم، حالا که فکرم از گم شدن و کدام وری رفتن آزادتر است، در حین دست توی جیب پالتو مغازه­ها را تماشا کردن، لباسها را یکی یکی ورق زدن، در حین فرت و فرت امتحان کردن این لباس و آن لباس، در حال قهوه خوردن توی این کافه و آن کافه، کسی دارد آن پشت، ته کله، به چیزی فکر میکند. کسی دارد تصمیم میگیرد. من عجیب به این تنهایی احتیاج داشتم. من ِ بستنی دوست ندار، یک بستنی لیمویی را تا آخر خوردم. من به این مسافرت احتیاج داشتم.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;  امروز صبح من سر از بهشت درآوردم. نقشه را تا کرده بودم توی کیفم و هر بار که بعد از پیچی، دالانی، پله­ای، سر از جای جدیدی در می­آوردم که آه از نهادم در می­آورد، فقط لبخند میزدم. لبخند واقعی، از ته دل. بعد هیچ کس نبود. تنهای تنها توی آن عظمت، توی آن هوا، و فقط هر از گاهی چینی تنهای زحمت کش خرخونی مثل من که صبح زود پاشده بود به توریستی کردن، هاج و واج رد میشد. من آنقدر دوربینم را روی این ستون و آن مجسمه جاسازی کردم و از خودم با در و دیوار عکس گرفتم که از دور به نظر دزد آثار باستانی میآمدم، در حال اره کردن ستونها و کندن سر مجسمه­ها. بعد، از پله­ای میرفتی پایین و یک حوض سبز از خزه و جلبک و آبشار و فواره جلویت سبز میشد و بعد یک راه پله ظاهر میشد و بعد یک پیچ و بعد یکدفعه، رسد آدمی به جایی که زیر پایت همه ر.م. همه­ی همه­ی ر.م. بعد شارژ دوربینم تمام شد و این برای من خرخون که داشتم کل آنجا را توی دوربینم میچپاندم، ضربه جبران ناپذیری بود. بعد من از آن ساعت بود که افسرده شدم به گمانم. بعد از آن به هر ستون و آبشار و مجسمه بی کله­ و کله­ی بدون بدن جدیدی که رسیدم شانه بالا انداختم که خوب که چی. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;  پ.ن.: صبح، در آن محیط رویاگون که خود بس وسوسه به جان آدمی می انداخت، خدا را همی شکر کردم به این نعمت که حداقل همزمان با آن زوج خوشبخت توی کلیسا سر از این یکی مکان تاریخی در نیاوردم! چه پیش می آمد، الله اعلم.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;  به جای آن زن هتلچی ایتالیایی که شرحش رفت، اینجا دو تا آقای هتلچی سانس صبح و شب دارد، اهل تونس، که یکی صبحگاهان موقع تحویل کلید لوس میکند مرا، آن یکی شب موقع تحویل کلید. آقای مهربان صبح، اتاق با صبحانه را به قیمت بی صبجانه به من داد که &quot;آی وانت یو تو بی هپی تو دی.&quot;. آقای مهربان سانس شب الان به من گفته شکل عربها هستم و &quot;سلام علیکم&quot; کرده با من با خوشحالی. به محض اینکه برسم، این را توی هتل ریوی یو برای آن خانم مهربان خواهم نوشت. به حالت یه یه یه. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;  گاهی آدم فکر میکند بودن و نبودنش فرقی نمیکند. در واقع، فرقی هم نمیکند، ولی آدم این را فقط گاهی که افسرده باشد میفهمد و در سایر مواقع بد به دلش راه نمیدهد. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt; &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 19:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hirovir&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>hirovir</dc:creator>
<guid>http://hirovir.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فاتح خارجه 2</title>
<link>http://hirovir.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;کامپیوتر من از بدو ورود به خانه، همانجا مانده بود. همانجا که خوب است، از بعد از مدتی که از نو بودن درآمد، توی کشوی لباسها نگهداری میشد و تا به حال تا شاه عبدالعظیم هم نرفته بود. حالا خیلی خوشحالم که با من آمده. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;  از تهران تا ر.م چشم روی هم نگذاشتم. حداقل هواپیمایشان علیرغم هواپیما بودن (&quot;هواپیما&quot; در نقش فحش)، مانیتورهایی داشت که اطلاعات پرواز را دم به دقیقه تویش مینوشتند و آنهم چه اطلاعاتی. سرعت و ارتفاع به واحدهای مختلف و سرعت باد از روبرو و نقشه صدجوره از صد نمای دور و نزدیک از جایی که هستیم و جایی که خواهیم رفت و جایی که بودیم و حتی اطلاعات تاریخی از شهرهایی که از رویشان بال بال میزدیم و برای من که نابغه جغرافیا هستم، خواندن نام شهرها خود بسی سرگرم کننده بود که ای بسا که اگر قبلا کسی میپرسید بخارست کجاست بدون معطلی میگفتم آمریکای جنوبی و حالا حتی میدانم که خانه دراکولای واقعی یک جایی همان حوالی بوده. و هر چه چراغها را خاموش کردند و پرده­ها را کشیدند که بخواب عزیز من نصفه شبی، من با چشمهای گرد شده و دسته صندلی را چسبیده و یا ابالفضل گویان 5 ساعت تمام زل زدم به مانیتور و با چشمهای گرد شده و یا ابالفضل گویان به مهماندار که پرده­ها را میکشید گفتم: &quot;وای؟ وای آر یو دوئینگ دت؟ تل می. تل می. وای؟&quot; (البته الان میبینم که بهتر بود اگر شانه­هایش را هم تکان میدادم در حین پرسیدن.) و مطمئن هم بودم که آن بیرون اتفاقی افتاده که نمیخواهند ما بدانیم. و حالا اینکه در ارتفاع 34000 پایی چه اتفاقی ممکن است بیفتد آن بیرون را خانم دکتر دقیق نمیداند، ولی به هر حال باید هشیار بود.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;  بیست و پنج بار چمدان بدست و با نقشه از جلوی هتل رد شدم به دنبال هتل. اگر یک سردری را در نظر بگیرید که به یک بن بست ختم میشود، اگر بعد که تصادفا وارد شدید، بپیچید سمت راست و بعد برسید به یک راهروی قدیمی با یک آسانسور کوچک و سوار شوید و آسانسور فقط یک دکمه داشته باشد و زورکی بروید طبقه سوم از طریق آن دکمه و بعد یک طبقه بیایید پایین از پله­های قدیمی و بعد یک در قدیمی شیشه­ای را سمت چپ باز کنید و یک زن مو سیاه ایتالیایی شبیه آنهایی که اگر نقشی در سریال پوآرو بهش داده بودند، مطمئن میشدید خودش است که شوهره را چیز خور کرده، با انگلیسی ِ بر وزن ایتالیایی کلید اتاقی را بهتان بدهد و شما بروید راهروی روبرویی و بعد از پیچیدن توی یک راهروی تاریک، وارد ته­ترین اتاق بشوید و با یک اتاق چهاروجبی با دکوراسیون قرن 17 و کاغذ دیواریهای گل گلی سرمه­ای مواجه شوید و همزمان با ورود شما چند تا روح از لای پشت دریهای چوبی پنجره بق بقو کنان فرار بکنند، به اتاقی که من به مبلغ n یورو روزرو کرده بودم خواهید رسید. شب چمدانم را گذاشتم پشت در قبل خواب.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;  همه­اش آژیر. وق وق. همه­اش دارند آژیر میکشند این ماشینهای پلیس و اورژانس و آتش نشانی. الان باز یکی رد شد.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;  با این عینک و دامن پشمی و پالتو و چکمه، به نظر می­آید که دارم از سر کار برمیگردم. یک ایتالیایی از من آدرس پرسید. من بع بع کردم.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;  با یک مادر قرتی و دختر 18 ساله غرغروی حادش و دارای لهجه بریتیش شدید، سر بلیط خریدن شروع به حرف زدن کردیم. بعد از کلی انگلیسی حرف زدن، خانمه ایرانی از آب درآمد. نهار و قهوه امروز را هم با مادر و دختر غرغروی 18 ساله خوردم. تا به این لحظه که همچین &quot;تنها&quot; نبوده ام. بعدتر، در اتوبوس جهانگردی (که اینجا 20 دقیقه یک بار رد میشود)، یک جوان مقبول بسیار خوش بر و رویی هی بر و بر من را نگاه کرد. پیاده که شدیم، هاج و واج ایستاده بود و نمیدانست باید کدام وری برویم. ذات دکتر مآبم گل کرد و نقشه­ای درآوردم و اینور کردم و آن ور کردم و با انگشت، محکم اشاره کردم به نقطه­ای و گفتم &quot;دیس وی!&quot; و پا کوبان راه افتادم، عین کاپیتانهای یک چشم. توی راه گفت شدی تور لیدر ما و سر صحبت باز شد. معلوم شد که از برادران ما در شیط.ان بزرگ است. پرسیدم &quot;آر یو الون؟&quot; با دست به پشت سرمان اشاره کرد و یک قوم پیرزن و پیرمرد که دنبال من راه افتاده بودند با لبخند برایم دست تکان دادند. و آخر این ماجرای رومانتیک به گپ زدن با آقای بابای پیرمرد محترم در باب مناسبات دو کشور دوست و برادر ختم شد.   &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;  من عینک زده و دوربین به دست فرو رفته بودم توی تابلوی توضیح زیر مجسمه مریم و عیسی و د عکس بگیر و د بخوان، انگار که قرار است از اینها امتحان بگیرند. ناگهان پسر بغل دستیم دست حلقه کرد دور کمر متعلقه و د ببوس. من هر چه هم که سعی کنم به ندید بدید نبودن، آخه تو کلیسا، بیخ گوش یک توریست خرخون مثل من، صحیح است این عمل؟ نه، صحیح است؟ میبوسید هم ببوسید. توی کافه، کنار خیابان، جاهایی که آدم آمادگی دارد. جاهایی که خود آدم هم یواشکی توی دلش آهی میکشد و رد میشود از افکاری یواشکی. آخه تو کلیسا؟ حالا توی کلیسا هم بوسیدنتان گرفت، ببوسید. ولی بیایید و آرام ببوسید. توی آن سکوت، اینهمه سر و صدا صحیح است؟ نه، صحیح است؟ حالا اگر من بنشینم و یک تجدید نظر اساسی در رابطه با رابطه­ام و آن بدبخت از همه جا بیخبر که الان با پیژامه گرفته جلوی تلویزیون خوابیده، انجام بدهم علی رغم آن خیر سرش خداحافظی صمیمانه، چه کسی پاسخگو خواهد بود؟ ها؟ ها؟  &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;  سوار این اتوبوسهای بی سقف شدم. بعد که همه جا را خوب گشتم شب شد و سرد. در راه برگشت، سرتقانه باز رفتم روی پشت بام نشستم. کسی جز من نبود توی آن سرما. چهارزانو نشستم و نفس کشیدم. ستاره­ها را نگاه کردم. همه ر.م را چرخیدیم و موهایم را باد برد. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 21:03:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hirovir&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>hirovir</dc:creator>
<guid>http://hirovir.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hirovir.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;ساعت 3:52 صبح است. من دارم میروم مسافرت. من با اعتماد به نفس توی کافه فرودگاه نشسته­ام و دارم یک لیوان گنده قهوه تلخ میخورم و ایندفعه استثنائاً حواسم هست که توی قهوه­ام شیر نباشد و ایندفعه امیدوارم که در تمام طول سفر هم حواسم باشد تا مثل آن سال، توی کارخانه ایر.باس و پای ایر.باس 380 که به عنوان سورپریز دارند نشانمان میدهند، توی تمام عکسهای رسمی یادگاری، چشمهای نگران من فقط به دنبال تابلوی نجات بخش مربوطه ثبت نشود. و من سعی دارم فکر نکنم به اینکه نه تنها الان همینجور باید تنها بنشینم پشت میز کافه  با این عینک و لپ تاپ، شبیه کسانی که برای اکتشاف عازم ر.م هستند، و روبرویم پالتویم روی صندلی نشسته باشد، بلکه تمام 5 روز آینده هم قرار است وضع همینطور باشد. و من اگر رویم میشد به غلط کردن می­افتادم و اقرار میکردم که من موجودی اجتماعی و غیرمستقل و بدبخت هستم و طاقت هیچ غلط تنهایی، چه برسد به مسافرت تنهایی را ندارم. اما به جای این اعتراف، به جای اینکه صبح یک سه شنبه عادی کسل با غرغر از جایم بلند شوم و بروم میدان آزادی، کیفم را انداخته­ام روی کولم و قرار است بروم ر.م، که آنهم البته در صورتی که در بهترین حالت و در نهایت به رم برسم. و مادرم اگر بود میگفت تو با این سق سیاهت 100 تا مسافر بیگناه را هم با خودت سقوط خواهی داد و خوشبختانه این مسافرها هیچ از شغل اینجانب و افکار اینجانب مطلع نیستند و نمیدانند که این مکتشف عینکی عازم ر.م در حال جاضر مشغول تایپ کردن وصیت نامه میباشد. من از هواپیما میترسم. من مثل سگ از هواپیما میترسم. من کلا الان، انگار که امتحان جامع داشته باشم، از سوار شدن به هواپیما میترسم. الان از آنهمه فکری که قرار بود تنهایی انجام دهم، کلمه­ای یادم نمی­آید و اصلا در حال حاضر لزومی به فکر کردن راجع به هیچ قسمتی از زندگیم نمیبینم و در کل الان حاضرم که امضا بدهم که همه چیز بسیار بر وفق مراد پیش میرفته و نیازی به هیچ فکر و تصمیمی در باب هیچ قسمتی از زندگی نبوده. حتی ایندفعه بر خلاف دفعه قبل، با فرد مربوطه بگو بخند کرده­ایم موقع خداحافظی و ایشان حتی ابراز دلتنگی نموده­­اند از سفر اینجانب و کوچکترین دلیلی برای دعوا و تکلیف روشن کردن و تصمیم گرفتن برای اینجانب باقی نگذاشته­اند. و من ترجیح میدادم حداقل با الاغ میرفتم ر.م. و من کلا ترجیح میدهم الان از زیر نرده­ها فرار کنم و برگردم به آغوش وطن. جایی که میدان آزادی هست، رییس هست. جایی که بالشت و تختخواب هست.    &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 07:12:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hirovir&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>hirovir</dc:creator>
<guid>http://hirovir.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
